در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

تشنه واقعی کیست؟!

می گویند در یک مهمانی ، صاحبخانه فراموش کرده بود آب بر سر سفره بگذارد ، مدتی گذشت و مهمانها یکی یکی تشنه شدند ، اما تنها به گفتن اینکه "تشنه شدیم" و "آب کجاست؟" اکتفا می کردند ، میزبان که مرد زیرکی بود ، در دلش گفت اینها در واقع هیچ کدام تشنه نیستند .


ناگهان یکی از مهمانها از جای خود برخاست و در حالی که اطراف را به جستجوی آب نگاه می کرد گفت : " پس این آب کجاست؟"
میزبان با دیدن تلاش مهمانش ، رو به سایر میهمانها کرد و گفت :" هیچ کدام از شما در واقع تشنه نیستید ، تشنه ی واقعی کسی است که به طلب آب از جای خود بر می خیزد و به دنبال آن همه جا را جستجو می کند.


قدم اول تحول نیز "تشنه بودن" است ، باید بخواهیم و سپس از جایی که هستیم برخیزیم و حرکت کنیم ...

کلاسهای موفقیت استاد شاهین فرهنگ


اعتبار خرواری چند!

ـ آقای کارگردان، فیلمی را که ظرفیت و کشش آن بیش از ۴۵ دقیقه نیست، در ۱۰ قسمت ۶۰ دقیقه‌ای می‌سازد و به صداوسیما می‌فروشد. در این فیلم، گفت‌وگوها یا صحنه‌هایی طولانی را می‌بینید که هیچ دلیلی جز هنر کش دادن، پای آنها را به فیلم باز نکرده است. چرا او به اعتبار حرفه‌ای‌اش نمی‌اندیشد؟ چون سفارش‌پذیری، او را از هر گونه اعتباری بی‌نیاز می‌کند.
ـ روحانی مسجد، حدیثی را برای مردم می‌خواند که ۵ دقیقه برای اطمینان از سند آن، وقت نگذاشته است. چرا؟ چون اعتبار علمی در ذهن او و مخاطبانش جایگاهی ندارد. 
ـ کارخانۀ تولید لوازم خانگی، بی‌کیفیت‌ترین کالاها را روانۀ بازار می‌کند و هیچ غم اعتبار به دل راه نمی‌دهد.  
ـ آقای سیاست‌مدار، پیش از انتخابات، وعده‌ها و شعارهای آسما‌‌ن‌خراش می‌دهد، و پس از انتخاب به ریش همۀ ما می‌خندد. چرا؟ چون او به اعتبار سیاسی‌اش در جامعه اهمیتی نمی‌دهد و می‌داند که آینده‌اش در گرو خوش‌خدمتی است، نه کارنامه‌اش. 
ـ سیاست‌مداری دیگر، در یک ساعت سخنرانی، صد گونه مغلطه و شعبده می‌کند و خودش هم می‌داند که شنوندۀ باهوش، حرف‌های او را باور نمی‌کند؛ اما بیمی به دل راه نمی‌دهد؛ چون نیازی به اعتبار در نزد نخبگان ندارد. 
ـ استاد دانشگاه، بدون کمترین صلاحیت علمی، دشوارترین درس‌های مربوط با نامربوط به رشتۀ دانشگاهی‌اش را می‌پذیرد و نیرو و وقت نسلی از دانشجویان را تباه می‌کند. آیا برای او مهم نیست که اعتبار علمی‌اش را از دست بدهد؟ نه.
ـ مجریان برنامه‌های صداوسیما، یک مشت جمله‌‌های کلیشه‌ای و تکراری و بسیار سطحی و مصنوعی را تحویل بینندۀ بیچاره می‌دهند و هیچ نمی‌اندیشند که ده برابر آنچه در جلو دوربین می‌گویند، باید مطالعه و تأمل کنند. چرا؟ چون آنان به اعتبار حرفه‌ای نیاز ندارند. لوس‌بازی و شیک‌پوشی و پشت‌هم‌اندازی و خوش‌تیپی، چه کم از اعتبار هنری دارد!
ـ مجلس هفتم با شعار «ژاپن اسلامی» افتتاح شد. اما در همان دوران ما به کرۀ شمالی نزدیک‌تر شدیم. آن مجلس به پایان رسید و رئیس آن اکنون بیست شغل مهم علمی و اجرایی دارد. اگر کارنامه در این مُلک اعتباری داشت، ایشان اکنون باید در خانۀ کذایی‌اش می‌نشست و خاطرات اسف‌بارش را می‌نوشت و در پی ناشری خوش‌حساب می‌گشت.
ـ نیازی نیست که مردم به کارنامۀ مسئولان نمره بدهند؛ مسئولان محترم، اعتبار و نمرۀ قبولی خود را از جایی دیگر می‌گیرند. 
ـ آقا یا خانم پزشک، ساعت هفت صبح به درمانگاهی دولتی می‌آید و تا هفت عصر، بیش از صد بیمار را ویزیت می‌کند. او می‌داند که استقبال از او وامدار ارزانی درمانگاه‌های دولتی و سخاوت بیمه است، نه محصول حوصله و وجدان کاری او. پس چرا به خود زحمت بدهد و بیمار را آدم به حساب آورد؟ 
ـ سیستم مدرک‌دهی در دانشگاه‌های ایران، شاهکار اعتبارسوزی است. اعتبار را می‌خواهند چه کنند! سردرهای بزرگ و ساختمان‌های چشم‌پرکن کافی است. 
‌ـ نظامی نطق سیاسی می‌کند؛ سیاسی گارد نظامی می‌گیرد؛ روحانی جامۀ محتسب می‌پوشد؛ پزشکان برج می‌سازند؛ مهندسان تجارت می‌کنند... کسی برای اعتبار صنفی‌اش تره خرد نمی‌کند. 
ـ اعتبار، اعتباری داشت آن روزها که سیاست، سنگ ترازوی ارزش‌ها و شایستگی‌ها نبود. 

