-
پرسشهای بی پاسخ ...
دوشنبه 25 خرداد 1405 15:49
هر دانه شبیه پرسشی است که پاسخش را به خاک سپردهام و هر شکوفه شبیه معمایی، که حل آن را به باد داده ام ! و باد، تنها عطرِ گمشده این معماست ...
-
این خانه مجازی ...
شنبه 23 خرداد 1405 00:49
درِخانهای که مدتها بسته بود، ناگهان به رویت باز میشود و تو با گامهایی آمیخته با حیرت و تردید وارد آن می شوی،اما نمیدانی چه کنی؟! حیران ایستادهای و به در و دیوار زل میزنی ... اصلاً اینجا چه میکردم؟! این خانه اگر خانه من است چرا درش را به رویم بستند و اگر خانه من نیست چرا اکنون درش را برویم گشودند؟ روی همه در و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 اسفند 1404 22:12
-
شکوفه های رقصان در باد
جمعه 8 اسفند 1404 23:25
حمله کنی یا نکنی خورشید مثل همیشه طلوع میکند گلها میرویند غنچهها میشکفند و بارش صبحگاهیِ شبنم بر سینه دشتها مرواریدی تابان میآویزد حمله کنی یا نکنی ماه، هر شامگاه تازه و درخشان بر سینه آسمان ظاهر می شود و ستارگان، روی دامن افق پولک های نقره می نشانند زیبا و چشم نواز حمله کنی یا نکنی نسیمِ رهگذر بوی بنفشههای...
-
حس خوب رهایی ...
سهشنبه 28 بهمن 1404 14:32
سبکبار و رها بودم چو مرغی در هوا بودم ز هر بندی جدا بودم پر از شور و نوا بودم خدایا من کجا بودم؟! نه اندوهی، نه هجرانی نه تشویش و نه حیرانی نه سختی و نه ویرانی ز درد و غم رها بودم خدایا من کجا بودم؟! درِ باغی گشودی تو مرا از خود ربودی تو که بودی تو؟ که بودی تو؟ چرا از خود جدا بودم؟ خدایا من کجا بودم؟! سکوتی سبز آنجا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 بهمن 1404 00:07
-
زیر چتر نیلوفر
دوشنبه 20 بهمن 1404 13:41
گوی سرخ خورشید از شانهِ آبی کوه سُر می خورد و به دامن سبز دشت میلغزد گل های سفید، نور مینوشند و برکهِ نیلگون لبریز از تلألوِ طلایی ِخورشید بارش نقره ای شبنم را زیر چتربنفش نیلوفر تماشا میکند سینه سرخ، روی شاخه ای زرد آواز میخواند جهان، چه زیباست امروز !
-
زیر باران
یکشنبه 19 بهمن 1404 02:56
صدای باران میآید؛ پرده را کنار میزنم؛ در تاریکی شب، چیزی مشخص نیست جز سکوی خیس بالکن که سطح آن زیر نور کم فروغِ چراغهای حیاط برق میزند. دانه های گندم که برای قمریها روی بالکن ریختهام در اثر بارش تند باران به اطراف پخش شده اند و ترکیب رنگ طلایی دانههای گندم با قطرات باران، جلوه زیبایی ایجاد کرده است ... ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 بهمن 1404 13:48
-
رقصیدن با بارانی که هرگز بند نمیآید
پنجشنبه 16 بهمن 1404 21:29
پیمان می بندم با سایهها با نقصها، تردیدها، فاصله ها نه برای غلبه بر آنها که برای آموختن زبان شان زیرا هر سایه، رازی از نور را در خود پنهان دارد، و هر فاصله فضایی ست برای تنفسِ حقیقت و هر تردید بی گمان به یقین منتهی میشود و تحمل نه ایستادن در انتظارِ پایان که همین رقصیدنِ آهسته است با بارانی که هرگز بند نمیآید
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 بهمن 1404 18:15
-
واژه های حقیر ...
پنجشنبه 9 بهمن 1404 14:12
من که بودم؟ انبوهی از واژه ها که هر کدام میخواست معنا شود! و این تکثر چقدر ویرانم می کرد، هزاران خودِ متضاد که همزمان فریاد میزدند … من از هزاران واژه گذشتم تا بفهمم معنا، نوریست که بر واژهها میتابد می خواهم آن نور باشم … نه! نمیخواهم نوری باشم که بر واژهها میتابد می خواهم «معنا»یی باشم که خود را هرگز به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 بهمن 1404 10:40
-
عروسی زمستان است
سهشنبه 30 دی 1404 15:07
تپه های دوردست حریرِ سپید پوشیدهاند و شاخه های کاج تاج نقره ای بر سر نهاده اند عروسی زمستان است! دانه های پنبه گون برف مست و رقصان در آغوش زمین رها میشوند و در بستر هم آغوشیِ برف و خاک هزاران نطفه گل بسته می شود من از شیار نازک خاک من از پنهان ترین روزنه زمین عطر گلهای ناتمام را میشنوم و بوی سبزه های نورس را که در...
-
جمعه ای سنگین
جمعه 26 دی 1404 19:46
نه طلوع شور انگیز خورشید نه ظهور اسرار آمیز ماه نه فروغ دلاویز ستاره فانوس عطرآگینی از آن نگاه پنهان ما را بس ...
-
زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه ای بس ...
