همواره به رویت لبخند می زنند
دستها را به دست تو پیوند می زنند
اما به وقت احتیاج تو، هزار ترفند می زنند!
میلیاردها انسان در جهان متولد شده اند؛ اما هیچ یک اثر انگشت مشابه نداشتهاند. اثر انگشت تو، امضای خداوند است که اتفاقی به دنیا نیامدهای و دعوت شدهای تو منحصر به فردی مشابه یا بدل نداری تو اصل اصل هستی و تکرار نشدنی وقتی انتخاب شده بودن و منحصر به فرد بودنت را یادآوری کنی؛ دیگر خودت را با هیچکس مقایسه نمیکنی و احساس حقارت یا برتری که حاصل مقایسه کردن است از وجودت محو میشود.
حسین الهی قمشهای
«رویش» چه واژه عجیبی است ؛ انگار خود واژه حس دارد ، انگار خود کلمه جان دارد و زنده است. مفهوم آن را نمی گویم یا نتیجه آن را، که پدید آمدن گل و گیاه و درخت باشد، خود لغت را می گویم ؛ خود لغت انگار جان دارد و به آدم یک حس خوب و لطیف می دهد. راحت بگویم: من با این واژه خیلی حال می کنم!!
مقداری تخم شاهی و تربچه کاشتم که تازه سر از خاک بیرون زده. چه حسی داشت تماشای اولین برگ های سبز روییده در آغوش خاک « یه حالی داشتم که نپرس»!
چه اشتیاقی دارم که هر ساعت به آب تنی بخوانم شان؛ انگار خودم هستم که در وقت تشنگی سیراب می شوم!
گل ها را به اسم صدا بزن
جواب می دهند
باور کن!
من هر بار که اقاقی را صدا کردم
بنفشه ای در دستانم رویید
و هر وقت که گل یخ را فراخواندم
آفتابگردانی
به سویم پر کشید!
و آنگاه که یاس ها را به خانه دعوت کردم
محبوبه شب به رویم خندید!
همه خوشبخت و کامران بودند
غرق نور و سرور و ایمان بودند
اگر کودکان بر زمین حکمران بودند!
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز؛ شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه ی شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته؛ پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانه ای (دو رکعت نماز) برای یگانه بگزارد؟ چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند! گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به ازآن که در پوستین خلق افتی!
گلستان سعدی
بزرگترین اشتباه در تاریخ بشر، کشف حقیقت بود! کشف حقیقت، ما را آزاد نکرد مگر از پندارهایى که تسلى مان مى دادند و قیدهایى که ما را حفظ مى کردند ...
اتومبیل های خیره کننده، سفرهای گرانقیمت و خانه های بزرگ و مجلل، فقط برای یافتن آن آرامشی که وقتی ثروت می آید، رخت بر می بندد! ...
صرفا جنگ هاى بزرگ و حتی وضعیت بد اقتصادى سال هاى اخیر نیست که ما را در بدبختی فرو برده است ما با چیزى به مراتب مهم تر از فقر یا حتى مرگ میلیون ها انسان مواجه ایم؛ این، خانه ها و خزانه هاى ما نیستند که خالى اند، "قلب" هاى ماست که خالى شده است ...
هرچیز معنوى وقتى به فروش مى رسد یا به نمایشى رنگارنگ بدل مى شود، مى میرد ...
اخلاق، بدون خدا همان قدر ضعیف است که قانون راهنمایى و رانندگى، بدون پلیس!
بریده هایی از کتاب در معنای زندگی اثر ویل دورانت
سیاه بیشه توقف کردیم تا سوغاتی بخریم، من برای پدرم و دوستم برای مادرش که هر دو، ماست معروف آنجا را دوست دارند.
به محض اینکه پایم را از ماشین بیرون گذاشتم صدای ناله ضعیفی، مثل صدای بچه گربه ای که زخمی شده یا ترسیده باشد، به گوشم خورد. صدا انگار از جای دور می آمد؛ به اطراف چشم چرخاندم، چیزی ندیدم؛ یک سربالایی حدوداً ده متری پوشیده از دار و درخت مقابلم بود؛ تا انتها با نگاه وارسی اش کردم، اما چیزی قابل مشاهده نبود. خواستم در ماشین را که نیمه باز رهایش کرده بودم ببندم که ناگهان جلوی پایم، موجود خیلی کوچکی را دیدم که داخل چاله آبی افتاده بود و آغشته به گل و لای، می نالید و می لرزید. خوب که دقت کردم دیدم منشأ صدا از همانجاست اما چون صدا خیلی ضعیف بود، فکر می کردم از دور می آید.