در ایران، کسی محتاج اعتبار نیست. برای رسیدن به جایگاه‌ها و مناصب و مشاغل، راه‌هایی بسیار کوتاه‌‌تر و بی‌دردسر وجود دارد. راه‌های وسوسه‌انگیز میان‌بر، چنان مقصود را نزدیک می‌کنند که همۀ اعتبارها را از اعتبار می‌اندازند. اعتبار، رنج و زحمت دارد. باری چنین گران را چرا باید بر دوش کشید وقتی از آن آبی گرم نمی‌شود و آب در جایی دیگر غل‌غل می‌کند؟ عرق جبین و کدّ یمین، سهم سادگان و عقب‌ماندگان از قافلۀ ارتباطات و سیرک ریا و سرسپردگی است. وقتی رقابت بر سر همرنگی و زرنگ‌بازی است، اعتبار خرواری چند!

رضا بابائی

بهترین و بدترین آدمها !!

بهترین و بدترین آدمها را در بین دینداران دیدم،
بهترین آنها کسانی بودند که می خواستند خودشان به بهشت بروند
و چقدر بی آلایش و پاک بودند،
سرشان به کار خودشان بود،
بی آزار بودند و بهترین مشوق من به دین گرائی.
 و بدترین آنها کسانی بودند که می خواستند غیر از خودشان بقیه را هم به بهشت ببرند،
و چقدر وحشتناک بودند آنها،
و متظاهر و ریاکار ،
و غرق درخشونت  و‌توحش ...

گاندی

خاورمیانه منم ...


خاورمیانه اسم زنی ست که منم
زنی که لباس هایش را
 در تشت خون می شوید
و ظرف هایش را
در  اشک خود خیس می کند
زنی که صبح به صبح
چای گل سرخ دم می کند
و هر شب
روی اجاقش
خورشت دل و ‌جگر آدم بار می گذارد ...


