در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

نفرین بر پاییز ...



پنهان می کنم 

تخم بنفشه ها را زیر خاک گلدان 

از نگاه غارتگر پاییز




این دنیای شکننده ...

زنده‌بودن در این دنیای فانی و شکننده‌ سخت است؛ قلب‌هایمان جوری شکسته می‌شود که دیگر نمی‌توان ترمیم شان کرد؛ دردی به وجود می‌آید که جزءِ لاینفک زندگی‌مان می‌شود؛ باید یاد بگیریم که چگونه این درد را تحمل کنیم ؛ چگونه در میانه آن درد از خودمان مراقبت کنیم؛ و چگونه از یکدیگر مراقبت کنیم؛ باید یاد بگیریم چگونه در دنیایی زندگی کنیم که ممکن است هر لحظه، و برای همیشه زندگی‌ای که می‌شناسیم تغییر کند‌ ...


عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست / مگان دیواین

عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست ...

استخوان شکسته نیاز به گچ‌گرفتن دارد؛ یعنی به حمایتی خارجی برای التیام و طی‌کردن روند درونی و پیچیده و سختِ دوباره به هم جوش خوردن، احتیاج دارد‌.  وظیفهٔ شما نیز درمورد دوست سوگوارتان همانند گچ‌گرفتن است نه اینکه خودِ جوش‌خوردن را انجام دهید، نه اینکه برای نقاط شکسته سخنرانیِ انگیزشی کنید و بگویید دوباره قرار است خوب شوند! نه اینکه به استخوان بگویید قرار است مثل اول سالم و کامل شود؛  وظیفهٔ شما صرفاً این است که آنجا باشید، خودتان را دور آنچه شکسته است بپیچید ...


عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست/ مگان دیواین

It’s OK That You’re Not OK


Some things cannot be fixed. They can only be  carried


Being broken is not the same as being damaged


Your pain needs to be witnessed, not fixed


You don’t ‘get over’ grief; you integrate it into your life


Grief is love in its most wild and painful form


It’s OK That You’re Not OK / Megan Devine


 


به رنگ پاییز...


 اکسیژن خون، نبض، ضربان، ریتوکسی مب، آی سی یو، اینتوبه، لوله گذاری،ساکشن، پالس کورتون، اندوکسان، ضریب هوشی، هیپوترمی، تست آپنه، سی پی آر و ...

یک ماه تمام، این واژه‌ها در سرم می‌چرخید، می چرخید و می‌چرخید و گاه مرا در گردابی عمیق فرو می‌برد... یک ماه تمام، همه لحظه‌هایم خلاصه شده بود در کابوس و تنش و استرس و سرانجام نگاهم روی تصویر خط ممتد قلب تو خیره ماند ...

و آن همه رنج و اضطراب و پریشانی جای خود را به غمی سنگین داد. برای اولین‌ بار در زندگیم فهمیدم که غم چقدر آرام است و استرس و پریشانی چقدر تند و ناآرام و خشمگین ...

 وقتی بار آنقدر سنگین است که دیگر تلاشی برای جابجایی آن ممکن نیست، ناگزیر سکون و آرامش حاصل می‌شود، آرامشی توام با فرسودگی ...

برای اولین‌بار فهمیدم که آرامش دردناک غم، تمام دغدغه ها،رنج ها و پریشانی ها را از وجود آدم می‌ زداید و خود به جای آنها می‌نشیند ...

انگار این آرامش سنگین، وجود آدمی را از تلاطمات کوچک و فروپاشی های لحظه ای نجات داده و به یک سطح وجودی والاتر هرچند دردناک ارتقا می‌دهد و تثبیت می کند ...

از کناره‌های لبت خون تازه جاری بود،سرخ و غلیظ، لوله ها را از دهانت درآورده بودند و تو اصلاً شباهتی به مرده‌ها نداشتی ...

چه ناباورانه رفتی ... 

رفتی و نگفتی که ما در این پاییز سرد بی حضور تو چه کنیم ... 

رفتی و نگفتی که این همه خاطره را چگونه به دست فراموشی بسپاریم ...

رفتی و نگفتی که ما برای خنده‌های بی‌بهانه چقدر تنها شده‌ایم ...


این خانه نزدیک است ...


از مدیر آسایشگاه خواستم در صورت امکان از داخل آسایشگاه بازدیدی داشته باشم؛ با احترام قبول کرد؛ جعبه چرخ گوشت صنعتی را به دستش دادم و او در حالی که مرتب، بابت این هدیه تشکر می‌کرد به سمت اتاق بزرگی هدایتم کرد.

