نیاز به عمق هم یک نیاز است. نیاز به خواندن، شنیدن یا گفتنِ حرفهای عمیق. نیاز به تجربههای عمیق، لحظاتی فراتر از زندگی روزمرّه، لحظاتی چگال، مشتپرکن و دلپرکن. نیاز به تجربه احساسات و خواستنهایی چندلایهتر، پیچیدهتر، تودرتوتر و عمیقتر. نیاز به غرق شدن در عمقِ یک عکس یا نقاشی، نیاز به غرق شدن در حزنِ یک موسیقی، نیاز به دل سپردن به یک منظره یا نیاز به فرورفتن در لایهلایههای درونِ خود (خودشناسی). به این نیاز هم باید بها داد. نمیشود گفت چون همه این نیاز را ندارند، یا همه به یک شکل آن را تجربه نمیکنند، نیاز مهمی نیست. آدم اصلاً یک سری جمعها را میرود برای برآوردن این نیاز، یک سری دوستیها را میسازد برای برآوردن این نیاز، یک سری کلاسها را میرود تا این نیازش را تأمین کند. اگر هم کسی بپرسد چرا فلان کلاس را میروی؟ حتماً لازم نیست بگوید فلان چیز یا بهمان چیز را یاد میگیرم تا به کارم بیاید. میتواند بگوید: چون نیازم به عمق را برطرف میکند. همین. اصلاً همینکه بشود با دوستی به عمقِ خاصی شیرجه زد، حتی اگر در تکتک لحظات هم این عمق را با او تجربه نکنی، آن دوستی را متمایز میکند. یا مثلاً خیلی کتابها را میخوانیم، نه برای اینکه چیزی یاد بگیریم و به "کار"مان بیاید. میخوانیم تا نیازمان به عمق را پاسخ بدهیم.
گاهی فکر میکنم این نیازِ مستقل به عمق را نمیبینیم، نمیخواهیم یا نمیتوانیم که ببینیم. مدام تقلیلش میدهیم به نیازهای دیگر. نه، واقعاً من دلم عمق میخواهد، حالا این عمق را یک گفتگوی دوستانه بدهد، یک کلاس درس بدهد، یک کتاب فلسفه بدهد، یک رمان بدهد یا هر چیز دیگری. هرچه هست، این تجربۀ عمق، زندگی آدم را غنیتر میکند. چه میشود که بعضیها این نیاز را بیشتر دارند و بعضی کمتر؟ نمیدانم. ولی وقتی کسی دارد، مهم است و باید برایش جا باز کند و گهگاه به خودش یا دیگری بگوید: فلان کار را کردم، بله، برای اینکه عمق را تجربه کنم.
محمود مقدسی
هزاران پای بسته، روح خسته
هزاران دیده در خون نشسته
چه کس قانون دل ها را شکسته؟!
زندگی را خیلی جدی نگیرید، چون در هر صورت از آن زنده بیرون نخواهید رفت.
هر چیز مثبتی بهتر از هیچ چیز منفی است.
کسی که سکوت تو را نمیفهمد، احتمالا حرفهای تو را نیز نخواهید فهمید.
برای دور ماندن از انتقاد دیگران کاری انجام ندهید، حرفی نزنید و کسی نباشید!
آلبرت هابرد
خون می چکد از جام ها جای شراب ناب
شمشیرها بیتاب
جان می دهد از تشنگی، ساقی کنار آب
پی نوشت:
می گویند شعر مثل بچه شاعر است. پس طبیعی است که بعضی بچه ها بیشترمورد علاقه واقع شوند! سه گانی فوق از معدود شعرهایم است که خیلی آن را دوست دارم و برای بار دوم در این وبلاگ نشر می دهم.
همۀ کسانی که هدفِ امام حسین را "تشکیل حکومت" و "به دست گرفتن قدرت" تفسیر میکنند، از کنار مسئلۀ"حِلّ بیعت" توسط حسین به راحتی گذشتهاند!
راز بزرگ ماجرای کربلا و عاشورا در همین مسئلۀ برداشتن بیعت از سوی حسین یا اصطلاحاً"حِل بیعت" نهفته است. او بیعتش را از همۀ همراهانش برداشت تا از اطرافش پراکنده شوند. حتی برای اینکه همراهانش از تنها گذاشتن او خجالت نکشند، چراغ را خاموش کرد تا آنان با استفاده از تاریکی شب، خود را به محلی امن برسانند.
کسی که در پی حکومت و قدرت باشد، چرا باید بیعتش را از بیعتکنندگان بردارد تا از اطرافش پراکنده شوند؟
احمد زیدآبادی
با آنکه آسمان همیشه ابری نیست
زمین ولی همیشه تاریک است
زمین چقدر به مرگ نزدیک است !
می گشایم در را :
شب،نسیمی عطر آلود و سکوت و ماه
بوته ها گل داده اند از بارشی ناگاه !
اگر نمی خواهی در حق تو قضاوت شود، درباره دیگران قضاوت نکن.
(آبراهام لینکلن)
محتاط باشیم در سرزنش و قضاوت کردن دیگران ،وقتی نه از دیروز او خبر داریم ، نه از فردای خودمان !
وقتی کسی را قضاوت می کنی،
او را تعریف نمی کنی،بلکه خودت را تعریف می کنی!
(وین دایر)
به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن/ویلیام شکسپیر
اگر خود به خویشتن اعتماد ندارید، دیگران هم به شما اعتماد نخواهند کرد/جان ماکسول
به خویشتن اعتماد کن، آنگاه راه زندگی را خواهی یافت/گوته
به همه اعتماد داشتن خطرناک است، به هیچ کس اعتماد نداشتن خطرناکترین است/ آبراهام لینکلن
به هیچ دسته کلیدی اعتماد نکنید بلکه کلید سازی را فرا بگیرید/آنتونی رابینز
هرگز به احساساتی که در برخورد اول با کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید/آناتول فرانس
به شخصی که به هیچ کس اعتماد ندارد اعتماد نکن/ویلیام شکسپیر