خاورمیانه منم

زنی که هر سال در صیغه مردی است
که اسمش
یا قیام است
یا قتال است
یا جنگ یا جهاد
خاورمیانه منم
  زنی که هرگز به عقد دائم صلح در نیامد

جهیزیه ام را
 همسایه ها بر سر گذاشتند
و هلهله کنان برایم آوردند:
شمشیرِ مرواریدنشانِ عربی
 و قبضه قبضه اسلحه ی غربی
بر سرم نُقلِ ‌مین و پولکِ خمپاره پاشیدند
خاورمیانه منم
تنها عروسی که لباس عروسی اش
هیچ وقت سفید نبود
 زیرا سرخی، سنّت ماست

خاورمیانه منم
زنی که سرانجام تیربارانش می کنند
اگر دشمنش او را نکشد
دوستش او را می کشد
 و اگر  دوستش نکشد
پدرش او را می کشد
پسرش او را می کشد
شوهرش او را می کشد
و اگر هیچکس او را نکشد
او خودش
 ناامیدی را روی شقیقه اش می گذارد
و شلیک می کند

خاورمیانه منم
برای به خاک سپردن جنازه ام
به گورستانی بزرگ محتاجم
که شرقش
به تاریخ تعصب می رسد
و غربش
به جغرافیای جهل...

✍️#عرفان_نظرآهاری

دشمن خیالی


اگر همه مشکلات کشور، از اختلاس‌ها تا اعتراض‌ها، زیر سر دشمن است، چرا ساختار سیاسی و وضع کنونی کشور را در عرصه حاکمیت، کار دشمن ندانیم؟ اگر ما دشمنانی داریم که می‌توانند چه و چه بکنند، چرا نتوانند ما را در راهی بی‌بازگشت در عرصه سیاست بیندازند؟ حالا که همه چشم‌ها به سوی دشمن است، بهتر نیست که او را همیشه پشت در نبینیم؟ او گاهی کنار ما و بلکه جای ما نشسته است.

انکار وجود دشمن خارجی عاقلانه نیست؛ اما خیال‌پردازی درباره او ترفندی برای فرار از پاسخگویی است. ایران اگر می‌تواند با چین و روسیه دوستی کند، باید بتواند با هر قدرت دیگری در جهان نرد عشق ببازد؛ زیرا آنچه روسیه در گذشته و حتی در همین چهل سال اخیر با ما کرده است، هیچ دشمنی با هیچ ضعیفی نکرده است. زیان‌هایی که چین به اقتصاد و استقلال پولی ما وارد کرده است، بماند.
تبعیض در دشمنی، طرفه‌کاری است؛ حتی در کشور تبعیض‌ها.