کمی ترسیدم چون بدن آن موجود، به شکل عجیبی بود، اندامی طولی داشت و عرض بدنش خیلی کم و نیز دارای چهار دست و پای بسیار کوچک بود. از نظر صورت چیزی شبیه خوک به نظرمی رسید و پوزه کوچکی روی صورتش داشت.
شهلا را که در حال قفل کردن فرمان بود صدا زدم؛ او که صدای لرزانم را شنید بلافاصله به سمت من آمد. وقتی آن موجود را نشانش دادم، حیرتزده پرسید:
_ این چیه؟!
_ نمی دونم. تو تا حالا بچه خوک دیدی؟!
_ نه، یعنی میگی این بچه خوکه؟!
_ نمی دونم ... شاید ...
_ خوک مگه توی بیشه و جنگل زندگی می کنه؟
_ پس کجا زندگی می کنه؟!
_ فکر کنم توی دریا ...
_ پس یعنی این بچه خوک نیست ؟!
_ البته شبیه خوکه، مثل یک خوک ولی در ابعاد خیلی کوچکتر!
_ هرچه هست باید نجاتش بدیم اون ضعیف تر از اینه که بتونه از لای این گل و لجن در بیاد.
ناله های سوزناک آن حیوان، جوری دلم را می خراشید که نزدیک بود به گریه بیفتم.
به داخل ماشین برگشتم؛ دستم را با دستکش یکبار مصرف پوشاندم و ترسان به سمت آن موجود کوچک قدم برداشتم؛
دست لرزانم را که به سویش دراز کردم شهلا گفت: اگه گاز بگیره ...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که ناگهان سگ بزرگی با یال و کوپال مقابلم ظاهر شد! سریع دستم را عقب کشیدم و کنار رفتم؛ سگ جلوتر رفت، کنار چاله ایستاد و دهانش را به سمت آن موجود نحیف باز کرد ...
فوری پریدم داخل ماشین و با باز و بسته کردن مکرر در ماشین، سعی کردم سگ را فراری دهم؛ به این ترتیب که در را محکم به پشت سگ می کوبیدم تا شکارش را رها کند و برود ولی او اعتنایی نمی کرد ...
ناامیدانه دست از تلاش برداشتم، پیاده شدم و به صحنه چشم دوختم؛ صحنه ای که قضاوت نسنجیده ام را تغییر داد ...
خیلی متحیر شدم وقتی دیدم سگ با زبانش، بدن آن موجود لرزان را نوازش می کند و یا شاید به این وسیله، گرمای دهانش را به تن او می بخشد ...
من و شهلا هر دو با هم گفتیم: یعنی این نوزاد سگه؟!
باورم نمی شد، چون اصلاً شبیه سگ نبود؛ البته تا آن لحظه نوزاد سگ ندیده بودم ولی تصورم این بود که توله سگ باید چیزی شبیه خود سگ باشد، مثل بچه گربه که شبیه گربه است.
نمی دانم، شاید هم آن سگ، نوزاد خوک را به فرزندی قبول کرده بود!
منتظر شدیم تا سگ مثل گربه، توله اش را به دهان بگیرد و از آن چاله بیرون بیاورد اما هر چه ایستادیم این اتفاق نیفتاد ...
گفتم:
_ شاید خدا این راهکار را فقط برای گربه در نظر گرفته که با دهان بچه اش را جابجا می کند!
_ یعنی میگی خدا یادش رفته برای سگ هم در نظر بگیره؟!
_ نه، شاید فکر کرده چون دندون سگ خیلی تیزه، ممکنه فرو بره توی بدن توله اش!
راستش باورم نمی شد که سگ، این موجود ترسناک، اینقدر ضعیف باشد که حتی قدرت نیم متر جابجایی توله اش را نداشته باشد.
ناگهان سگ برگشت به سمت من که گوشه ای چمباتمه زده بودم، این بار کاملاً چهره به چهره، روبه رو ...
نفسم در سینه حبس شد؛ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که سگ فکر کرده ما توله اش را داخل چاله انداختیم و حالا می خواهد از ما انتقام بگیرد؛ خواستم برگردم داخل ماشین اما در نگاه سگ چیزی بود که مانعم شد؛ با واهمه زل زدم به چشمانش؛ در نگاهش نه تنها خشمی دیده نمی شد، بلکه انگار رگه هایی از التماس وجود داشت ...
