در رهگذار باد

باده خونین ...



خون می چکد از جام ها جای شراب ناب 

شمشیرها بیتاب

 جان می دهد از تشنگی ساقی کنار آب

دلیری جان و دلبری قلم

نوشتن، آن روی سکۀ اندیشیدن است و اندیشیدن، یعنی روی پای خود ایستادن، و فقط آدم‌های بالغ می‌توانند روی پای خود بایستند. پس نویسندگی، در رهن بلوغ فکری و روحی است و هیچ کس در کلاس‌های نگارش و ویرایش، بالغ نمی‌شود. آداب و قواعد نویسندگی، اصل نوشتن را به کسی نمی‌آموزد. نوشتن بدون اندیشیدن، مثل شنا کردن در ساحل است. برای شنا کردن باید دل به دریا زد. در ساحلْ تنها می‌توان شن‌بازی کرد. وقتی نمی‌اندیشی، فقط می‌توانی حرف‌هایی را که شنیدی یا خواندی، بازگویی؛ گیرم قدری بهتر از دیگران. اما کار قلم، پخش زنده است، نه لب‌خوانی یا بازپخش. آیا شما زندگی خود را بهتر و زیباتر تعریف می‌کنید، یا زندگی دیگران را؟ حرف دل خودتان را بهتر می‌زنید یا حرف دل دیگران را؟ قلم‌‌ عاریتی، جز زحمت نمی‌افزاید و همچون آبی که از ناودان می‌ریزد، «همسایه در جنگ آورد.» بر خلاف بارش باران از آسمان که طراوات می‌افزاید و «باغ صدرنگ آورد.»


آسمان شو، ابر شو، باران ببار

ناودان بارش کند نبْوَد به کار

آب باران باغ صدرنگ آورد

ناودان همسایه در جنگ آورد


قواعد و اصول و ظرافت‌های قلم، هیچ کس را نویسنده نکرده است؛ چنان‌که آشنایی با همۀ قواعد رانندگی، برای اتومبیل‌رانی در خیابان‌ها و جاده‌ها کافی نیست. نویسنده‌ای که افکار و اندیشیده‌های دیگران را نشخوار می‌کند، هرگز آن نیرو و توان را ندارد که دل‌ها را برانگیزد یا مغزها را دگرگون کند. به‌طور میانگین از هر صد نفری که دست به قلم می‌برند، یکی دست در انبان خود دارد؛ مابقی چشم به دست این و آن دوخته است.


از هزاران تن یکی زان صوفی‌اند

مابقی در دولت او می‌زیند


پس فقط اندیشنده می‌تواند نویسندۀ ماهری باشد، و اندیشیدن، به چیزی به اندازۀ شجاعت نیاز ندارد. شجاعت فکری، گوهری است نایاب، و سخت‌تر از هر فضیلتی که می‌شناسیم؛ اما آنگاه که این چشمه جوشیدن گیرد، دیگر سر ایستادن ندارد و پی در پی می‌‌آفریند و خشت‌خشت بر کاخ معرفت می‌افزاید. دلیری در عرصۀ فکر، غل و زنجیر را از دست و پای روح برمی‌دارد و مرغ جان را تا آسمان آزادگی به پرواز درمی‌آورد. جان دلیر است که قلم را دلبر می‌کند و زَهرۀ شیر است که اندیشه را زُهرۀ تابان.


دیدۀ سیر است مرا، جان دلیر است مرا

زَهرۀ شیر است مرا زُهرۀ تابنده شدم

 

مرحوم رضا بابایی

از زیباترین شعرهایی که خوانده ام

مشخص نیست

نه جای زخم هایت

نه آنان که زخمت زده اند

به برکه ها می مانی عزیزم

و هر سنگ که زخمی ات می کند

در تو آرام می شود

زخم ها زیباترت کرده اند

چون برکه ها

که با سنگ‌های خوابیده در بسترشان

زیباترند ...


  بادها کجا می میرند / حسن آذری

یک شاخه گل از باغ دوردست

عابدی را حکایت کنند که شبی ده‌ من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی؛ صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار از این فاضل‌تر بودی!


اندرون از طعام خالی دار /  تا درو نور معرفت بینی
تهی از حکمتی به علت آن /  که پری از طعام تا بینی 


گلستان سعدی 



انتظار لذتبخش

 نصف لذت هرچیز، انتظاری است که برایش میکشی؛ ممکن است خیلی چیزها را به دست نیاوری امّا می‌توانی از انتظار کشیدن برایشان، لذت ببری! 

خانم لیند می‌گوید آدم خوشبخت کسی است که انتظارِ هیچ چیز را نمی‌کشد؛ چون در این صورت هرگز ناامید نمی‌شود امّا به نظر من انتظار نکشیدن بدتر از ناامید شدن است.


 آن شرلی/ مونتگومری

شلغم پخته مرغ بریان است!

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم عریان مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ؛ یکی را دیدم که پای نداشت! شکر نعمت حق تعالی بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم

 
مرغ بریان به چشم مردم سیر
کمتر از برگ تره بر خوان است
وان که را دستگاه و قوت نیست
شلغم پخته مرغ بریان است!

تنها کتابی که تاکنون دو بار آن را خوانده ام و اگر فرصتی دست دهد باز هم می خوانمش گلستان سعدی است !

حکایت های بسیار خواندنی  و شیرینی دارد.

 

آن سوی مرگ ...

چیزی نمانده تا کتاب آن سوی مرگ (جمال صادقی) را تمام کنم اما خودم هم شبیه کسی شده ام که از آن سوی مرگ برگشته است!  هر چند که تجربه کوتاه و شیرینی از این دست دارم و آرزوی تکرار آن  را  ...

این کتاب تکان دهنده، حاصل مصاحبه نویسنده با سه تن از افرادی است که دچار مرگ موقت شده و سپس به زندگی برگشته اند و به نوعی روایت مستندی است از زبان خود آن سه نفر، و پاسخ هایی که به سوالات نویسنده داده اند.

البته طبق توصیه‌هایی که شده (از جهت اثر تخریبی بر زندگی) چهل صفحه از این کتاب را حذف کرده و نخوانده ام  .‌‌..


بهار گمشده


گلهای مصنوعی

به چالش کشیده اند

شقایق های تازۀ دشت را

و شکوفه های کاغذی

به غنچۀ گل سرخ فخر می فروشند

در بهاری گمشده ...

از زیباترین شعرهایی که خوانده ام

فکر را پر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد, برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
فکر اگر پر بکشد
جای این توپ و تفنگ
این همه جنگ
سینه ها دشت محبت گردد
دستها مزرع گل های قشنگ
فکر اگر پر بکشد
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها ...


نیما یوشیج