در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

به پاییز می‌اندیشم ...


به پاییز می‌اندیشم

به امتداد جاده‌ های رها شده در مه

به سکوت عمیق درختان

به خش خش برگ‌های زرد و سرخ و نارنجی 

زیر پای رهگذران


به پاییز می‌اندیشم

به پرواز پرنده‌های مهاجر 

به گوی های سبز آویخته از شاخه های پرتقال 

به گیسوان در هم شالیزار زیر باران

و حیرت دهقان 


به پاییز می‌اندیشم

به غروب زودرس خورشید

به زوال شکوفه های دیرهنگام آلبالو

 و خواب سنگین بنفشه‌ها 

شمعدانی ها ولی، چرا همیشه بیدارند؟!






جهنمی به نام تهران

تابستان که می‌آید تحمل زندگی خیلی سخت می‌شود؛ حس می‌کنی بی حالی و کسالت داری ولی هیچ علت جسمی برایش پیدا نمی کنی. انگار گرمای زیاد تاب و توانت را به تحلیل می برد یا به زبان ساده تر آب می کند و رمقی برایت باقی نمی گذارد.

 در اوج این گرمای کسالت بار، فکر اینکه دوباره پاییز می آید و تصور و تجسم پیاده روی های دلچسب در هوای معتدل اوایل پاییز،کمی حالم را خوب می کند.

دیشب تلفنی با دوستی در دانمارک حرف می زدم :

- چه خبر از دانمارک ؟

- الان اینجا یک بعد از ظهر خیلی سرد و پر سوزه ...

 یکدفعه دلم پرکشید تا وسط چله زمستان ! 

چقدر دلم می‌خواست آن لحظه دانمارک بودم و آن سرمای دلچسب را با تمام وجود می‌بلعیدم و از جهنم تهران خلاص می‌شدم، تهران این شهر نفرت و آلودگی و سیاست و تزویر ...

چقدر از تهران بدم می‌آید؛ چقدر از تهران حالم به هم می‌خورد؛ چقدر از تهران متنفرم ...




 

آشیانه ای زیر نور ماه


بیشه ای بکر

گنجشک ها آشیانه ساخته اند از کاه

 زیر نور ماه 



بی پناهی به وقت چهار صبح ...


دیشب حس عجیبی به من دست داد، حس بی پناهی مطلق ...

دقیقاً ساعت ۴ بود که از خواب بیدار شدم و ناگهان احساس کردم چقدر بی پناهم و چقدر تنها و سرگردان ... انگار هیچ قرابتی با هیچ کس و هیچ چیز نداشتم، کاملاً بیگانه با همه چیز ... یک جور بیگانگی ترسناک و وهم انگیز ... 

حال عجیبی بود؛ حس می کردم کاملاً ... مطلقا ... اساسأ بی پناه هستم (هیچکدام این کلمات گویا نیست ولی واژه مناسبی پیدا نمی کنم) این حس وحشتناک مثل یک شرنگ تلخ و جانکاه در وجودم رخنه کرده بود و غم عمیقی را در روحم ریخته بود ... 

کلمه غم هم گویا نیست، یک رنج عمیق، یک حیرانی طاقت فرسا ...

چقدر ناتوانی و ناکافی بودن کلمات آزار دهنده است ...

احساس می کردم در بیابان هستی تنهای تنها هستم و رهای رها ... هیچ تکیه گاهی ندارم؛ هیچ چیز دلگرمم نمی کند، هیچ انگیزه ای برای هیچ چیز ندارم ...

 از بودنم ، از این وجود، از این بار سنگین، بشدت خسته و گریزان بودم ... 

دوباره خودم را پرت کردم روی تخت تا شاید خوابم ببرد؛ پلک هایم را بشدت به هم فشردم اما فایده ای نداشت، در سرم انگار آتش روشن بود ...

در آن لحظات، واقعاً عمق احساس کسانی را که خودکشی می کنند درک می کردم، چیزی که همیشه منتقدانه با آن مواجه می شدم ...

در آن بی پناهی مطلق، انگار صدای مبهم دوستی در سرم پیچید: آیه الکرسی بخون، آروم میشی ...

چند روز پیش بود که می گفت در جاده شمال گرفتار مه و کولاک شدیم و برادرم با همه بی اعتقادی اش، مرتب از مادرم می خواست آیه الکرسی بخواند تا نجات پیدا کنیم!

و حالا من با کم اعتقادی ام، (به ضمیمه بی میلی!) آیه الکرسی را خواندم درست خواندم یا غلط مطمئن نیستم اما مطمئنم که دیگر هیچ نفهمیدم و ساعت ۷ صبح که بیدار شدم مثل دیوانه ها به سمت شالیزار دویدم، مترسک برگشته بود ولی پیراهن ارغوانی تنش نبود!



شب های خیال انگیز ...


نیمه شبِ دریا

جاذبه خاموش ماه 

لالایی ملایک در گوش امواج  ...


مترسک مرده بود؟!


قدم زنان رفتم سمت شالیزار؛ دیروز غروب، پیراهن ارغوانی ام را تن مترسک کرده بودم! کاملاً اندازه اش بود؛ ترسیدم و به فکر فرو رفتم: یعنی من به اندازه مترسک لاغرم؟!

امروز رفتم تا زیر نور آفتاب, درست ببینمش، اما مترسک را برده بودند! 

شاید هم کلاغ ها خورده بودند! ولی کلاغی آنجا نبود؛

شاید مترسک و کلاغ ها همه مرده بودند!!



لبخند را احتکار نکن!


لبخند را احتکار نکن

مهربانی ها اگر انبار شوند، می میرند

گل ها اگر روی هم تلمبار شوند، می میرند 



مترسک

مترسک وسط شالیزار ایستاده و دستهایش را به اطراف باز کرده است؛ با این آغوش گشوده چه می خواهد؟!

می روم کنارش می ایستم و دستهایم را به اطراف باز می کنم، نسیم خنکی از روی حریر سبز شالیزار عبور می کند و به آغوشم می ریزد؛ چه خنکای دلپذیری ...

شاید مترسک، فقط نسیم می خواهد و کلاغ‌ها بی جهت از او می ترسند!

 این روزها که در شمال سرسبز به سر می برم، گاه گاهی به شالیزاری که در نزدیکی محل اقامت مان است می روم و روحم را در هوای پاک و لطیفش شستشو می دهم؛ آه که چقدر تازه می شوم!

مترسک هر بار در سکوت به من نگاه می کند؛ به چه فکر می کند نمی دانم؛ شاید در دلش می گوید کاش من هم می توانستم راه بروم و بنشینم و حرف بزنم و بخندم و ...

به فکر فرو می روم و با خودم می اندیشم زندگیِ سراسر ایستاده چقدر سخت است ...