وارد اتاق که شدم بچه‌ها دور و برم جمع شدند و حیرت زده به من نگاه کردند. انگار تا آن لحظه هیچ خانمی از آنجا بازدید نکرده بود! 

من هم حیرت زده بودم چون تا آن لحظه فکر می‌کردم آن آسایشگاه مخصوص دختر بچه‌هاست نه پسر بچه‌ها!

 البته خیلی هم بچه نبودند بعضی از آنها حتی تا ۱۸ ـ ۱۷ سال سن داشتند.

در جعبه شیرینی را که باز کردم و به سمت آنها گرفتم چنان با خوشحالی و حرص و ولع شروع به خوردن شیرینی کردند که انگار سال‌های سال چیزی نخورده اند!

نگاهم به سمت جایگاه قفس گونه ای در انتهای آن اتاق بزرگ جلب شد که پسرکی  را در خود جای داده بود.

پسرک که حدودا ۱۴ ـ۱۳ سالش بود با حسرت به ما نگاه می‌کرد و گاهی آب دهانش را قورت می‌داد.  به سمت او رفتم و از لای میله‌های قفس یکی دو عدد شیرینی به سمتش گرفتم با خوشحالی شیرینی‌ها را از دستم قاپید؛

ـ اسمت چیه؟

ـ بهروز

ـ چرا پشت میله‌ای؟!

قبل از اینکه او مجال جواب دادن پیدا کند بقیه بچه‌ها یک صدا فریاد زدند: ما رو اذیت می‌کنه!

خطاب به بهروز گفتم: بچه‌ها درست میگن؟

سرش را به علامت مثبت به سمت پایین تکان داد و همانطور پایین نگه داشت و به زمین خیره شد. کمی بعد سرش را بالا گرفت و با کمی لکنت زبان ( ویژه کودکان عقب افتاده) گفت؛

بگو منو آزاد کنند ... دیگه اذیت نمی‌کنم ... میگی؟!

نمی‌دانستم چه بگویم؛ پسرک بیچاره لابد فکر می‌کرد من مقام مهمی هستم و می‌توانم به مسئولین آسایشگاه امر و نهی کنم!

مانده بودم چه کنم که مدیر آسایشگاه وارد اتاق شد و با لبخندی به سمت من آمد؛  من که انگار، با تقاضای عاجزانه آن پسرک زندانی، دچار توهم شده بودم، مثل آدم های مهم، بدون هیچ مقدمه‌ای به مدیر آسایشگاه گفتم: لطفاً بهروز را آزاد کنید!

مدیر آسایشگاه متعجبانه به من نگاه کرد ولی انگار قاطعیتی در نگاه من بود که او را وادار کرد که بگوید: چشم!!

خاطر بچه‌های دیگر مکدر شد؛ از من روی برگرداندند و از دورم پراکنده شدند و شیرینی‌ها را خورده و نخورده کف اتاق ریختند!

فکری به خاطرم رسید؛ خطاب به بهروز گفتم:

ـ البته باید قول بدی که دیگه بچه‌ها رو اذیت نکنی ...

ـ باشه قول میدم ،قول، قول،قول!!

ـ اگه باز بچه‌ها رو اذیت کنی دوباره زندانی میشی ها، می‌فهمی؟!

ـ اهوم ... فهمم!

بهروز آزاد شد و برای اینکه به من ثابت کند که قولش قول است به سرعت به سمت تختش دوید و خودش را روی تخت پرت کرد و  ملافه را تا روی سرش کشید و سر به خواب زد که مثلاً من به کسی کاری ندارم! اما من از زیر آن ملافه نازک  می‌دیدم که نیشش تا بناگوش باز است!



صبحی دیگر...


این لحظات صبح را خیلی دوست دارم ‌نمی دانم چرا احساس می‌کنم در این لحظات، زندگی نسبت به ساعات دیگر شبانه روز، تازه‌تر و پذیرفتنی‌تر و دوست داشتنی‌تر است!

حس عجیبی دارم؛ احساس می‌کنم در این لحظات، انسان به خودش نزدیک‌تراست، به خود اصیلش؛ و همه چیز و همه موجودات و همه کائنات، واقعی‌ترند و با خود حقیقی خویش فاصله کمتری دارند؛ انگار همه چیز پاک و اصیل و ناب است درست مثل روز اول آفرینش! 

جالب است که در این ساعات و لحظات، حتی دردها و رنج‌ها را کمتر احساس می‌کنم و انگار با خدا پیوند بهتری دارم ...