رضا بابایی

اشتباه محاسباتی

حضور انبوه جمعیت در مراسم تشییع و خاکسپاری سردار قاسم سلیمانی ظاهراً برخی محافل خاص سیاسی را دچار نوعی اشتباه محاسبه از شرایط عمومی کشور کرده است. این محافل می‌کوشند تا از حضورِ جمعیت تفسیری صرفاً سیاسی به دست دهند و وقایع را طبق میل خود تحلیل کنند.
واقعیت این است که حضور گستردۀ مردم در مراسمی اینچنین را نمی‌توان در قالب‌های تنگ سیاسی گنجاند و از آن نتایج اشتباه گرفت.
معمولاً در هر قشر و طبقۀ اجتماعی، افراد معدود و مشهوری، مرگ‌شان سبب برانگیختن همدردی و همدلی اجتماعی گسترده‌ای می‌شود که ریشه‌های عمیق آن عمدتاً به "کهن الگو" یا همان ناخودآگاه جمعی ما ایرانیان بازمی‌گردد.
در اینجا برای بازشکافی ویژگیهای کهن الگو که به نوبۀ خود، مفهومی پر مناقشه هست، مجالی نیست، اما عملکرد پیچیدۀ این کهن الگو که نیروی مسلط بر روانشناسی تودۀ ایرانی است، معمولاً اهل سیاست را گیج یا گمراه می‌کند.
برای نمونه، از بین روحانیون بلندپایه، فقط خمینی و طالقانی و منتظری و تا حدودی هاشمی رفسنجانی مرگ‌شان سبب برانگیختی اجتماعی شد و دیگران به رغم سابقه‌ای کم و بیش مشابه، با چنین اقبالی مواجه نشدند.
همینطور در بین هنرپیشگان فوت فردین و در بین خوانندگان مرگ پاشایی، جمعیت بسیار بیشتری را نسبت به سایر همکاران و هم صنفان آنها به خیابان کشید و باعث تعجب بسیاری از ناظران شد.
به هر حال، سردار سلیمانی نیز در بین نظامیان از موارد منحصر به فردی بود که به دلایل بسیاری از جمله ترور دلخراش و غیرمترقبه‌اش، اقشار بسیاری از جامعه را برانگیخت و به همدردی آنها دامن زد.
این موارد منحصر به فرد را نباید در مدل‌های قالبی ریخت یا آنها را به امور دیگری تعمیم داد.
برای نمونه، در حال حاضر جملگی اهل سیاست بر این باورند که سید محمد خاتمی نفوذ سیاسی سابق خود را در جامعه در حد وسیعی از دست داده که به نظر من هم درست است. اما اگر خدای ناکرده در همین شرایط اتفاقی برای خاتمی بیفتد، به فرض عدم ایجاد محدودیت‌های امنیتی، چنان سیلی از جمعیت در خیابان‌های پایتخت و دیگر استان‌ها به راه می‌افتد که در تاریخ ایران به سختی نظیری برای آن قابل تصور خواهد بود.
چنین اتفاقی طبعاً بسیاری از ناظران سیاسی را حیران خواهد کرد و به احتمال زیاد سبب اغوا و گمراهی اصلاح‌طلبان نیز خواهد شد! اما این کهن الگوی ایرانی است که در موارد خاص چنین شگفتی‌هایی را می‌آفریند و جهت سیاسی هم ندارد!
#احمد_زیدآبادی
@ahmadzeidabad

باغ های معطرِ گل فشان


دلم آبی بیکران می خواهد

دلم خندۀ ستارگان می خواهد

 دلم باغ های معطرِ گل فشان می خواهد

امریکا می خواهد خون‌ حافظ را هم بریزد!


گفت: که پنجاه و دو نقطه فرهنگیت را نشانه گرفته ام که ویرانش کنم، گفت و‌ تکرارش کرد.

جنگ افروزان و آتش بیاوران و ویرانی طلبانش، کتاب لغت دست گرفتند تا منظورش را ترجمه کنند که منظورش مدرسه ما نیست، مسجد آنهاست. منظورش میخانه ما نیست، خانقاه آنها ست، منظورش منزل ما نیست،خانه آنهاست.

آن مرد اما منظورش را دقیق بیان کرد، واضح و روشن.

 او همین را می خواهد که تو فرهنگ نداشته باشی.

و تو هر چه بی فرهنگ تر و تو هر چه خالی تر و تو هر چه بی فلسفه تر و بی معنادار تر به او محتاج تر

او موشکش را می زند وسط دیوان حافظ لابه لای غزل هایش و خون حافظ می پاشد روی همه زندگیت.

او موشکش را می زند روی لغتنامه دهخدا، می زند به تک تک این سی و دو حرف الفبای فارسی و زبان مادریت را می کُشد.

او موشکش را می زند روی شاهنامه، روی اساطیر، روی افسانه هایی که سینه به سینه و نفس به نفس هزاره ها آمده بودند.

او  شب یلدا موشکش می زند به انارهایت به هندوانه هایت به کرسی مادر بزرگت به قصه های خاله جانت.   او اول نوروز موشکش را می زند به  سفره هفت سینت 

به سیبت به سینه ات به سیر و سرکه ات به سبزه عیدت.

او موشکش را  می زند به کاسه آش نذریت به  سفره ابوالفضلت به دسته و علم و بیرقت.


او موشکت را می زند وسط سجاده ات، می زند به گلدسته ات، به قد قامت صلاتت، به دعایت به راز و نیازت.

