در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

این پاییز تلخ ...


باد پاییزی

آشیانه لرزان قمری پشت پنجره

و دو گوی نور فشرده 

دو تخم سفید کوچک 

که آبستن خاطره ای از آفتاب تابستان اند ...

هر لرزش خفیف

زنگِ پایانی است که در گوش خاک می‌پیچد

چه کسی به صدای این ترک‌های ظریف، گوش می‌سپارد؟!




من و پدرم، دو دنیای متفاوت ...


یکی از چیزهایی که همیشه مرا به فکر فرو می برد این است که من و پدرم هیچ وجه اشتراکی با هم نداشته و از هیچ نظر با هم تفاهم و توافق نداریم و اصلاً شبیه هم نیستیم؛ هر دو دارای علاقمندی‌های متفاوت، نقطه نظرات مختلف، عقاید متضاد و روحیه غیرهمگون هستیم و هیچ نقطه مشترکی بین ما وجود ندارد:

او خشک، بی احساس و اهل مادیات است و من احساساتی و دارای روحیه معنا گرا

تکیه کلام پدرم همیشه این است که : معنویت کیلویی چند؟!

گاهی فکر می‌کنم که من کودک سر راهی بودم!  

 یک بار از او پرسیدم من راستی راستی دختر شما هستم؟ مطمئنید که مرا از سر راه برنداشتید پدرم کمی به فکر فرو رفت و سپس گفت سر راهی که نه، ولی گاهی پیش میاد که توی بیمارستان نوزادان  را با هم عوض می‌کنند! و بعد طور غریبانه ای به من نگاه کرد مطمئنم که آن لحظه در دلش گفت شاید اینی که مقابلم نشسته واقعاً دختر من نباشد!





زندگی سخت نیست ...


زندگى سخت نیست

کمى نور

کمى لطافت

کمى استراحت 

کمى حرف

اینها را همه جا می توان پیدا کرد..

“کریستن بوبن”



اگر دنیا را آب ببرد ...


آینه را مقابل صورتش می‌گیرد و در آن خیره می‌شود صورتش را گاهی به چپ و گاهی به راست متمایل می کند تا بخوبی همه جای چهره اش را ورنداز کند که مبادا نقصی داشته باشد!

کمی بعد شانه کوچکی را از جیب پیراهنش در می‌آورد و موهایش را طوری شانه می‌کند که قسمت‌های براق سرش با مو پوشانده شود! سپس به ریش و سبیل از ته تراشیده‌اش دست می‌کشد و با نگاهی تحسین آمیز در آینه زل می‌زند.

 در این ۴۰ روز مرتب غر می‌زد که: مردم چه جوری با ریش و سبیل غذا می‌خورند من که در این مدت، مدام موی سبیلم داخل غذا می‌شد!


گاهی به حال پدرم حسرت می‌خورم؛ این همه شور زندگی را از کجا می‌آورد؟!


ای گل تو دوش داغ صبوحی چشیده ای


وقتی داغداری، انگار جهان اطرافت بی‌رحم‌تر می‌شود؛ انگارهمه چیز بخوبی ادامه دارد و فقط تو از جریان زندگی باز مانده ای 

 در این حالت، دیدن آدم‌هایی که آسوده می‌خورند و می‌خوابند و می‌خندند برایت آزاردهنده می‌شود؛ نه اینکه حسادت کنی، بلکه رنج تو آن‌قدر سنگین است که باورت نمی‌شود دنیا همین‌طور بی‌تفاوت می‌چرخد ...



نفرین بر پاییز ...



پنهان می کنم 

تخم بنفشه ها را زیر خاک گلدان 

از نگاه غارتگر پاییز




این دنیای شکننده ...

زنده‌بودن در این دنیای فانی و شکننده‌ سخت است؛ قلب‌هایمان جوری شکسته می‌شود که دیگر نمی‌توان ترمیم شان کرد؛ دردی به وجود می‌آید که جزءِ لاینفک زندگی‌مان می‌شود؛ باید یاد بگیریم که چگونه این درد را تحمل کنیم ؛ چگونه در میانه آن درد از خودمان مراقبت کنیم؛ و چگونه از یکدیگر مراقبت کنیم؛ باید یاد بگیریم چگونه در دنیایی زندگی کنیم که ممکن است هر لحظه، و برای همیشه زندگی‌ای که می‌شناسیم تغییر کند‌ ...


عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست / مگان دیواین

عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست ...

استخوان شکسته نیاز به گچ‌گرفتن دارد؛ یعنی به حمایتی خارجی برای التیام و طی‌کردن روند درونی و پیچیده و سختِ دوباره به هم جوش خوردن، احتیاج دارد‌.  وظیفهٔ شما نیز درمورد دوست سوگوارتان همانند گچ‌گرفتن است نه اینکه خودِ جوش‌خوردن را انجام دهید، نه اینکه برای نقاط شکسته سخنرانیِ انگیزشی کنید و بگویید دوباره قرار است خوب شوند! نه اینکه به استخوان بگویید قرار است مثل اول سالم و کامل شود؛  وظیفهٔ شما صرفاً این است که آنجا باشید، خودتان را دور آنچه شکسته است بپیچید ...


عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست/ مگان دیواین