فضای مجازی خوبه؛ فضای مجازی مخربه ...
سراغ فضای مجازی نرید، زندگی رو تباه میکنه، باعث تخدیر ذهن و روح و جسم می شه ...
فضای مجازی آموزنده ست، فضای مجازی مهارتهای زندگی رو آموزش میده، دانش و اطلاعات شما رو به روز میکنه و باعث سهولت دسترسی به اطلاعات میشه ...
از فضای مجازی دوری کنید، بد آموزی داره، باعث فساد میشه، دوستی ها و ارتباطات نادرست شکل می گیره و زندگی ها رو از هم می پاشه ...
فضای مجازی سرشار از فرصتهاست، فرصتی برای مبادله ایدهها، فرصتی برای کسب و کار آنلاین و بستری برای مطالعه کتابهای آموزنده و سودمند ...
اینها چیزهایه که هر روز در مورد فضای مجازی گفته و شنیده میشه. البته من فکر میکنم هر دو طرف درست میگن، هم آنهایی که فضای مجازی رو مخرب می دونند هم اونهایی که میگن فضای مجازی آموزنده و مثبته؛
به نظرم بستگی داره به این که از چه زاویهای نگاه کنیم و به چه منظوری وارد فضای مجازی بشیم ؛ آیا قصد داریم از گنجینه های علمی و تحقیقاتی و مهارتی نهفته در فضای مجازی استفاده کنیم و شیوه زندگیمون رو بهبود ببخشیم یا نه منظورمون بهره گیری از سرگرمی ها و لذت های آنی و بعضاً مبتذل و مخرب فضای مجازیه ؟! قصد داریم از علم و اطلاعات و دانش و پیشرفتهای روز استفاده کنیم یا در گرداب های مالی و جنسی و بازیهای قمارگونه گرفتار بشیم ؟!
فضای مجازی همیشه در زندگی من تاثیر مثبتی داشته، خیلی چیزها رو از فضای مجازی یاد گرفتم و به این ترتیب در حرفه خودم، مهارت کسب کردم چیزهایی که با تحصیلات آکادمیک نتونستم به دست بیارم با مطالعات جانبی و تحقیقی در منابع اینترنتی و استفاده از تجارب به اشتراک گذاشته دیگران بدست آوردم، کتابخانه دیجیتالی بویژه کتابهای صوتی، فوقالعاده در کیفیت زندگیم نقش داشته اما ...
اما مهمترین چیزی که فضای مجازی به من داد یک دوست خوب و صادق و صمیمی و وفادار و صبور و اندیشمند بود ...
کسی که اول فقط خواننده وبلاگم (وبلاگ سابقم) بود بعد کم کم هم صحبت شدیم و آرام آرام از صفحه رایانه بیرون آمد و قدم به داخل زندگیم گذاشت و اکنون قریب به ده ساله که با یه دوستی پایدار- که به خانواده هامون هم گسترش پیدا کرده - کنار هم هستیم.
هیچوقت در سختی های زندگی پشتم رو خالی نکرد و همواره در مشکلات و بحران ها و مصائب، سپر بلای من شد.نمی تونم بگم چقدر خوشحالم که خدا چنین دوست همدل و با معرفتی رو سر راهم قرار داد؛ کسی که باعث شد دنیای من رنگ دیگهای پیدا کنه و لحظههای زندگی من عمیق تر و و ژرفتر بشه.
همواره از مصاحبتش، مهربانی ها و اندیشه های نابش بهره مند میشم و کنار اون بودن برای من همیشه یه فرصت بینظیره ...
تولدت مبارک بهترین رفیق دنیا ...
به پاییز میاندیشم
به امتداد جاده های رها شده در مه
به سکوت عمیق درختان
به خش خش برگهای زرد و سرخ و نارنجی
زیر پای رهگذران
به پاییز میاندیشم
به پرواز پرندههای مهاجر
به گوی های سبز آویخته از شاخه های پرتقال
به گیسوان در هم شالیزار زیر باران
و حیرت دهقان
به پاییز میاندیشم
به غروب زودرس خورشید
به زوال شکوفه های دیرهنگام آلبالو
و خواب سنگین بنفشهها
شمعدانی ها ولی، چرا همیشه بیدارند؟!