او موشکش می زند به جوانمردیت، به نان و‌ نمکت، به سوی چراغت. 

او موشکش را می زند به قله دماوندت  به کوه قافت، به باغ مینویت.

او موشکش را می زند به  بال سیمرغت به سینه رخشت به  پیشانی ماه پیشانیت  به قلب دختر شاه پریانت، به گیسوان گلابتونت.

او مولانایت را می کشد، شمس تبریزت  را می کشد، حلاجت را می کشد، بایزید بسطامیت را می کشد.


او چارقد گل‌گلی مادر بزرگت را پاره می کند، دو تار خراسانیت را پاره می کند. قالی کاشانت را پاره می کند. ترمه یزدیت‌ را پاره می کند، گیوه کردیت را پاره می کند. شیشه گلاب قمصرت را می شکند، خط شکسته و نستعلیقت را می شکند، سفال لاله جینت را می شکند...


او  قصه هایت را از تو می گیرد، لالایی ات را از تو می گیرد، متل و ترانه را از تو می گیرد او یکی بود، یکی نبود را از تو می گیرد...

و وقتی که بی چیز شدی، بی فرهنگ شدی.

به تو می فهماند که تو هیچکسی و فقط با من و کنار من کس خواهی شد.

آن وقت به تو آب می دهد، به تو نان می دهد، به تو الفبا می دهد، به تو تاریخ می دهد، قصه می دهد، شعور می دهد، فرهنگ می دهد.


می دانی او چرا این همه مشتاق جنگیدن با توست؟ چون تو هنوز  چیزهایی داری و نباید که داشته باشی.

زیرا که جنگ بهترین راه نابود کردن همه چیز است و مهم‌ترینش فرهنگ.

می دانی چرا خاورمیانه باید در آتش بسوزد و در خون غرقه شود؟ چون روزگاری گاهواره تمدن بود و نباید که دیگر باشد.

آن دیو زرد گیسو، نه تنها به جنگ با ایران مشتاق است که محتاج نیز هست، چون تو هنوز چیزی برای نازیدن داری اما  او می خواهد که این اندک ناز را هم از تو بگیرد تا همه نیاز شوی.

بی فرهنگی  و بی تاریخی و بی اسطورگی دردی است که بی فرهنگان و بی تاریخان و بی اسطورگان را هرگز رها نخواهد کرد؛ از این روست که می کوشند تا تو‌ را هم بی فرهنگ ‌ و بی تاریخ و بی اسطوره کنند... 


✍️#عرفان_نظرآهاری

قرابت شادی و اندوه

به نظرم یکی از نشانه های خامی و ناپختگی، که معمولاً ملازم با جوانی و کمیِ تجربه است، این است که فرد در لحظات شادمانی زندگی یا لحظات اندوهناک زندگی‌اش غوطه‌ور و مقهور می‌شود، یعنی وقتی که واقعه‌ی شادمانانه‌ای برای او دست می‌دهد یا اندوهی دامن‌گیر او می‌شود، فرد چندان مستغرق و مقهور آن لحظه می‌شود که هیچ افق دورتری را نمی‌بیند و کاملاً خودش را به سیطره و غلبه‌ی آن احساس می‌سپارد و به گمانم یکی از نشانه‌های پختگی و بلوغ شخصیت که با تجربه‌ی زندگی همراه است و عمدتاً در سنین میانسالی رفته رفته به سراغ فرد می‌آید و جزو حکمت‌هایی است که فرد در زندگی می‌آموزد، این است که وقتی که شادمانی مفرطی به او رو می‌کند، بی‌درنگ اندیشناک اندوه فراق می‌شود. این نکته‌ای است که مولانا به ما می‌آموزد. و به ما می‌گوید که هر وقت که از چیزی شاد شدی، بی‌درنگ به این فکر کن که دیر یا زود به اندوه فراق دچار خواهی شد. و برعکس، وقتی که دشوارترین [و] سوگناکترین مصائب به تو روی می‌آورند، همیشه در افقْ روزنه‌ی امید و گشایشی را ببین.
 یعنی فرد پخته و آزموده رفته رفته می‌آموزد که در عین حال که تجربه‌های خوش و اندوهناک زندگی را می‌مزد و می‌آزماید، سرش را از آب بیاورد بیرون و به جای آنکه مقهور آن لحظه بشود، به اصطلاح "ابُ الوقت" بشود و افق دورتری را بتواند ببیند. فرد حکیم به نظر من کسی است که در دلِ شادمانی، اندوه را می‌بیند و در دلِ اندوه، شادمانی و گشایش را ملاحظه و تجربه می‌کند.

