کار ما در برزخ تردیــد از مردن گذشـــت
عمرمان با هرچه شادی هرچه غم خوردن گذشت
زخمها خوردیم اما زخــمهایی هم زدیم
عمـــر با آزار دیدن یا به آزردن گذشت
خون دل بُرد آن که جام آورد، آری زندگی
دور باطل بود، در آوردن و بردن گذشت
مثل یک فانوس در طوفان شبهای غریب
روزهای خوبمان با بیم افسردن گذشت
خندههایی بود، اما بیسبب نشکفته ماند
بغضهایی بود، اما با فرو خوردن گذشت
اندکی ای ابر بالای سر من گریـــــه کن
شاید این گل مدتی از خیر پژمردن گذشت
پنجشنبه 26 آبان 1401 ساعت 21:07
سلام



درود بر شما
شعر قشنگی بود
افرین به شما و شاعرش
سلام