دیشب حس عجیبی به من دست داد، حس بی پناهی مطلق ...
دقیقاً ساعت ۴ بود که از خواب بیدار شدم و ناگهان احساس کردم چقدر بی پناهم و چقدر تنها و سرگردان ... انگار هیچ قرابتی با هیچ کس و هیچ چیز نداشتم، کاملاً بیگانه با همه چیز ... یک جور بیگانگی ترسناک و وهم انگیز ...
حال عجیبی بود؛ حس می کردم کاملاً ... مطلقا ... اساسأ بی پناه هستم (هیچکدام این کلمات گویا نیست ولی واژه مناسبی پیدا نمی کنم) این حس وحشتناک مثل یک شرنگ تلخ و جانکاه در وجودم رخنه کرده بود و غم عمیقی را در روحم ریخته بود ...
کلمه غم هم گویا نیست، یک رنج عمیق، یک حیرانی طاقت فرسا ...
چقدر ناتوانی و ناکافی بودن کلمات آزار دهنده است ...
احساس می کردم در بیابان هستی تنهای تنها هستم و رهای رها ... هیچ تکیه گاهی ندارم؛ هیچ چیز دلگرمم نمی کند، هیچ انگیزه ای برای هیچ چیز ندارم ...
از بودنم ، از این وجود، از این بار سنگین، بشدت خسته و گریزان بودم ...
دوباره خودم را پرت کردم روی تخت تا شاید خوابم ببرد؛ پلک هایم را بشدت به هم فشردم اما فایده ای نداشت، در سرم انگار آتش روشن بود ...
در آن لحظات، واقعاً عمق احساس کسانی را که خودکشی می کنند درک می کردم، چیزی که همیشه منتقدانه با آن مواجه می شدم ...
در آن بی پناهی مطلق، انگار صدای مبهم دوستی در سرم پیچید: آیه الکرسی بخون، آروم میشی ...
چند روز پیش بود که می گفت در جاده شمال گرفتار مه و کولاک شدیم و برادرم با همه بی اعتقادی اش، مرتب از مادرم می خواست آیه الکرسی بخواند تا نجات پیدا کنیم!
و حالا من با کم اعتقادی ام، (به ضمیمه بی میلی!) آیه الکرسی را خواندم درست خواندم یا غلط مطمئن نیستم اما مطمئنم که دیگر هیچ نفهمیدم و ساعت ۷ صبح که بیدار شدم مثل دیوانه ها به سمت شالیزار دویدم، مترسک برگشته بود ولی پیراهن ارغوانی تنش نبود!
قدم زنان رفتم سمت شالیزار؛ دیروز غروب، پیراهن ارغوانی ام را تن مترسک کرده بودم! کاملاً اندازه اش بود؛ ترسیدم و به فکر فرو رفتم: یعنی من به اندازه مترسک لاغرم؟!
امروز رفتم تا زیر نور آفتاب, درست ببینمش، اما مترسک را برده بودند!
شاید هم کلاغ ها خورده بودند! ولی کلاغی آنجا نبود؛
شاید مترسک و کلاغ ها همه مرده بودند!!
لبخند را احتکار نکن
مهربانی ها اگر انبار شوند، می میرند
گل ها اگر روی هم تلمبار شوند، می میرند
مترسک وسط شالیزار ایستاده و دستهایش را به اطراف باز کرده است؛ با این آغوش گشوده چه می خواهد؟!
می روم کنارش می ایستم و دستهایم را به اطراف باز می کنم، نسیم خنکی از روی حریر سبز شالیزار عبور می کند و به آغوشم می ریزد؛ چه خنکای دلپذیری ...
شاید مترسک، فقط نسیم می خواهد و کلاغها بی جهت از او می ترسند!
این روزها که در شمال سرسبز به سر می برم، گاه گاهی به شالیزاری که در نزدیکی محل اقامت مان است می روم و روحم را در هوای پاک و لطیفش شستشو می دهم؛ آه که چقدر تازه می شوم!
مترسک هر بار در سکوت به من نگاه می کند؛ به چه فکر می کند نمی دانم؛ شاید در دلش می گوید کاش من هم می توانستم راه بروم و بنشینم و حرف بزنم و بخندم و ...
به فکر فرو می روم و با خودم می اندیشم زندگیِ سراسر ایستاده چقدر سخت است ...
فرد موفق کسی است که میتواند با آجرهایی که دیگران به سمت او پرتاب کردهاند، پایه و اساس محکمی برای خود بنا کند.
دیوید برینکلی
هیچ چیز غیرممکن (impossible) نیست، این کلمه خودش میگوید من ممکن هستم (I’m possible) !!
اُدری هپبورن
سال ها بعد شما به خاطرکارهایی که انجام ندادهاید ناراحت میشوید نه کارهایی که انجام دادهاید، پس لنگر کشتی تان را باز کنید و از ساحل امن خود به سوی آبهای آزاد برانید و خطر کنید، جستجو کنید، رویا بسازید و کشف کنید.
مارک تواین
مردم اغلب میگویند انگیزهها دوام ندارند؛ خب، اثر حمام نیز ماندگار نیست. به همین دلیل توصیه میشود روزانه دوش بگیرید!
زیگ زیگلار (روانشناس)
موفقیت هایی که نصیب افراد صبور می شود، همان هایی هستند که توسط افراد عجول رها شده اند!
آلبرت انیشتین
اگر جاده ای پیدا کردید که هیچ مانعی در آن نبود، به احتمال زیاد آن جاده به جایی نمی رسد!
فرانک کلارک
مهم نیست چقدر اشتباه کنید، یا سرعت پیشرفتتان چقدر کند باشد، با این همه باز هم از همه کسانی که هیچ تلاشی نمیکنند جلوتر هستید.
آنتونی رابینز