یعنی سگ از من می خواست کمکش کنم ؟ شک داشتم ...
می ترسیدم کاری بکنم. نگرانی ام این بود که مبادا سگ خیال کند قصد آزار توله اش را دارم و به من حمله کند.
فکری به خاطرم رسید؛ اینجا و آنجا شنیده و خوانده بودم که حیوانات، حرف های آدمها را می فهمند اما قادر به پاسخگویی (با کلمات ) نیستند؛ بنابراین تصمیم گرفتم او را مورد خطاب قرار دهم و با او حرف بزنم اما به چه اسمی صدایش کنم؟!
بلند بلند طوری که انگار با آدمیزاد صحبت می کنم گفتم:
ببین مادرسگ! من میخوام بهت کمک کنم و بچه ات رو از توی چاله در بیارم؛ قصد آزارش رو ندارم؛ می فهمی؟! مبادا حمله کنیا! باشه؟!
پلکی زد و به زمین چشم دوخت اما کمی بعد دوباره با من چشم در چشم شد ...
سفیدی چشمانش به سرخی می زد، مثل چشم آدمها پس از گریه ای سخت؛ با خود گفتم مگر سگها هم گریه می کنند؟!
بی آنکه چشم از او بردارم، ترسان به طرف توله سگ رفتم، مادرسگ دوش به دوش من می آمد، آنقدر نزدیکم بود که صدای نفس هایش را می شنیدم ...
دست راستم را جلو بردم، دستم بوضوح می لرزید و در قلبم آشوبی بر پا بود: نکند سگ به من حمله کند ...
چشمانم را بستم و خودم را به خدا سپردم؛هنوز عبارت بسم الله الرحمن الرحیم را کامل ادا نکرده بودم که تن کوچک و نرم توله سگ در دستم جای گرفت ... دلم ضعف رفت ...
خدایا ... چه بدن نرم و لطیفی داشت! آنقدر بدنش نرم و خمیرمانند بود که می ترسیدم انگشتانم در بدنش فرو برود! ازطرف دیگر نگران بودم که اگر دستم را شل کنم توله سگ رها شود و بیفتد ...
نمی توانم بگویم چه حالی داشتم، توصیفش سخت است؛ تمام بدنم می لرزید و پاهایم سست شده بود؛ قدرت راه رفتن نداشتم ...
توله سگ کوچک که انگار خودش را در معرض خطر می دید مرتب و بی وقفه، دست و پا می زد تا خودش را از دستم رها کند؛ پاهای کوچکش، بد جوری کف دستم را قلقلک می داد؛ چند بار نزدیک بود رهایش کنم اما سعی کردم به خودم مسلط باشم ...
حالا یک چشمم به مادر سگ بود تا متوجه خشم احتمالی در نگاهش شوم و چشم دیگرم در جستجوی کمی آفتاب که توله سگ را در معرض آن قرار دهم تا بدنش خشک شود؛ در عین حال شمرده شمرده با توله سگ حرف می زدم:
آرام باش عزیزم! من با تو کاری ندارم، می خوام نجاتت بدم؛ اینقدر دست و پا نزن! می افتی ها!
چقدر ذوق کردم وقتی دیدم چند متر آن طرف تر، شعاع کوچکی از آفتاب روی زمین پهن است؛ به آن سو رفتم؛ سگ با من آمد تا بطور دقیق اوضاع را رصد کند!
چون پاهایم می لرزید، خیلی کند راه می رفتم. طول کشید تا به آفتاب برسم؛ توله سگ را در آفتاب گذاشتم؛ چه حس خوبی داشتم! احساس می کردم بار سنگینی را بر زمین گذاشته ام ...
چنان نفس نفس می زدم که انگار کوه را جابجا کرده ام. توله سگ هنوز می لرزید و ناله می کرد؛ گویا گرمای دستم، تنش را گرم نکرده بود شاید هم از ترس می لرزید. مادر سگ، مهربانانه کنارش نشست و همانطور که با زبان، بدن توله اش را پاک می کرد، نگاهی به من کرد و چیزی گفت!
هیچ کلمه ای در میان نبود، جمله ای رد و بدل نشد؛ همان نگاه بود ... فقط نگاه ... نگاهی که یک دنیا حرف داشت ...