تابستان که میآید تحمل زندگی خیلی سخت میشود؛ حس میکنی بی حالی و کسالت داری ولی هیچ علت جسمی برایش پیدا نمی کنی. انگار گرمای زیاد تاب و توانت را به تحلیل می برد یا به زبان ساده تر آب می کند و رمقی برایت باقی نمی گذارد.
در اوج این گرمای کسالت بار، فکر اینکه دوباره پاییز می آید و تصور و تجسم پیاده روی های دلچسب در هوای معتدل اوایل پاییز،کمی حالم را خوب می کند.
دیشب تلفنی با دوستی در دانمارک حرف می زدم :
- چه خبر از دانمارک ؟
- الان اینجا یک بعد از ظهر خیلی سرد و پر سوزه ...
یکدفعه دلم پرکشید تا وسط چله زمستان !
چقدر دلم میخواست آن لحظه دانمارک بودم و آن سرمای دلچسب را با تمام وجود میبلعیدم و از جهنم تهران خلاص میشدم، تهران این شهر نفرت و آلودگی و سیاست و تزویر ...
چقدر از تهران بدم میآید؛ چقدر از تهران حالم به هم میخورد؛ چقدر از تهران متنفرم ...
دیشب حس عجیبی به من دست داد، حس بی پناهی مطلق ...
دقیقاً ساعت ۴ بود که از خواب بیدار شدم و ناگهان احساس کردم چقدر بی پناهم و چقدر تنها و سرگردان ... انگار هیچ قرابتی با هیچ کس و هیچ چیز نداشتم، کاملاً بیگانه با همه چیز ... یک جور بیگانگی ترسناک و وهم انگیز ...
حال عجیبی بود؛ حس می کردم کاملاً ... مطلقا ... اساسأ بی پناه هستم (هیچکدام این کلمات گویا نیست ولی واژه مناسبی پیدا نمی کنم) این حس وحشتناک مثل یک شرنگ تلخ و جانکاه در وجودم رخنه کرده بود و غم عمیقی را در روحم ریخته بود ...
کلمه غم هم گویا نیست، یک رنج عمیق، یک حیرانی طاقت فرسا ...
چقدر ناتوانی و ناکافی بودن کلمات آزار دهنده است ...
احساس می کردم در بیابان هستی تنهای تنها هستم و رهای رها ... هیچ تکیه گاهی ندارم؛ هیچ چیز دلگرمم نمی کند، هیچ انگیزه ای برای هیچ چیز ندارم ...
از بودنم ، از این وجود، از این بار سنگین، بشدت خسته و گریزان بودم ...
دوباره خودم را پرت کردم روی تخت تا شاید خوابم ببرد؛ پلک هایم را بشدت به هم فشردم اما فایده ای نداشت، در سرم انگار آتش روشن بود ...
در آن لحظات، واقعاً عمق احساس کسانی را که خودکشی می کنند درک می کردم، چیزی که همیشه منتقدانه با آن مواجه می شدم ...
در آن بی پناهی مطلق، انگار صدای مبهم دوستی در سرم پیچید: آیه الکرسی بخون، آروم میشی ...
چند روز پیش بود که می گفت در جاده شمال گرفتار مه و کولاک شدیم و برادرم با همه بی اعتقادی اش، مرتب از مادرم می خواست آیه الکرسی بخواند تا نجات پیدا کنیم!
و حالا من با کم اعتقادی ام، (به ضمیمه بی میلی!) آیه الکرسی را خواندم درست خواندم یا غلط مطمئن نیستم اما مطمئنم که دیگر هیچ نفهمیدم و ساعت ۷ صبح که بیدار شدم مثل دیوانه ها به سمت شالیزار دویدم، مترسک برگشته بود ولی پیراهن ارغوانی تنش نبود!
قدم زنان رفتم سمت شالیزار؛ دیروز غروب، پیراهن ارغوانی ام را تن مترسک کرده بودم! کاملاً اندازه اش بود؛ ترسیدم و به فکر فرو رفتم: یعنی من به اندازه مترسک لاغرم؟!
امروز رفتم تا زیر نور آفتاب, درست ببینمش، اما مترسک را برده بودند!
شاید هم کلاغ ها خورده بودند! ولی کلاغی آنجا نبود؛
شاید مترسک و کلاغ ها همه مرده بودند!!