من که بودم؟
انبوهی از واژه ها
که هر کدام میخواست معنا شود!
و این تکثر
چقدر ویرانم می کرد،
هزاران خودِ متضاد
که همزمان فریاد میزنند …
من از هزاران واژه گذشتم
تا بفهمم
معنا، نوریست که بر واژهها میتابد
می خواهم آن نور باشم …
نه!
نمیخواهم نوری باشم
که بر واژهها میتابد
می خواهم «معنا»یی باشم
که خود را هرگز به «واژه» نیالوده است ...
تپه های دوردست
حریرِ سپید پوشیدهاند
و شاخه های کاج
تاج نقره ای بر سر نهاده اند
عروسی زمستان است!
دانه های پنبه گون برف
مست و رقصان
در آغوش زمین رها میشوند
و در بستر هم آغوشیِ برف و خاک
هزاران نطفه گل بسته می شود
من از شیار نازک خاک
من از پنهان ترین روزنه زمین
عطر گلهای ناتمام را میشنوم
و بوی سبزه های نورس را
که در رحِم خاک تنیده اند
خاک پا به ماه است
جنین بنفشه در راه است ...
نه طلوع شور انگیز خورشید
نه ظهور اسرار آمیز ماه
نه فروغ دلاویز ستاره
فانوس عطرآگینی
از آن نگاه پنهان
ما را بس ...
لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کُند. صدایی تو را می خواند؛ روانه شو. سرمشق خودت باش ؛ با چشمان خودت ببین ؛ با یافته خویش بِزی؛ در خود فرو شُو تا به دیگران نزدیک شوی؛ پیک خود باش ؛ پیام خودت را باز گوی؛ میوه از باغ درون بچین ؛ شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه ای بس خواهد بود ...
سهراب سپهری ( نامه ها)
زیر باران نشسته ام
اما
تنها بلند ترین درخت می داند
که ابرها
در بستر کدامین باد هرزه،
بارور شده اند
عظمت زندگی در جزئیاتی نهفته است که اغلب از کنارشان بیاعتنا میگذریم؛ در لبخند یک کودک، در سکوت نیمه شب، در پرتو مهتاب که بر دیوار میافتد ...
بینهایت کوچک همان چیزی است که چشمهایمان نمیبینند اما دلهایمان میشناسند!
زندگی از لحظههای کوچک ساخته شده است؛ اگر آنها را نادیده بگیریم، چیزی از زندگی باقی نمیماند ...
بینهایت کوچک همان جاییست که خدا خود را پنهان کرده است؛ دریک نگاه ساده، در بی صدایی ، در چیزهایی که هیچکس به آنها توجه نمیکند ...
عشق، بینهایت کوچکِ جهان است؛ نیرویی که در جزئیترین ذرات حضور دارد و بر همهچیز پرتو میافکند ...
بینهایت کوچک/ اثر کریستین بوبن