در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

این شب بی پایان ...


یلداست

و عقربه‌های زمان 

بر مدار دلتنگی می‌چرخند  

 هر ثانیه‌  

چون خنجری آرام  

بر سینه فرود می آید  

 و دل من  

مثل اناری سرخ،  

به یاد تو تَرَک برمی دارد ...



 


تنهایی ناب ...


تنهاییِ ناب،

نه بی کسی است 

نه آرزوی وصال کسی 

تنهایی ناب،

شکلِ نهاییِ تماشای دنیاست:

جهان،

از نگاهت رها می‌شود …



این پاییز تلخ ...


باد پاییزی

آشیانه لرزان قمری پشت پنجره

و دو گوی نور فشرده 

دو تخم سفید کوچک 

که آبستن خاطره ای از آفتاب تابستان اند ...

هر لرزش خفیف

زنگِ پایانی است که در گوش خاک می‌پیچد

چه کسی به صدای این ترک‌های ظریف، گوش می‌سپارد؟!




من و پدرم، دو دنیای متفاوت ...


یکی از چیزهایی که همیشه مرا به فکر فرو می برد این است که من و پدرم هیچ وجه اشتراکی با هم نداشته و از هیچ نظر با هم تفاهم و توافق نداریم و اصلاً شبیه هم نیستیم؛ هر دو دارای علاقمندی‌های متفاوت، نقطه نظرات مختلف، عقاید متضاد و روحیه غیرهمگون هستیم و هیچ نقطه مشترکی بین ما وجود ندارد:

او خشک، بی احساس و اهل مادیات است و من احساساتی و دارای روحیه معنا گرا

تکیه کلام پدرم همیشه این است که : معنویت کیلویی چند؟!

گاهی فکر می‌کنم که من کودک سر راهی بودم!  

 یک بار از او پرسیدم من راستی راستی دختر شما هستم؟ مطمئنید که مرا از سر راه برنداشتید پدرم کمی به فکر فرو رفت و سپس گفت سر راهی که نه، ولی گاهی پیش میاد که توی بیمارستان نوزادان  را با هم عوض می‌کنند! و بعد طور غریبانه ای به من نگاه کرد مطمئنم که آن لحظه در دلش گفت شاید اینی که مقابلم نشسته واقعاً دختر من نباشد!





زندگی سخت نیست ...


زندگى سخت نیست

کمى نور

کمى لطافت

کمى استراحت 

کمى حرف

اینها را همه جا می توان پیدا کرد..

“کریستن بوبن”



اگر دنیا را آب ببرد ...


آینه را مقابل صورتش می‌گیرد و در آن خیره می‌شود صورتش را گاهی به چپ و گاهی به راست متمایل می کند تا بخوبی همه جای چهره اش را ورنداز کند که مبادا نقصی داشته باشد!

کمی بعد شانه کوچکی را از جیب پیراهنش در می‌آورد و موهایش را طوری شانه می‌کند که قسمت‌های براق سرش با مو پوشانده شود! سپس به ریش و سبیل از ته تراشیده‌اش دست می‌کشد و با نگاهی تحسین آمیز در آینه زل می‌زند.

 در این ۴۰ روز مرتب غر می‌زد که: مردم چه جوری با ریش و سبیل غذا می‌خورند من که در این مدت، مدام موی سبیلم داخل غذا می‌شد!


گاهی به حال پدرم حسرت می‌خورم؛ این همه شور زندگی را از کجا می‌آورد؟!


ای گل تو دوش داغ صبوحی چشیده ای


وقتی داغداری، انگار جهان اطرافت بی‌رحم‌تر می‌شود؛ انگارهمه چیز بخوبی ادامه دارد و فقط تو از جریان زندگی باز مانده ای 

 در این حالت، دیدن آدم‌هایی که آسوده می‌خورند و می‌خوابند و می‌خندند برایت آزاردهنده می‌شود؛ نه اینکه حسادت کنی، بلکه رنج تو آن‌قدر سنگین است که باورت نمی‌شود دنیا همین‌طور بی‌تفاوت می‌چرخد ...



نفرین بر پاییز ...



پنهان می کنم 

تخم بنفشه ها را زیر خاک گلدان 

از نگاه غارتگر پاییز