نیمه شبها انگار آدم تنهاتر است؛ نیمه شبها انگار تنهایی، تجلی و خلوص بیشتری دارد. سکوت و خلوت و تاریکی، تنهایی ات را تعمیق میکنند و عصاره اش را در ژرفنای وجودت ته نشین ...
وقتی همه در خوابند و تو بیداری، غربت عجیبی را حس میکنی، انگار تنهاتر از همیشه ای؛ انگار خود تنهایی هم تنهاست! تنهاتر از همیشه، این است که به تو می چسبد، در وجودت می نشیند و با هم یکی میشوید، آنوقت تنهایی ات تغلیظ می شود ...
به اطرافت چشم میچرخانی اما هر چه نگاه میکنی کسی را نمی یابی که دمی با او همصحبت شوی و از دردها و غم های پنهانت بگویی. مایوس میشوی؛ به ماه چشم می دوزی که از لابلای پرده، به اتاق خوابت سرک میکشد اما یادت میآید که ماه یک موجود صخرهای است با دلی سنگ که هیچ نمی فهمد!
به این خانه سر می زنی تا بلکه دلت گرم شود به عبور رهگذری از این وادی خاموش، تا کمی از بار تنهایی ات بکاهد ...
یکی هست که گاه و بیگاه می آید و ترا مثل کتابی ورق می زند و می خواند ...
نمی دانم تو کیستی که هر نیمه شب به اینجا سر می زنی و مرا می خوانی ...
با آن که در سکوت میآیی و می روی اما با آمدنت رایحه آشنایی را در این کویر خشک می پراکنی و حجم تنهایی ام را کم می کنی ...
آدمی است دیگر! گاهی به عبوری ساده دل می بندد ...
به آرامش آب غبطه میخورم
به خاموشی لحظه های خواب غبطه میخورم
چنان بیقرارم که حتی به آسایش منجلاب غبطه میخورم!
در ملال عمیق، هیچ چیزی برای انسان خواستنی نیست. در این حالت، دنیا افسرده و مرده است ...
ملال غالباً ریشه درتکرار دارد؛ مثلاً اغلب، زمانی که به موزه و گالری میروم ملول می شوم چون فقط تقلیدهای بی رنگ و رو و ضعیف از آثاری را میبینم که قبلاً به کرات دیدهام ...
هنگامی که یک سخنرانی را برای چهارمین بار میشنوم، یا وقتی برای چهارمین بار یک سخنرانی را تکرار میکنم دچار ملال میشوم ...
یک منشأ ملال عمیق این است که به دنبال لحظه ای بزرگ و فوق العاده میگردیم در حالی که آنچه داریم لحظههای کوچک است ...
فلسفه ملال / لارس اسونسن
انسانها به معنا معتادند؛ مسئله همه ما این است: زندگی باید معنایی داشته باشد و ما نمیتوانیم آن نوع زندگی را که از معنا خالی باشد تحمل کنیم.
بیمعنایی ملالانگیز است؛ ملال را میتوان عقبنشینی معنا تعریف کرد؛ ملال را میتوان دلمردگی ناشی از برآورده نشدن نیاز به معنا دانست ولی ما برای این که بتوانیم این ملالت را برطرف کنیم، بهجای بیماری به نشانههای آن حمله میکنیم و چیزهای مختلفی را جایگزین معنا میکنیم ...
فلسفه ملال / لارس اسونسن
اشکها در چشمها خشکید
اشک مصنوعی ساختند!
استخوانهامان زیر بار زندگی شکست
مفصل مصنوعی ساختند
هوش از سرمان پرید!
هوش مصنوعی ساختند
عشق از زندگی مان رخت بر بست
عشق مصنوعی ...
می توان آیا ساخت؟!
✍محمدسلطانی
فرض کنید یک نشست خبری برگزار شود و پیامبر اکرم، تشریف بیاورند و از سرتاسر جهان، خبرنگاران و اصحاب رسانه برای پرسش و گفتگو بیایند؛ آیا فکر میکنید خبرنگار کیهان غیراز پرسشهای زیر را مطرح کند؟ :
۱. هر چند نسبت به شخص شما اظهار ارادت میکنیم، ولی برخی از روابط خانوادگی شما جای ابهام دارد؛ واقعا چرا با دخترابوسفیان، بزرگترین دشمن اسلام و مسلمانان، ازدواج کردید؟! و با دختر برخی از افراد معلومالحال که ما علاقهای به آنان نداریم و بدتر از همه اینها، چرا با یک دختر یهودی، صفیه، که پدرش از یهودیان صهیونیست و ستیزهجو بود، پیمان ازدواج بستید؟!
۲️. برای ما قابل هضم نیست که در صلحنامه حدیبیه به همه شرایط ذلتبارمشرکان تن دادید، حتی لقب «رسول الله» را از پیش نام خود برداشتید تا با چند طایفه مشرک صلح کنید؟! اگر مسلمانان همواره میجنگیدند و همه به فیض شهادت میرسیدند، بهتر از پذیرش چنین صلحنامهای نبود؟!
