بسیاری از افراد معتقدند هنگام مواجهه با
مرگ، تغییرات ماندنی و چشمگیر در آنان ایجاد میشود. وقتی حدود ده سال روی
بیمارانی که به علت سرطان رودرروی مرگ قرار گرفته بودند، کار کردم، متوجه
شدم بسیاری از آنها به جای اینکه تسلیم یاس و ناامیدی شوند، به نحو
شگفتانگیز و مفیدی متحول میشوند. زندگی خود را با رعایت اولویت ها
دوباره برنامهریزی میکنند و دیگر به چیزهای بیاهمیت بها نمیدهند. قدرت
نه گفتن پیدا میکنند و کارهایی را که واقعا دوست ندارند انجام نمیدهند.
با افرادی که دوستشان دارند صمیمانهتر ارتباط برقرار میکنند. آنها در مواجهه با
حقایق اساسی زندگی، تغییر فصول، زیبایی طبیعت و آخرین کریسمس یا سال جدیدی
که پشت سر گذاردهاند، از صمیم قلب شاد میشوند.
حتی بعضی از افراد
با نگاه جدیدی که به زندگی پیدا کرده بودند، میگفتند ترس آنها از مردم
کمتر شده است، قدرت ریسک بیشتری پیدا کردهاند و از بابت طردشدن، کمتر
نگرانند. یکی از بیمارانم اظهارنظر خندهداری میکرد: “سرطان، روانرنجوری
را درمان میکند.”!
بیمار دیگری میگفت: “حیف که تا حالا بلد نبودم ،حالا که سراسر بدنم را سلولهای سرطانی فرا گرفته، تازه یاد گرفتم چطور
زندگی کنم!”
خیره به خورشید /اروین یالوم
" ای دنیا چه می شود اگر تمام نیروهای خود را فشرده سازی و در هر زمان مردی چون علی را با خرد و قلب و زبان و شمشیرش بیاوری ... علی شعله ای فروزان در دل ها، حرارتی نیرو بخش در جان ها و منطقی شفابخش در عقل هاست ..."
علی، ندای عدالت انسانی/جرج جرداق ،نویسنده و دانشمند مسیحی
گاهی در بیشه های اندوه
حتی از عمق ریشه های اندوه
غنچه ای سرخ می شکفد
ﻣﻮﺭﭼه ها ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند ، ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺩﺍﻧﻪ ﺟﻤﻊ می کنند
ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند ، ﺍﻣﺎ
ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺧﺎﻧﻪ می سازند
ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند، ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ
ﺟﻤﻌﯽ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ می روند
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺎ هم حرف می زنند اما ﺗﻨﻬﺎ آذوقه ﺟﻤﻊ می کنند؛
ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻨﺎ ﻣﯽ سازﻨﺪ؛ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻔﺮ می کنند!
براستی ﮐﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ روی ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ ...
( منسوب به ژان پل سارتر)
پی نوشت: من نمی دانم ژان پل سارتر از کجا فهمید که ﻣﻮﺭﭼه ها و زنبورها و پرستوها با هم حرف نمی زنند؟! آیا صرف اینکه حیوانات به زبان ما حرف نمی زنند یا جوری با هم گفتگو می کنند که ما مفهومش را نمی فهمیم، معنی اش این است که آنها حرف نمی زنند؟!
روباه گفت:جز با چشم دل هیچی رو نمی شه اون جوری که باید دید
یادت باشه ارزش گلت به اندازه وقتی هست که به پاش صرف کرده ای
شازده کوچولو/ آنتوان سنت اگزوپری
تاجری پسرش را نزد خردمندی فرستاد تا راز خوشبختی را از او بیاموزد. پسرجوان چهل روز در بیابان راه رفت، تا سرانجام به قلعۀ زیبایی بر فراز کوهی رسید. مرد فرزانه آن جا می زیست. اما پسرک به جای ملاقات با مردی مقدس، با تالاری مواجه شد که جنب و جوش عظیمی در آن به چشم می خورد؛ تاجران می آمدند و می رفتند، مردم در گوشه و کنار با هم صحبت می کردند، گروه موسیقی کوچکی نغمه های شیرین می نواخت ، و روی یک میز لذیذترین غذاهای بومی چیده شده بود. مرد فرزانه با همه صحبت می کرد، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا آن انسان خردمند به سمت او بیاید. مرد فرزانه با دقت به علت ملاقات پسرک گوش داد، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برایش توضیح دهد و پیشنهاد کرد تا وقت ملاقات، نگاهی به گوشه وکنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد بازگردد. یک قاشق چای خوری هم به دست پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : " از تو خواهش می کنم هم زمان که می گردی، این قاشق را هم در دست بگیری و نگذاری روغن درون آن بریزد." پسرک شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پلکان قصر و تماشای محیط اطراف؛ و در تمام آن مدت، چشمش را به آن قاشق دوخته بود که روغنش نریزد. پس از دو ساعت نزد مرد فرزانه بازگشت.
مرد فرزانه پرسید : فرش های زیبای تالار غذا خوری را دیدی؟ باغی را که خلق کردنش برای استاد باغبان ده سال زمان برد تماشا کردی؟ متوجه نقش ها و نگاشته های روی پوست آهو شدی؟ پسرک، شرم زده اعتراف کرد هیچ ندیده است. تنها دغدغۀ او این بود که روغنی که مرد فرزانه به او سپرده بود، نریزد. مرد فرزانه گفت: " پس بگرد و با شگفتی های دنیای من آشنا شو. اگر خانۀ کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی." پسرک قاشق را برداشت و بار دیگر به گردش در قصر پرداخت. این بار تمامی آثار روی دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد. باغ ها را دید، و کوه های گردا گردش را، لطافت گل ها را، و نیز سلیقه ای را که در آفریدن هر اثر هنری به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت، هر آنچه را که دیده بود، با تمام جزییات تعریف کرد. مرد فرزانه پرسید : " آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست؟ "پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن را ریخته است...
مرد فرزانه گفت : " راز خوشبختی این است که همۀ شگفتی های جهان را بنگری، بدون اینکه دو قطره روغن درون قاشق را فراموش کنی. "
کیمیاگر/ پائولو کوئیلو
بر بلندیِ خود بالا رو و سپیده دمِ خود را چشم به راه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا و پیچک را ببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان، که پاره های حقیقت اند. جوانه بزن.
لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کند. صدایی تو را می خواند، روانه شو. سرمشق خودت باش ؛ با چشمان خودت ببین ؛ با یافته خویش بِزی. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی، پیک خود باش ؛ پیام خودت را باز گوی. میوه از باغ درون بچین ؛ شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیل تو را گرانباریِ شاخه ای بس خواهد بود ...
سهراب سپهری ( نامه ها)
میلیاردها انسان در جهان متولد شده اند اما هیچ یک اثر انگشت مشابه نداشته اند.
اثر انگشت تو، امضای خداوند است که اتفاقی به دنیا نیامده ای و دعوت شده ای؛ تو منحصر به فردی؛ مشابه یا بدل نداری؛ تو اصل اصل هستی و تکرار نشدنی
وقتی انتخاب شده بودن و منحصر به فرد بودنت را یادآوری کنی٬دیگر خودت را با هیچکس مقایسه نمی کنی و احساس حقارت یا برتری که حاصل مقایسه کردن است از وجودت محو می شود ...
دکتر الهی قمشه ای