در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

این خانه نزدیک است ...


از مدیر آسایشگاه خواستم در صورت امکان از داخل آسایشگاه بازدیدی داشته باشم؛ با احترام قبول کرد؛ جعبه چرخ گوشت صنعتی را به دستش دادم و او در حالی که مرتب، بابت این هدیه تشکر می‌کرد به سمت اتاق بزرگی هدایتم کرد.

وارد اتاق که شدم بچه‌ها دور و برم جمع شدند و حیرت زده به من نگاه کردند. انگار تا آن لحظه هیچ خانمی از آنجا بازدید نکرده بود! 

من هم حیرت زده بودم چون تا آن لحظه فکر می‌کردم آن آسایشگاه مخصوص دختر بچه‌هاست نه پسر بچه‌ها!

 البته خیلی هم بچه نبودند بعضی از آنها حتی تا ۱۸ ـ ۱۷ سال سن داشتند.

در جعبه شیرینی را که باز کردم و به سمت آنها گرفتم چنان با خوشحالی و حرص و ولع شروع به خوردن شیرینی کردند که انگار سال‌های سال چیزی نخورده اند!

نگاهم به سمت جایگاه قفس گونه ای در انتهای آن اتاق بزرگ جلب شد که پسرکی  را در خود جای داده بود.

پسرک که حدودا ۱۴ ـ۱۳ سالش بود با حسرت به ما نگاه می‌کرد و گاهی آب دهانش را قورت می‌داد.  به سمت او رفتم و از لای میله‌های قفس یکی دو عدد شیرینی به سمتش گرفتم با خوشحالی شیرینی‌ها را از دستم قاپید؛

ـ اسمت چیه؟

ـ بهروز

ـ چرا پشت میله‌ای؟!

قبل از اینکه او مجال جواب دادن پیدا کند بقیه بچه‌ها یک صدا فریاد زدند: ما رو اذیت می‌کنه!

خطاب به بهروز گفتم: بچه‌ها درست میگن؟

سرش را به علامت مثبت به سمت پایین تکان داد و همانطور پایین نگه داشت و به زمین خیره شد. کمی بعد سرش را بالا گرفت و با کمی لکنت زبان ( ویژه کودکان عقب افتاده) گفت؛

بگو منو آزاد کنند ... دیگه اذیت نمی‌کنم ... میگی؟!

نمی‌دانستم چه بگویم؛ پسرک بیچاره لابد فکر می‌کرد من مقام مهمی هستم و می‌توانم به مسئولین آسایشگاه امر و نهی کنم!

مانده بودم چه کنم که مدیر آسایشگاه وارد اتاق شد و با لبخندی به سمت من آمد؛  من که انگار، با تقاضای عاجزانه آن پسرک زندانی، دچار توهم شده بودم، مثل آدم های مهم، بدون هیچ مقدمه‌ای به مدیر آسایشگاه گفتم: لطفاً بهروز را آزاد کنید!

مدیر آسایشگاه متعجبانه به من نگاه کرد ولی انگار قاطعیتی در نگاه من بود که او را وادار کرد که بگوید: چشم!!

خاطر بچه‌های دیگر مکدر شد؛ از من روی برگرداندند و از دورم پراکنده شدند و شیرینی‌ها را خورده و نخورده کف اتاق ریختند!

فکری به خاطرم رسید؛ خطاب به بهروز گفتم:

ـ البته باید قول بدی که دیگه بچه‌ها رو اذیت نکنی ...

ـ باشه قول میدم ،قول، قول،قول!!

ـ اگه باز بچه‌ها رو اذیت کنی دوباره زندانی میشی ها، می‌فهمی؟!

ـ اهوم ... فهمم!

بهروز آزاد شد و برای اینکه به من ثابت کند که قولش قول است به سرعت به سمت تختش دوید و خودش را روی تخت پرت کرد و  ملافه را تا روی سرش کشید و سر به خواب زد که مثلاً من به کسی کاری ندارم! اما من از زیر آن ملافه نازک  می‌دیدم که نیشش تا بناگوش باز است!



صبحی دیگر...


این لحظات صبح را خیلی دوست دارم ‌نمی دانم چرا احساس می‌کنم در این لحظات، زندگی نسبت به ساعات دیگر شبانه روز، تازه‌تر و پذیرفتنی‌تر و دوست داشتنی‌تر است!

حس عجیبی دارم؛ احساس می‌کنم در این لحظات، انسان به خودش نزدیک‌تراست، به خود اصیلش؛ و همه چیز و همه موجودات و همه کائنات، واقعی‌ترند و با خود حقیقی خویش فاصله کمتری دارند؛ انگار همه چیز پاک و اصیل و ناب است درست مثل روز اول آفرینش! 

جالب است که در این ساعات و لحظات، حتی دردها و رنج‌ها را کمتر احساس می‌کنم و انگار با خدا پیوند بهتری دارم ...


شب و تنهایی ...

نیمه شب‌ها انگار آدم تنهاتر است؛ نیمه شب‌ها انگار تنهایی، تجلی و خلوص بیشتری دارد. سکوت و خلوت و تاریکی، تنهایی ات را تعمیق می‌کنند و عصاره اش را در ژرفنای وجودت ته نشین ...

وقتی همه در خوابند و تو بیداری، غربت عجیبی را حس می‌کنی، انگار تنهاتر از همیشه ای؛ انگار خود تنهایی هم تنهاست! تنهاتر از همیشه، این است که به تو می چسبد، در وجودت می نشیند و با هم یکی می‌شوید، آنوقت تنهایی ات تغلیظ می شود ...

به اطرافت چشم می‌چرخانی اما هر چه نگاه می‌کنی کسی را نمی یابی که دمی با او همصحبت شوی و از دردها و غم های پنهانت بگویی.  مایوس می‌شوی؛ به ماه چشم می دوزی که از لابلای پرده، به اتاق خوابت سرک می‌کشد اما یادت می‌آید که ماه یک موجود صخره‌ای است با دلی سنگ که هیچ نمی فهمد!

به این خانه سر می زنی تا بلکه دلت گرم شود به عبور رهگذری از این وادی خاموش، تا  کمی از بار تنهایی ات بکاهد ...

یکی هست که گاه و بیگاه می آید و ترا مثل کتابی ورق می زند و می خواند ...

 نمی دانم تو کیستی که هر نیمه شب‌ به اینجا سر می زنی  و مرا می خوانی ...

 با آن که در سکوت می‌آیی و می روی اما با آمدنت رایحه آشنایی را در این کویر خشک می پراکنی و حجم تنهایی ام را کم می کنی ...

آدمی است دیگر! گاهی به عبوری ساده دل می بندد ...