خدایا! چه اندازه این جهان و ساز و کارش در نظرم فرساینده، گناه آلود، تلخ، خشک، پوچ و نافرجام مینماید ...
شکارچیها را که دیدهاید؟ خلاف جهت باد دام میگسترند و خود در مسیر باد میایستند تا بویشان به مشام شکار برسد. آنگاه صید بیچاره بر خلاف باد خواهد دوید و در دام صیّاد خواهد افتاد. بین خودمان بماند، شما چرا در مسیر باد ایستادهاید؟ میخواهید به دامم بیاندازید؟!
دوستانی را که آزمودهای و در دوستی شان تردید نداری، با چنگکهای پولادین به سمت خودت بکش ولی هرگز دستت را به سمت دوست تازه به دوران رسیده، دراز نکن!
اگر آرامش و لذّتهای درازای عمر آدمی، تنها خوردن و خوابیدن است، انسان چیست، پس؟... جانور درندهای و بس! بیگمان آن کس که ما را با قدرت تعقّل بیکران آفریده نمیخواهد این خرد خدایی در ما بلااستفاده مانده و گندیده شود.
تکه هایی از هملت اثر شکسپیر
دلم میخواهد
مثلث برمودایی باشد در اطلس وجودم،
که من هر شب در آن گم شوم
و هر صبح
از جزیره ناشناخته ای سر برآورم
و هیچگاه
تکه های شکسته وجود قبلی ام
پیدا نشود!
دلم می خواهد
در آن جزیره دوردست
تنها من باشم و انبوه گل های وحشی
و آسمانی شفاف
و نسیمی عطر آگین
و صدای امواج و زمزمه مرغان دریایی
و بوته های تمشک که مرا به مهمانی خود می خوانند
و آرامشی شگرف ...
یکی از خصلت های عجیب من این است که همه چیز برایم عجیب است ! مکرراً از رفتارها، روابط و پدیده ها و حوادث حیرت زده می شوم؛ طوری که انگار از جایی دیگر آمده ام و همه چیز این دنیا و مناسباتش به نظرم نامأنوس می آید؛ مثلاً پدرم با این که اینهمه سال پدر من است(!) بعضی رفتارهایش آنقدر برایم عجیب و غیر قابل هضم است که انگار همین امروز با او آشنا شده ام!
یا مثلاً همسایه طبقه بالای ما که رفتارهای به غایت ناهنجاری دارد. و من مدام در حیرتم که اینگونه آدمها چگونه شبها راحت می خوابند و از اینکه مرتب باعث آزار دیگران می شوند نه تنها احساس بدی ندارند بلکه همیشه شاد و خوشحالند ...
خواب ها برایم عجیب اند، سرزمین اسرار آمیز خواب همیشه شگفت زده ام می کند و اینکه خوابی را که می بینم چند روز بعد دقیقاً همانطور اتفاق می افتد باعث حیرت و وحشتم می شود.
مادرم بعد از مرگش، یک شب به خوابم آمد و آدرس چیزی(گوشواره طلایش) را به من داد که در فلان ساک با فلان طرح و رنگ قرار دارد؛ اینها را با کلمات به من نگفت بلکه ساک را با همان طرح و رنگ نشانم داد و همینطور محتوای داخلش را. آن ساک را که پیدا کردم، تا مدتها حیرت زده بودم و شاید هنوز هم حیرتم ادامه دارد.
پدیده های طبیعی هم خیلی تعجبم را بر می انگیزند، اینکه ستاره ها و سیارات با آن همه سنگینی چگونه در هوا معلق اند و در مدار معینی گردش می کنند و یا اصلا خود قانون جاذبه یا نسبیت زمان، همه اینها همراه با حیرتی تمام نشدنی، فکرم را به خود مشغول می کنند.
البته رفتارهای دیگران بیش از هر چیزی باعث تعجبم می شود و حتی این برخورد اطرافیان که مرتب به من می گویند:
اصلاً عجیب نیست ...
همیشه اینطور بوده ...
همه آدمها اینطوری رفتار می کنند ...
تو عجیبی ..
و ...
دوستی به من می گوید هر چه بصیرت آدم بالاتر برود، کمتر حیرت می کند!
پس من که مرتب در حال حیرت افزایی هستم، یعنی روز به روز از بصریتم کاسته می شود؟!
چه شوری آسمان دارد!
به هر جا برف می بارد
تو گویی باغبان عرش
به دشت قلب های ما
گل امید می کارد!
چه غوغایی!
چه زیبا و تماشایی
زمستان با فریبایی،
به باغ آویخته تور سپید برف
شده روشن شب از نور سپید برف !
صنوبر را تماشا کن!
حریر برف پوشیده
ز چشم آسمان شهر
چه مروارید جوشیده!
نگاهت را بیفکن بر بلور برف
نگاهی ژرف:
هزاران آینه پیداست
توالی نگاهت در دل آیینه ها زیباست!
این قطعه از کتاب هملت اثر شکسپیر خیلی تامل برانگیز است و من فکر می کنم رفتار اکثر آدمها متأثر از همین طرز تفکر باشد:
اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه میتواند خود را آسوده کند، کیست که به مصایب و خفتهای زمانه، ظلم ظالم، تَفَرعُن متکبران، آلام عشق شکست خورده، بوروکراسی، وقاحت منصبداران، و تحقیرهایی که شایستگان از دست نالایقان میبینند، تن در دهد؟ ...
