گوی سرخ خورشید
از شانهِ آبی کوه سُر می خورد
و به دامن سبز دشت میلغزد
گل های سفید، نور مینوشند
و برکهِ نیلگون
لبریز از تلألوِ طلایی ِخورشید
بارش نقره ای شبنم را
زیر چتربنفش نیلوفر
تماشا میکند
سینه سرخ، روی شاخه ای زرد
آواز میخواند
جهان، چه زیباست امروز !
صدای باران میآید؛ پرده را کنار میزنم؛ در تاریکی شب، چیزی مشخص نیست جز سکوی خیس بالکن که سطح آن زیر نور کم فروغِ چراغهای حیاط برق میزند. دانه های گندم که برای قمریها روی بالکن ریختهام در اثر بارش تند باران به اطراف پخش شده اند و ترکیب رنگ طلایی دانههای گندم با قطرات باران، جلوه زیبایی ایجاد کرده است ...
ساعت حدود ۳ نیمه شب است؛ خوابم نمیبرد دلم میخواهد بروم بیرون و زیر باران قدم بزنم. کاش مَرد بودم!
چه نیمه شب سردی است ...
پیمان می بندم با سایهها
با نقصها، تردیدها، فاصله ها
نه برای غلبه بر آنها
که برای آموختن زبان شان
زیرا هر سایه،
رازی از نور را در خود پنهان دارد،
و هر فاصله
فضایی ست برای تنفسِ حقیقت
و هر تردید
بی گمان به یقین منتهی میشود
و تحمل
نه ایستادن در انتظارِ پایان
که همین رقصیدنِ آهسته است
با بارانی که هرگز بند نمیآید
من که بودم؟
انبوهی از واژه ها
که هر کدام میخواست معنا شود!
و این تکثر
چقدر ویرانم می کرد،
هزاران خودِ متضاد
که همزمان فریاد میزدند …
من از هزاران واژه گذشتم
تا بفهمم
معنا، نوریست که بر واژهها میتابد
می خواهم آن نور باشم …
نه!
نمیخواهم نوری باشم
که بر واژهها میتابد
می خواهم «معنا»یی باشم
که خود را هرگز به «واژه» نیالوده است ...
تپه های دوردست
حریرِ سپید پوشیدهاند
و شاخه های کاج
تاج نقره ای بر سر نهاده اند
عروسی زمستان است!
دانه های پنبه گون برف
مست و رقصان
در آغوش زمین رها میشوند
و در بستر هم آغوشیِ برف و خاک
هزاران نطفه گل بسته می شود
من از شیار نازک خاک
من از پنهان ترین روزنه زمین
عطر گلهای ناتمام را میشنوم
و بوی سبزه های نورس را
که در رحِم خاک تنیده اند
خاک پا به ماه است
جنین بنفشه در راه است ...
نه طلوع شور انگیز خورشید
نه ظهور اسرار آمیز ماه
نه فروغ دلاویز ستاره
فانوس عطرآگینی
از آن نگاه پنهان
ما را بس ...