چهارشنبه 24 دی 1404 21:24
لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کُند. صدایی تو را می خواند؛ روانه شو. سرمشق خودت باش ؛ با چشمان خودت ببین ؛ با یافته خویش بِزی؛ در خود فرو شُو تا به دیگران نزدیک شوی؛ پیک خود باش ؛ پیام خودت را باز گوی؛ میوه از باغ درون بچین ؛ شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه ای بس خواهد بود...
-
زیر باران
شنبه 20 دی 1404 00:33
زیر باران نشسته ام اما تنها بلند ترین درخت می داند که ابرها در بستر کدامین باد هرزه، بارور شده اند
-
بینهایت کوچک ...
پنجشنبه 18 دی 1404 19:25
عظمت زندگی در جزئیاتی نهفته است که اغلب از کنارشان بیاعتنا میگذریم؛ در لبخند یک کودک، در سکوت نیمه شب، در پرتو مهتاب که بر دیوار میافتد ... بینهایت کوچک همان چیزی است که چشمهایمان نمیبینند اما دلهایمان میشناسند! زندگی از لحظههای کوچک ساخته شده است؛ اگر آنها را نادیده بگیریم، چیزی از زندگی باقی نمیماند ......
-
غروب زمستان
دوشنبه 15 دی 1404 18:47
رویشِ مهتاب دشتِ شفق آلودِ آسمان شامگاهِ زمستان ...
-
پالتویی که هرگز خریداری نشد!
جمعه 12 دی 1404 23:45
هر سال برای روز پدر به دنبال هدیهای بودم که هم پدرم را خوشحال کند و هم دوام بیاورد. این بود که به علت حساسیت پدرم به سرما، همیشه فکر میکردم شاید یک پالتوی زمستانی ایدهآل، همان چیزی باشد که باید برایش بخرم اما هرگز نخریدم! چون تا حالا پدرم هیچ وقت روز تولدم را به من تبریک نگفت و همینطور روز زن را و ... تا اینکه یک...
-
تحمل
جمعه 5 دی 1404 10:58
تحمل، یعنی زیستن در فاصلهای که نه پایان دارد و نه آغاز: اینجا، سکوت، نام بی صدای تمام فریادهاست و هستی، وزن سنگین یک سوال بی جواب براستی سهم ما از زندگی چیست؟ همین کلمات گمشده در غبار حیرانی؟ همین تعلیق و بی پایانی؟ شاید، سهم ما نه یافتن پاسخ، که آموختن رقص در میان پرسشها باشد ...
-
مراتب شکرگزاری پدرم!
پنجشنبه 4 دی 1404 19:43
از نحوه شکرکردن پدرم پس از غذا خوردن میفهمم که به چه غذاهایی علاقه دارد و به چه غذاهایی علاقه ندارد؛ اگر غذایی را دوست نداشته باشد مثلاً عدس پلو، پس از پایان غذا خوردن فقط می گوید: شکر! از من هم اصلا تشکر نمیکند؛ اگر غذایی را دوست نداشته باشد اما از آن متنفر هم نباشد مثلاً سالاد الویه، می گوید: خدایا شکر! باز هم از...
-
این شب بی پایان ...
یکشنبه 30 آذر 1404 23:18
یلداست و عقربههای زمان بر مدار دلتنگی میچرخند هر ثانیه چون خنجری آرام بر سینه فرود می آید و دل من مثل اناری سرخ، به یاد تو تَرَک برمی دارد ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آذر 1404 21:46
-
تنهایی ناب ...
یکشنبه 23 آذر 1404 21:27
تنهاییِ ناب، نه بی کسی است نه آرزوی وصال کسی تنهایی ناب، شکلِ نهاییِ تماشای دنیاست: جهان، از نگاهت رها میشود …
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آذر 1404 21:24
-
این پاییز تلخ ...
چهارشنبه 19 آذر 1404 16:35
باد پاییزی آشیانه لرزان قمری پشت پنجره و دو گوی نور فشرده دو تخم سفید کوچک که آبستن خاطره ای از آفتاب تابستان اند ... هر لرزش خفیف زنگِ پایانی است که در گوش خاک میپیچد چه کسی به صدای این ترکهای ظریف، گوش م یسپارد؟!
-
من و پدرم، دو دنیای متفاوت ...
سهشنبه 18 آذر 1404 23:28
یکی از چیزهایی که همیشه مرا به فکر فرو می برد این است که من و پدرم هیچ وجه اشتراکی با هم نداشته و از هیچ نظر با هم تفاهم و توافق نداریم و اصلاً شبیه هم نیستیم؛ هر دو دارای علاقمندیهای متفاوت، نقطه نظرات مختلف، عقاید متضاد و روحیه غیرهمگون هستیم و هیچ نقطه مشترکی بین ما وجود ندارد: او خشک، بی احساس و اهل مادیات است و...
-
زندگی سخت نیست ...
سهشنبه 18 آذر 1404 12:14
زندگى سخت نیست کمى نور کمى لطافت کمى استراحت کمى حرف اینها را همه جا می توان پیدا کرد.. “کریستن بوبن”
-
اگر دنیا را آب ببرد ...
یکشنبه 16 آذر 1404 22:36
آینه را مقابل صورتش میگیرد و در آن خیره میشود صورتش را گاهی به چپ و گاهی به راست متمایل می کند تا بخوبی همه جای چهره اش را ورنداز کند که مبادا نقصی داشته باشد! کمی بعد شانه کوچکی را از جیب پیراهنش در میآورد و موهایش را طوری شانه میکند که قسمتهای براق سرش با مو پوشانده شود! سپس به ریش و سبیل از ته تراشیدهاش دست...