به این باور رسیدهام که هیچ چیزی را نمیتوانی جبران کنی و دوباره درست بگذاری سرجایش. حفرههای زندگیت همیشگی هستند؛ تو باید در اطرافش رشد کنی؛ مثل ریشههای درخت که از اطراف سیمان بیرون میزنند باید خودت را از لابلای درزها و شکاف ها بیرون بکشی ...
آفتاب زیبا است و آسمان بیابر، اما کسی همراهم نیست و کاری برای انجام دادن ندارم؛ اینطوری زندگی کردن، همینطوری که حالا من زندگی می کنم، سخت است ...
زندگی یک پاراگراف نیست و مرگ هم یک جمله معترضه نیست.
دختری در قطار/ پائولا هاوکینز