تور میبافم،
نه برای صیدِ ماهی،
که برای در بند کردنِ تلاطمِ اقیانوس!
دام میگذارم،
نه برای ردِ آهو،
که برای همآغوشی با تنفس جنگل
شکار میکنم
اما نه پرنده را؛
که میخواهم،
بیشههای دوردست را صید کنم
میخواهم ...
نمیدانم چه میخواهم!
اما میدانم،
که با این همه کمین، این همه دام
و این تلاش بیفرجام،
تنها خود را
در دامِ بیهودگی صید می کنم
هر وقت از دست پدرم عصبانی میشوم و از شدت ناراحتی و درماندگی یک «اوف» غلیظ از نهادم برمیآید، یاد این آیه قرآن می افتم که فلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ؛ آنگاه با خنده خطاب به خدا میگویم: می بینی! خودت هم میدانستی که رفتارهای بعضی پدر و مادرها واقعا باعث می شود که آه از نهاد آدم برخیزد بنابراین پیشاپیش آن را ممنوع کردی! اما دست خود آدم که نیست!
هر دانه
شبیه پرسشی است
که پاسخش را
به خاک سپردهام
و هر شکوفه
شبیه معمایی،
که حل آن را
به باد داده ام !
و باد،
تنها عطرِ گمشده این معماست ...
درِخانهای که مدتها بسته بود، ناگهان به رویت باز میشود و تو با گامهایی آمیخته با حیرت و تردید وارد آن می شوی،اما نمیدانی چه کنی؟! حیران ایستادهای و به در و دیوار زل میزنی ...
اصلاً اینجا چه میکردم؟! این خانه اگر خانه من است چرا درش را به رویم بستند و اگر خانه من نیست چرا اکنون درش را برویم گشودند؟
روی همه در و پنجرههای خانه ، خاک نشسته است اما رغبت نمیکنی دستی به روی در و دیوار بکشی: تمیزش کنم که چه ؟! اگر قرار است روزی دوباره این در به رویم بسته شود، این زحمت، بیهوده نخواهد بود؟
ناگهان، این افکار، همچون آینهای، مرا را به واقعیتی ملموستر رهنمون میشود: این «خانهی مجازی»، که اکنون دوباره در آن زندگی میکنیم، آیا تفاوتی با خانه واقعی ما یعنی خانهای که هم اکنون در آن، واقعا زندگی میکنیم دارد؟!
به نظر من که هیچ فرقی ندارند و هر دو از جنس مجازند! باورش سخت است اما وقتی خوب مقایسه کنیم باورمان می شود ...
در خانه واقعی مان را هم دیر یا زود میبندند و در خانه دیگر را به رویمان میگشایند؛ آنجا دیگر مجاز نیست هرچه هست ،حقیقت محض است، حقیقتی که با اعمال مان رقم زدهایم ...
از آن روز و از آن خانه میترسم؛ چرا که دیگر بازگشتی در کار نیست ...
حمله کنی یا نکنی
خورشید مثل همیشه طلوع میکند
گلها میرویند
غنچهها میشکفند
و بارش صبحگاهیِ شبنم
بر سینه دشتها
مرواریدی تابان میآویزد
حمله کنی یا نکنی
ماه، هر شامگاه
تازه و درخشان
بر سینه آسمان ظاهر می شود
و ستارگان،
روی دامن افق
پولک های نقره می نشانند
زیبا و چشم نواز
حمله کنی یا نکنی
نسیمِ رهگذر
بوی بنفشههای وحشی را
نرم و آهسته
در تنفس سبز جنگل
منتشر می کند
و ما در نیایش هایمان
به عطر نرگسهای مست
اقتدا میکنیم
و به شکوفه های رقصان در باد.
ما حتی در آن سوی مرگ
شمیم گل سرخ را
نفس میکشیم
و یاس ها در سینه هایمان
جوانه می زنند
سبز و عطر آگین
تو نمیتوانی
عطر گلها را به گلوله ببندی
تو نمیتوانی اقاقیها را زندانی کنی
تو نمیتوانی پرواز پرنده را
نشانه بگیری
تو فقط می توانی
برای من، آرزوی مرگ کنی
اما من، برای مردم تو
و برای مردمِ وطنم
صلح و دوستی و آسایش
آرزو می کنم ...
سبکبار و رها بودم
چو مرغی در هوا بودم
ز هر بندی جدا بودم
پر از شور و نوا بودم
خدایا من کجا بودم؟!
نه اندوهی، نه هجرانی
نه تشویش و نه حیرانی
نه سختی و نه ویرانی
ز درد و غم رها بودم
خدایا من کجا بودم؟!
درِ باغی گشودی تو
مرا از خود ربودی تو
که بودی تو؟ که بودی تو؟
چرا از خود جدا بودم؟
خدایا من کجا بودم؟!
سکوتی سبز آنجا بود
به جای واژه، معنا بود
به هرسو دیده بینا بود
ولیکن بی صدا بودم
خدایا من کجا بودم؟
چه سازی ارغنون می زد
دل از سینه برون می زد
و سر، راهِ جنون می زد
ز مرز و حد رها بودم
خدایا من کجا بودم؟
سراسر شور و غوغا بود!
هزار آیینه برپا بود
همه هستی چه زیبا بود
ز پستی ها جدا بودم
خدایا من کجا بودم؟!
خدایا من کجا بودم؟!
همانطوری که قبلا در یکی از پستهای این وبلاگ( آن سوی مرگ) گفتم، تجربه کوتاه و شیرینی از عالم پس از مرگ دارم. حس و حالِ خوب آن تجربه را در این شعر بیان کردم.