-
واژه های حقیر ...
پنجشنبه 9 بهمن 1404 14:12
من که بودم؟ انبوهی از واژه ها که هر کدام میخواست معنا شود! و این تکثر چقدر ویرانم می کرد، هزاران خودِ متضاد که همزمان فریاد میزنند … من از هزاران واژه گذشتم تا بفهمم معنا، نوریست که بر واژهها میتابد می خواهم آن نور باشم … نه! نمیخواهم نوری باشم که بر واژهها میتابد می خواهم «معنا»یی باشم که خود را هرگز به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 بهمن 1404 10:40
-
عروسی زمستان است
سهشنبه 30 دی 1404 15:07
تپه های دوردست حریرِ سپید پوشیدهاند و شاخه های کاج تاج نقره ای بر سر نهاده اند عروسی زمستان است! دانه های پنبه گون برف مست و رقصان در آغوش زمین رها میشوند و در بستر هم آغوشیِ برف و خاک هزاران نطفه گل بسته می شود من از شیار نازک خاک من از پنهان ترین روزنه زمین عطر گلهای ناتمام را میشنوم و بوی سبزه های نورس را که در...
-
جمعه ای سنگین
جمعه 26 دی 1404 19:46
نه طلوع شور انگیز خورشید نه ظهور اسرار آمیز ماه نه فروغ دلاویز ستاره فانوس عطرآگینی از آن نگاه پنهان ما را بس ...
-
زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه ای بس ...
چهارشنبه 24 دی 1404 21:24
لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کُند. صدایی تو را می خواند؛ روانه شو. سرمشق خودت باش ؛ با چشمان خودت ببین ؛ با یافته خویش بِزی؛ در خود فرو شُو تا به دیگران نزدیک شوی؛ پیک خود باش ؛ پیام خودت را باز گوی؛ میوه از باغ درون بچین ؛ شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه ای بس خواهد بود...
-
زیر باران
شنبه 20 دی 1404 00:33
زیر باران نشسته ام اما تنها بلند ترین درخت می داند که ابرها در بستر کدامین باد هرزه، بارور شده اند
-
بینهایت کوچک ...
پنجشنبه 18 دی 1404 19:25
عظمت زندگی در جزئیاتی نهفته است که اغلب از کنارشان بیاعتنا میگذریم؛ در لبخند یک کودک، در سکوت نیمه شب، در پرتو مهتاب که بر دیوار میافتد ... بینهایت کوچک همان چیزی است که چشمهایمان نمیبینند اما دلهایمان میشناسند! زندگی از لحظههای کوچک ساخته شده است؛ اگر آنها را نادیده بگیریم، چیزی از زندگی باقی نمیماند ......
-
غروب زمستان
دوشنبه 15 دی 1404 18:47
رویشِ مهتاب دشتِ شفق آلودِ آسمان شامگاهِ زمستان ...
-
پالتویی که هرگز خریداری نشد!
جمعه 12 دی 1404 23:45
هر سال برای روز پدر به دنبال هدیهای بودم که هم پدرم را خوشحال کند و هم دوام بیاورد. این بود که به علت حساسیت پدرم به سرما، همیشه فکر میکردم شاید یک پالتوی زمستانی ایدهآل، همان چیزی باشد که باید برایش بخرم اما هرگز نخریدم! چون تا حالا پدرم هیچ وقت روز تولدم را به من تبریک نگفت و همینطور روز زن را و ... تا اینکه یک...
-
تحمل
جمعه 5 دی 1404 10:58
تحمل، یعنی زیستن در فاصلهای که نه پایان دارد و نه آغاز: اینجا، سکوت، نام بی صدای تمام فریادهاست و هستی، وزن سنگین یک سوال بی جواب براستی سهم ما از زندگی چیست؟ همین کلمات گمشده در غبار حیرانی؟ همین تعلیق و بی پایانی؟ شاید، سهم ما نه یافتن پاسخ، که آموختن رقص در میان پرسشها باشد ...
-
مراتب شکرگزاری پدرم!
پنجشنبه 4 دی 1404 19:43
از نحوه شکرکردن پدرم پس از غذا خوردن میفهمم که به چه غذاهایی علاقه دارد و به چه غذاهایی علاقه ندارد؛ اگر غذایی را دوست نداشته باشد مثلاً عدس پلو، پس از پایان غذا خوردن فقط می گوید: شکر! از من هم اصلا تشکر نمیکند؛ اگر غذایی را دوست نداشته باشد اما از آن متنفر هم نباشد مثلاً سالاد الویه، می گوید: خدایا شکر! باز هم از...
-
این شب بی پایان ...
یکشنبه 30 آذر 1404 23:18
یلداست و عقربههای زمان بر مدار دلتنگی میچرخند هر ثانیه چون خنجری آرام بر سینه فرود می آید و دل من مثل اناری سرخ، به یاد تو تَرَک برمی دارد ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آذر 1404 21:46
-
تنهایی ناب ...
یکشنبه 23 آذر 1404 21:27
تنهاییِ ناب، نه بی کسی است نه آرزوی وصال کسی تنهایی ناب، شکلِ نهاییِ تماشای دنیاست: جهان، از نگاهت رها میشود …
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آذر 1404 21:24
-
این پاییز تلخ ...
چهارشنبه 19 آذر 1404 16:35
باد پاییزی آشیانه لرزان قمری پشت پنجره و دو گوی نور فشرده دو تخم سفید کوچک که آبستن خاطره ای از آفتاب تابستان اند ... هر لرزش خفیف زنگِ پایانی است که در گوش خاک میپیچد چه کسی به صدای این ترکهای ظریف، گوش م یسپارد؟!
