در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه ای بس ...


لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کُند. صدایی تو را می خواند؛ روانه شو. سرمشق خودت باش ؛ با چشمان خودت ببین ؛ با یافته خویش بِزی؛ در خود فرو شُو تا به دیگران نزدیک شوی؛ پیک خود باش ؛ پیام خودت را باز گوی؛ میوه از باغ درون بچین ؛ شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه ای بس خواهد بود ...


سهراب سپهری ( نامه ها)


زیر باران


زیر باران نشسته ام

اما

تنها بلند ترین درخت می داند 

که ابرها 

در بستر کدامین باد هرزه، 

بارور شده اند




بی‌نهایت کوچک ...


عظمت زندگی در جزئیاتی نهفته است که اغلب از کنارشان بی‌اعتنا می‌گذریم؛  در لبخند یک کودک، در سکوت نیمه شب، در پرتو مهتاب که بر دیوار می‌افتد ...

 بی‌نهایت کوچک همان چیزی‌ است که چشم‌هایمان نمی‌بینند اما دل‌هایمان می‌شناسند!

زندگی از لحظه‌های کوچک ساخته شده است؛ اگر آن‌ها را نادیده بگیریم، چیزی از زندگی باقی نمی‌ماند ... 

بی‌نهایت کوچک همان جایی‌ست که خدا خود را پنهان کرده است؛ دریک  نگاه ساده، در بی صدایی ، در چیزهایی که هیچ‌کس به آن‌ها توجه نمی‌کند ... 

عشق، بی‌نهایت کوچکِ جهان است؛ نیرویی که در جزئی‌ترین ذرات حضور دارد و بر همه‌چیز پرتو می‌افکند ... 

بی‌نهایت کوچک/ اثر کریستین بوبن


غروب زمستان


رویشِ مهتاب 

دشتِ شفق آلودِ آسمان

شامگاهِ زمستان ...



پالتویی که هرگز خریداری نشد!

  هر سال برای روز پدر به دنبال هدیه‌ای بودم که هم پدرم را خوشحال کند و هم دوام بیاورد.
 این بود که به علت حساسیت پدرم به سرما، همیشه فکر می‌کردم شاید یک پالتوی زمستانی ایده‌آل، همان چیزی باشد که باید برایش بخرم اما هرگز نخریدم! چون تا حالا پدرم هیچ وقت روز تولدم را به من تبریک نگفت و همینطور روز زن را و  ...
تا اینکه یک روز، او مرا صدا زد و گفت: “من همیشه تو را دعا می‌کنم به خاطر پالتویی که برای من گرفتی…”
خیلی تعجب کردم. کدام پالتو؟ پالتویی که هرگز خریداری نکردم؟! جالب است که من حتی هیچ وقت حرفش را هم نزده بودم.
آن لحظه تلفن زنگ زد و من فکرم از موضوع منصرف شد تا اینکه روز بعد از آن مکالمه، اصل قضیه روشن شد. پدرم از حمام بیرون آمده بود و در هال ایستاده بود؛  تن‌پوش حوله‌ای ضخیمی را که دو سال قبل، در روز پدر، به او هدیه داده بودم به تن کرده بود!
آن لحظه، صحنه‌ای بود که تا ابد در حافظه‌ام حک شد: قامت بلند و نسبتاً لاغر پدرم در آن تن پوش حوله‌ای، که کمربندش را محکم بسته بود (طوری که دامن تن‌پوش کمی چین‌خورده بود)  او را شبیه به یکی از آن مانکن‌های ویترین مغازه‌ها کرده بود! با این تفاوت که این مانکن، پدر من بود و تمام مُدِ روز دنیا را در یک حوله خلاصه کرده بود! خیلی خنده‌ام گرفت؛ بلند خندیدم
او با شنیدن صدای خنده‌ من، کلاه حوله را که تا روی چشمانش پایین کشیده بود با یک حرکت سریع عقب زد و با صدایی رضایتمند گفت: “عجب پالتوی گرمیه! دستت درد نکنه.”
در آن لحظه، دیگر پالتو یا هر هدیه‌ گران‌قیمت دیگری اهمیتی نداشت، او نیازی به پشم یا چرم نداشت؛ او گرمای محبت مرا، که در آن تن‌پوش ساده پیچیده شده بود، حس کرده بود و آن را به گرم‌ترین پالتوی زمستانی دنیا تشبیه کرده بود. این هدیه، نه یک چیز مادی، که توجه و حضور من بود که دو سال بعد، در یک عصر ساده، به این شکل قدردانی شد.

تحمل


تحمل،  

یعنی زیستن در فاصله‌ای  

که نه پایان دارد  

و نه آغاز:  

اینجا، سکوت،

نام بی صدای تمام فریادهاست

و هستی،

وزن سنگین یک سوال بی جواب

براستی 

سهم ما از زندگی چیست؟

همین کلمات گمشده در غبار  حیرانی؟

همین تعلیق و بی پایانی؟

 شاید،سهم ما 

نه یافتن پاسخ،

 که آموختن رقص در میان پرسش‌ها باشد ...




مراتب شکرگزاری پدرم!


از نحوه شکرکردن پدرم پس از غذا خوردن می‌فهمم که به چه غذاهایی علاقه دارد و به چه غذاهایی علاقه ندارد؛ اگر غذایی را دوست نداشته باشد مثلاً عدس پلو، پس از پایان غذا خوردن فقط می گوید: شکر!

از من هم اصلا تشکر نمی‌کند؛


اگر غذایی را دوست نداشته باشد اما از آن متنفر هم نباشد مثلاً سالاد الویه، می گوید: خدایا شکر!

باز هم از من تشکر نمی‌کند؛


اگر غذایی را دوست داشته باشد مثلاً کتلت یا ماکارونی، می‌گوید: شکر ای خدای مهربان! 

و خطاب به من هم می‌گوید: دست شما درد نکنه!


اما اگر غذایی را خیلی دوست داشته باشد مثلاً کباب ماهی، می‌گوید: هزار مرتبه شکر ای خدای نازنین !

و خطاب به من هم می‌گوید: عالی بود، دست شما درد نکنه!!




این شب بی پایان ...


یلداست

و عقربه‌های زمان 

بر مدار دلتنگی می‌چرخند  

 هر ثانیه‌  

چون خنجری آرام  

بر سینه فرود می آید  

 و دل من  

مثل اناری سرخ،  

به یاد تو تَرَک برمی دارد ...



 


تنهایی ناب ...


تنهاییِ ناب،

نه بی کسی است 

نه آرزوی وصال کسی 

تنهایی ناب،

شکلِ نهاییِ تماشای دنیاست:

جهان،

از نگاهت رها می‌شود …