هر دانه
شبیه پرسشی است
که پاسخش را
به خاک سپردهام
و هر شکوفه
شبیه معمایی،
که حل آن را
به باد داده ام !
و باد،
تنها عطرِ گمشده این معماست ...
درِخانهای که مدتها بسته بود، ناگهان به رویت باز میشود و تو با گامهایی آمیخته با حیرت و تردید وارد آن می شوی،اما نمیدانی چه کنی؟! حیران ایستادهای و به در و دیوار زل میزنی ...
اصلاً اینجا چه میکردم؟! این خانه اگر خانه من است چرا درش را به رویم بستند و اگر خانه من نیست چرا اکنون درش را برویم گشودند؟
روی همه در و پنجرههای خانه ، خاک نشسته است اما رغبت نمیکنی دستی به روی در و دیوار بکشی: تمیزش کنم که چه ؟! اگر قرار است روزی دوباره این در به رویم بسته شود، این زحمت، بیهوده نخواهد بود؟
ناگهان، این افکار، همچون آینهای، مرا را به واقعیتی ملموستر رهنمون میشود: این «خانهی مجازی»، که اکنون دوباره در آن زندگی میکنیم، آیا تفاوتی با خانه واقعی ما یعنی خانهای که هم اکنون در آن، واقعا زندگی میکنیم دارد؟!
به نظر من که هیچ فرقی ندارند و هر دو از جنس مجازند! باورش سخت است اما وقتی خوب مقایسه کنیم باورمان می شود ...
در خانه واقعی مان را هم دیر یا زود میبندند و در خانه دیگر را به رویمان میگشایند؛ آنجا دیگر مجاز نیست هرچه هست ،حقیقت محض است، حقیقتی که با اعمال مان رقم زدهایم ...
از آن روز و از آن خانه میترسم؛ چرا که دیگر بازگشتی در کار نیست ...