همانا بیم از ماورای مرگ، آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدش هیچ مسافری برنمیگردد، شخص را حیران و ارادهی او را سست میکند، و ما را وامیدارد تا همهی رنجهایی را که در حال کنونی داریم، تحمل نمائیم و خود را به میان مشقاتی که از حد و نوع آن بیخبر هستیم، پرتاب نکنیم!
برف را دوست دارم؛ گاهی مثل کودکان روبروی پنجره می نشینم و نگاه می کنم به آسمان و آنقدر به قطره های باران چشم می دوزم تا به برف تبدیل شود!
علت شادی بی دلیلم را نمی دانم؛ با بارش برف، انگار دستی از غیب می آید و کل غم هایم را پاک می کند؛ پاک پاک ؛ و من راحت و سبکبار می شوم و شوری کودکانه تمام وجودم را در بر می گیرد؛
زمستان که می آید رویای هر شبم این است که صبح وقتی بیدار شدم ببینم کلی برف روی زمین نشسته و همه جا سفید و روشن و زیبا شده؛
هر صبح اولین کارم اینست که پرده را کنار می زنم و نگاه می کنم به آسمان ...
آیا سفیدی و پاکی برف به درونم نفوذ می کند که آن همه شور و شوق در من پدید می آید؟!
گاهی فکر می کنم که چون با پوشش سفید برف، شهر یکدست و زیبا می شود و تلون و تکثر و دوگانگی و چند گانگی از بین رفته و وحدتی بی نظیر بر اشیاء و پدیده ها حاکم می شود، آن حال خوش به من دست می دهد؛ انگار دورویی ها و دورنگی ها جای خود را به خلوص و صداقت و یکرنگی می دهد و ریا و تزویر رنگ می بازد ...
عطر سرخ طلوع
می تراود
از بال های سپید آن پرنده
که در حریم روشن صبحدم پر زد،
به سراپرده فلق سر زد
تو، اما
محو نقش های رنگین شفق
طرح گلی موهوم را
درخیال می ریزی !
ساحل از دریا متلاطم تر بود
موج جمعیت
موج پی در پی چراغ گردان آمبولانس ...
جسد را از آب گرفتند
تازه بود!
یک ماهی بزرگ به قامت مردی چهل ساله
هزار پنجره گشوده بود
تور سپید ماهیگیری
به تماشای پیکر متورم مرد
براستی صید کدامین صیاد بود؟!
یکی پرسید:
خودکشی کرده یا غرق شده؟
کسی جواب نداد
من اما جواب را می دانستم:
زمستان بود ...
دلم می خواست زبان حیوانات را بلد بودم و با آنها حرف می زدم. خیلی دوست دارم بدانم در ذهن آنها چه می گذرد و به چه چیزهایی فکر می کنند، آیا اصلاً قدرت تفکر دارند؟ احساس و عاطفه چطور؟ غم و شادی و ...
آیا مثلاً نسبت به همنوعان خود، حس همدلی دارند؟
دیروز با دوستم در مسیر بهشت زهرا با چند تا گربه قد و نیم قد مواجه شدیم، برای صرف چایی ایستاده بودیم که دور و بر ماشین ما پر شد از یک خانواده پرجمعیت گربه!
آنکه شبیه مادر بود، زل زد به چشمانم و گفت: میو!
اما من ترجمهاش را نمی دانستم تا جوابش را بدهم ضمن اینکه گربه ها فقط از همین یک کلمه استفاده می کنند که قاعدتاً باید معانی بیشمار داشته باشد؛
وقتی بامیه را با چای می خوردیم، گربه آب دهانش را قورت داد و دوباره گفت: میو!
فهمیدم بامیه میخواهد، تکه ای جلویش گذاشتم اما فقط زبانش را دور بامیه مالید و کنار رفت؛ انگار خوشش نیامد. بعد هم دوباره زبانش را تا جایی که می شد، بیرون آورد و دور و بر لب و سبیلش را پاک کرد.
کمی بعد بچه گربه ها به ما ملحق شدند، زیر ماشین ، روی ماشین و لابلای دست و پای ما.
وای که چقدر دلم می خواست بدانم گربه ها، آن لحظه راجع به ما چه فکر می کنند!
شاید با خود می گفتند:
«این آدمها واقعاً دیوانه اند! فکر میکنند ما هم مثل خودشان آت و اشغال هایی مثل زولبیا و بامیه می خوریم »!
یا مثلاً:
« چه آدمهای خوبی، هر چند نیازهای ما را درک نمی کنند، اما در هر حال سعی دارند کاری برایمان بکنند. »
من اگر در عصر حضرت سلیمان زندگی می کردم حتما از او میخواستم یک کلاس زبان برای آموزش زبان حیوانات دایرکند!
دلم می خواهد با حیوانات دوست شوم؛ فکر می کنم آنها از خیلی جهات از آدمها بهترند ...
اگر امکان داشت که زبان حیوانات را بفهمم اولین سوالی که از آنها میکردم این بود:
آیا دوست داشتید آدم باشید؟!!
خوشه ای اقاقی برایم بیاور
یا دسته ای بنفشه وحشی، شاخه ای یاس سپید
دستمالی شده اند گل های سرخ!