✍️  دکترآرش نراقی

دزدی ملایم!

آیا در دوران دانشجویی، پنیرتان را از یخچال مشترک خوابگاه کش رفته اند؟ راستش را بگویید آن سال ها با دیدن شیشه مربای هویج متعلق به یکی از دانشجویان، بی آن که به او بگویید، کمی از آن را نخورده اید؟!
نه شما "دزد" بودید و نه آن دانشجو یا دانشجویانی که پنیرتان را یواشکی برداشته بودند. اگر به جای پنیر یا مربا، داخل یخچال "پول" دیده بودید، آن را بر نمی داشتید و آن دانشجویان هم همین طور.
این، موضوعِ آزمایش دکتر دن آریلی است که در زمینه اقتصاد رفتاری پژوهش می کند. او در تعدادی از یخچال های خوابگاه دانشجویی دانشگاه MIT آمریکا 6 بسته کوکاکولا قرار داد. همه نوشابه ها ظرف 72 ساعت توسط دانشجویان برداشته شدند. آریلی در ادامه به جای نوشابه، پول در یخچال ها گذاشت. همان دانشجویانی که نوشابه ها را برداشته و خورده بودند، به پول ها دست نزدند و سرانجام خود دکتر آریلی، پول ها را جمع کرد...

علت این است: انسان ها نسبت به "پول" حساسیت بیشتری دارند و اگر درستکار باشند، هرگز به "پول" دیگران تعدی نمی کنند اما این حساسیت در قبال اشیاء دیگری که آنها نیز ارزش پولی دارند، کمتر می شود؛ شاید اسم این پدیده را بتوان "دزدی ملایم" گذاشت...


اما به عنوان یک انسان درستکار، حواس تان به این باشد که ممکن است در قبال اموال غیر پولی دیگران، حساسیت کمتری داشته باشید و ناخودآگاه به حقوق آنها تعدی کنید.
مثلاً وقتی حواس رئیس تان نیست، ممکن نیست یواشکی از جیب اش 10 هزار تومان بردارید (اصلاً در شأن شما نیست و حتی فکر کردن به آن هم توهین آمیز است) اما بارها و بارها از تلفن اداره برای کار شخصی تان استفاده کرده اید در حالی که تلفن همراه تان روی میزتان قرار داشت. در واقع با این کار، از جیب مدیرتان حتی بیش از 10 هزار تومان نیز برای تلفن های شخصی تان برداشت کرده اید اما غیر مستقیم.

شما ممکن نیست از حسابداری شرکت تان 5 هزار تومان پول بردارید ولی به راحتی یک دسته کاغذ را به خانه می برید.

مثال های دیگر: کارگری که پولی را مستقیم نمی دزدد ولی کم کاری می کند، مسافری که از پتوی مسافرتی که در پرواز به او داده اند خوشش آمده و آن را درون کیفش می گذارد، یک مشتری که کتی را می خرد و از آن خوشش نمی آید و آن را بدون کندن اتیکت به فروشنده بر می گرداند ولی نمی گوید که وقتی کت دستش بوده، گوشه ای از آن به لبه میز گرفته و نخ کش شده است، ناشری که کتاب دیگری را بدون اجازه اش چاپ می کند و ...

یادمان باشد که هر آنچه ارزش مالی دارد، درست مانند خود پول است و همان طور که در قبال پول و دزدی آن، حساس هستیم درباره دیگر چیزهایی که ارزش پولی دارند نیز حساس باشیم.

منبع