۳️. چرا افرادی را که با اصول و ارزشهای ما زاویه دارند، و بر مدار شریعت نیستند، در حکومت خود به کار گرفتهاید؟ امثال خالد بنولید، با آن جنایات و مسلمانکُشیاش در نبرد احد، در حکومت شما، مورد نظر قرار گرفته و گاهوبیگاه به او پست و ماموریت هم میدهید؟! واقعا چرا؟!
۴. از خالدبنولید هم چشم بپوشیم، از قاتل سیدالشهداء حمزه چگونه میتوانیم چشم بپوشیم؟! حمزه ، عمو، برادرِ همشیر و دوست صمیمی شما بود. حمزه در جنگی که ابوسفیان آتشش را برافروخت، به دستور هند همسر ابوسفیان، و به دست وحشی، برده هند، به شهادت رسید؛ خود شما دیدید که با پیکر آن شهید بزرگوار چه کردند، و شما هر سه نفر، ابوسفیان و هند و وحشی را به یک اظهار اسلام بخشیدید و در جامعه اسلامی پذیرفتید؟! دستکم یک گزینشی، یک کارگروه تایید صلاحیت نگذاشتید تا مسلمان واقعی از ظاهری را تشخیص دهیم؟!
۵. چرا بازار مدینه را آزاد گذاشتهاید؟! نکند شما هم به بازار آزاد و اقتصاد لیبرال اعتقاد دارید؟! چرا بر کالاها قیمتگذاری نمیکنید؟! چرا با دستورالعمل، بازار را کنترل نمیکنید؟! تجارت، صنعت، کشاورزی، آزاد؛ نه مجوّزی نیاز دارد، نه آییننامه، نه دستورالعمل حاکمیتی؟!
۶.واقعا جای شرمساری است! شما تنها یک دختر دارید، و پسرعموی شما، علی، داماد شماست. حال این رزمنده که از بدر و احد و خندق زخمها بر بدن دارد، باید برای تأمین معاش خودش، برود با یک شترِ آبکشی، مزارع یهودیان مدینه را آبرسانی کند تا چند درهمی به او مزد بدهند؟! یک مقام معاونت یا مشاورت برایش تعریف کنید و با حقوق مکفی از بیتالمال تامینش کنید تا دیگر نیاز به کار روزمزد نداشته باشد؟!
۷. همگان را آزاد گذاشتهاید که هر چه میخواهند در مدینه به شما بگویند؟! اوس، خزرج، یهودیان، مشرکان، هر گروه و دستهای برای خودشان، شاعر دارند، رسانه دارند، خبر میآورند و خبررسانی دارند، هر کسی میآید و از شما سوال میکند و شما هم پاسخ میدهید؟! حتی به شما اعتراض هم میکنند بعدش هم آزادانه راستراست در کوچه و خیابان راه میروند؟! چرا هیچ وقت بر دهان اینها مشت نمیزنید؟ میگذاشتید چهارتا از این خبرنگارهایِ همخط دشمن و شاعران فاسق را نفله کنیم، بقیه حساب کار دستشان میآمد!
۸ .این عبدالله_بنابی را تا آخر زندگیاش آزاد گذاشتید؟! نه حصر و نه حبس؟! طرف در نبرد احد، آن قدر کارشکنی کرد تا یک سوم رزمندگان را از میانه راه بازگرداند. بعد از فاجعه احد، خودش و همفکرانش چقدر مجاهدان و شهیدان را ریشخند کردند! نه او را محاکمه کردید، نه خانه و مزرعه و کسبوکارش را مصادره کردید؟! چرا وقتی مُرد، رفتی بر پیکر او نماز میت خواندی و برایش طلب مغفرت کردی؟!
۹.این چه وضعی است در مسجد شما؟! یک میله نبستهاند که شما و اصحاب والامرتبه شما را از عموم مردم جدا کنند؟! یک صحرانشین عرب میآید و اسلام میآورد و همان ساعت در نماز جماعت زانوبهزانو اصحاب با سابقه مینشیند؟ مثل همه لباس میپوشید، با همه مردم حلقهوار مینشینید
۱۰.دیروز دیدم همسر شما عائشه در کوچه با مرد مسلمانی سخن میگفت! امسلمه، دیگر همسرتان نیز همین طور! سلمان به خانه دخترتان فاطمه میرود و با او سخن میگوید! زنان در کوچه و خیابان میآیند، به مسجد شما هم میآیند، هیچ پردهای هم در مسجد میان مردان و زنان نزدهاید! در مسجد شما اختلاط مرد و زن شده است! بعضی از این دخترها و زنها یقه دشداشهشان باز است، خودتان هم میدانید که زیر دشداشهشان شلوار نمیپوشند! فقط گفتهاید که خداوند رحمت کند زنانی که شلوار بپوشند و از خانه بیرون بیایند! همین؟!
@Sahamnewsorg