-
من و پدرم، دو دنیای متفاوت ...
سهشنبه 18 آذر 1404 23:28
یکی از چیزهایی که همیشه مرا به فکر فرو می برد این است که من و پدرم هیچ وجه اشتراکی با هم نداشته و از هیچ نظر با هم تفاهم و توافق نداریم و اصلاً شبیه هم نیستیم؛ هر دو دارای علاقمندیهای متفاوت، نقطه نظرات مختلف، عقاید متضاد و روحیه غیرهمگون هستیم و هیچ نقطه مشترکی بین ما وجود ندارد: او خشک، بی احساس و اهل مادیات است و...
-
زندگی سخت نیست ...
سهشنبه 18 آذر 1404 12:14
زندگى سخت نیست کمى نور کمى لطافت کمى استراحت کمى حرف اینها را همه جا می توان پیدا کرد.. “کریستن بوبن”
-
اگر دنیا را آب ببرد ...
یکشنبه 16 آذر 1404 22:36
آینه را مقابل صورتش میگیرد و در آن خیره میشود صورتش را گاهی به چپ و گاهی به راست متمایل می کند تا بخوبی همه جای چهره اش را ورنداز کند که مبادا نقصی داشته باشد! کمی بعد شانه کوچکی را از جیب پیراهنش در میآورد و موهایش را طوری شانه میکند که قسمتهای براق سرش با مو پوشانده شود! سپس به ریش و سبیل از ته تراشیدهاش دست...
-
ای گل تو دوش داغ صبوحی چشیده ای
جمعه 14 آذر 1404 23:13
وقتی داغداری، انگار جهان اطرافت بیرحمتر میشود؛ انگارهمه چیز بخوبی ادامه دارد و فقط تو از جریان زندگی باز مانده ای در این حالت، دیدن آدمهایی که آسوده میخورند و میخوابند و میخندند برایت آزاردهنده میشود؛ نه اینکه حسادت کنی، بلکه رنج تو آنقدر سنگین است که باورت نمیشود دنیا همینطور بیتفاوت میچرخد ...
-
نفرین بر پاییز ...
چهارشنبه 12 آذر 1404 15:55
پنهان می کنم تخم بنفشه ها را زیر خاک گلدان از نگاه غارتگر پاییز
-
این دنیای شکننده ...
سهشنبه 11 آذر 1404 20:03
زندهبودن در این دنیای فانی و شکننده سخت است؛ قلبهایمان جوری شکسته میشود که دیگر نمیتوان ترمیم شان کرد؛ دردی به وجود میآید که جزءِ لاینفک زندگیمان میشود؛ باید یاد بگیریم که چگونه این درد را تحمل کنیم ؛ چگونه در میانه آن درد از خودمان مراقبت کنیم؛ و چگونه از یکدیگر مراقبت کنیم؛ باید یاد بگیریم چگونه در دنیایی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آذر 1404 22:03
-
عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست ...
چهارشنبه 5 آذر 1404 22:07
استخوان شکسته نیاز به گچگرفتن دارد؛ یعنی به حمایتی خارجی برای التیام و طیکردن روند درونی و پیچیده و سختِ دوباره به هم جوش خوردن، احتیاج دارد. وظیفهٔ شما نیز درمورد دوست سوگوارتان همانند گچگرفتن است نه اینکه خودِ جوشخوردن را انجام دهید، نه اینکه برای نقاط شکسته سخنرانیِ انگیزشی کنید و بگویید دوباره قرار است خوب...
-
It’s OK That You’re Not OK
جمعه 23 آبان 1404 17:18
Some things cannot be fixed. They can only be carried Being broken is not the same as being damaged Your pain needs to be witnessed, not fixed You don’t ‘get over’ grief; you integrate it into your life Grief is love in its most wild and painful form It’s OK That You’re Not OK / Megan Devine
-
به رنگ پاییز...
یکشنبه 18 آبان 1404 23:30
اکسیژن خون، نبض، ضربان، ریتوکسی مب، آی سی یو، اینتوبه، لوله گذاری،ساکشن، پالس کورتون، اندوکسان، ضریب هوشی، هیپوترمی، تست آپنه، سی پی آر و ... یک ماه تمام، این واژهها در سرم میچرخید، می چرخید و میچرخید و گاه مرا در گردابی عمیق فرو میبرد... یک ماه تمام، همه لحظههایم خلاصه شده بود در کابوس و تنش و استرس و سرانجام...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مهر 1404 23:17
-
این خانه نزدیک است ...
یکشنبه 13 مهر 1404 00:54
از مدیر آسایشگاه خواستم در صورت امکان از داخل آسایشگاه بازدیدی داشته باشم؛ با احترام قبول کرد؛ جعبه چرخ گوشت صنعتی را به دستش دادم و او در حالی که مرتب، بابت این هدیه تشکر میکرد به سمت اتاق بزرگی هدایتم کرد. وارد اتاق که شدم بچهها دور و برم جمع شدند و حیرت زده به من نگاه کردند. انگار تا آن لحظه هیچ خانمی از آنجا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 مهر 1404 04:44
-
صبحی دیگر...
سهشنبه 8 مهر 1404 05:00
این لحظات صبح را خیلی دوست دارم نمی دانم چرا احساس میکنم در این لحظات، زندگی نسبت به ساعات دیگر شبانه روز، تازهتر و پذیرفتنیتر و دوست داشتنیتر است! حس عجیبی دارم؛ احساس میکنم در این لحظات، انسان به خودش نزدیکتراست، به خود اصیلش؛ و همه چیز و همه موجودات و همه کائنات، واقعیترند و با خود حقیقی خویش فاصله کمتری...