در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم

 

«گاهی از خود می‌پرسم چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پر خواهد شد؛ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده‌ام و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت؛ اگر این شاخه‌ی بید خانه‌ ما هم‌اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه‌چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم. دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پی خویش می کشاند، در سیمای سنگ هست، در ابر آسمان هست، میان زباله‌ها هم هست... 

از دوباره دیدن هیچ رنگی خسته نخواهم شد: نگاه را تازه کرده‌ام. من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد ...»


گزیده ای از نامه‌های سهراب سپهری



من آبستن سکوتم


من، روی بالشِ نرمِ شعر

همبستر واژه‌ها شده‌ام

اما آبستنِ سکوتم!

چه اندوهناک است

جنینی که در شکم داری

با تو هم‌زبان نباشد

و تو ناچار باشی 

 هر روز 

با تیغِ تیزِ کلمه 

بر پیکر جنینت 

زخم بزنی

و چه سخت است

زایمانِ سکوت 

در بسترِ زمخت کلمات





رنگین کمان



من طیف رنگینی از نورم 

که در تلاقیِ بغض و باران شکفت

نمی‌دانم مقصد کجاست،

تنها می‌دانم

 که در جاده افق،

از شانه‌ی ابری که می‌گرید،

به ضریح سنگیِ کوهی

دخیل بسته ام



صید یا صیاد؟!


تور می‌بافم،

نه برای صیدِ ماهی،

که برای در بند کردنِ تلاطمِ اقیانوس!

دام می‌گذارم،

نه برای ردِ آهو،

که برای هم‌آغوشی با تنفس جنگل

شکار می‌کنم

اما نه پرنده را؛

که می‌خواهم،

بیشه‌های دوردست را صید کنم

می‌خواهم ...


نمی‌دانم چه می‌خواهم!

اما می‌دانم،

که با این همه کمین، این همه دام

و این تلاش بی‌فرجام،

تنها خود را

در دامِ بی‌هودگی صید می کنم




شوخی با خدا !


هر وقت از دست پدرم عصبانی می‌شوم و از شدت ناراحتی و درماندگی یک  «اوف» غلیظ از نهادم برمی‌آید، یاد این آیه قرآن می افتم که فلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ؛ آنگاه با خنده خطاب به خدا می‌گویم: می بینی! خودت هم می‌دانستی که رفتارهای بعضی پدر و مادرها واقعا باعث می شود که آه از نهاد آدم برخیزد بنابراین پیشاپیش آن را ممنوع کردی! اما دست خود آدم که نیست!