یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم،جیب هایم مطمئن ترند.!
دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره.ولی 'محبت'، "خیانت" میاره!
کاش همه می دانستن دل بستن به "کلاغی که "دل" دارد، بهتر است از "طاوسی که زیبایی" دارد!
کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد و بعضی دلبستگی ها را یکجا بالا آورد!
وفاداری آدم ها رو "زمان" اثبات می کنه نه "زبان"!!
زندگى به من آموخت: که"هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست"!
این جمله رو هرگز فراموش نکن : "برای دوستت دارم بعضی ها؛ "مرسی" هم زیاد است!
مرحوم حسین پناهی
وقتی از ابن سینا پیرامون دلیل موفقیتش می پرسند می گوید :
" 4 ساله بودم که استادم مرا نابغه خطاب می کرد ، او به من گفت هر روز این جمله را چندین بار تکرار کنم * حافظه ی من هر روز بهتر و بهتر می شود. به توصیه استاد عمل کردم و هر روز چندین بار این جمله را تکرار می کردم چنانکه باورم میشد.
کار به جایی رسید که گذشته ی دور خود را به یاد آوردم ، زمانی را به یاد آوردم که در قنداق بودم و دنیا را سوراخ سوراخ می دیدم ، روزی از مادرم در مورد این موضوع سوال کردم ، مادرم در کمال شگفتی گفت : آری ، زمانی که در قنداق بودی من در حیاط خانه کار می کردم و برای اینکه خطری از جانب حیوانات خانگی و حشرات متوجه تو نشود ، آبکش بزرگی را بالای سر تو می گذاردم."
...
جالب است بدانید ادیسون 1093 اختراع اساسی و مهم دارد. وی در مورد زندگی اش می گوید:
" 16 ساله بودم که به جرم کودن بودن از مدرسه اخراجم کردن ، روز یا شبی رو به یاد نمیارم که از پدرم کتک نخورده باشم.
موفقیت
من دو دلیل مهم داشت ، یکی پشتکار فراوانی که داشتم و دیگری مادرم که علی
رغم بداخلاقی های پدرم به شدت مرا دوست داشت و همیشه با شوق تمام مرا *نابغه* خطاب می کرد. به طوری که باورم شد نابغه هستم و به این جایی که هستم رسیدم."
یکی از مشکلات عمده ی ما "منفی" هایی است که در زندگی ما جاری است و توسط خود یا اطرافیانمان مدام تکرار می شود به طوری که به یک باور عمیق در ما تبدیل می شود.
گوته می گوید :" بزرگترین شیطان گمان بدی است که نسبت به خودت داری."
بهتر
است از همین امروز که می خواهیم در جاده ی موفقیت و تحول گام برداریم ،
واژه های "نمی شود" ، "نمی توانم" و "نمی گذارند" را از ادبیات کلام مان
حذف کنیم.
کلمات نقش اساسی در جهت دهی به ضمیرناخودآگاه ما ایفا می کنند ، به این دو نکته ی بسیار مهم توجه کنید.
1- در جملات تاکیدی مثبت خود کلمات منفی بکار نبرید
بعضی
از جملات شاید به خودی خود منفی نباشند ، اما کلمات منفی در آنها بکار
رفته است. باید توجه کنیم در عبارات تاکیدی مثبت حتی کلمه ی منفی نیز نباید
بکار ببریم ، چرا که ضمیر ناخودآگاه به تک تک واژه ها توجه می کند.
به جدول زیر دقت کنید ، عباراتی که نباید بکار ببریم و عبارات جایگزین آنها :
2 – این جملات مشهور ولی به شدت منفی را از مکالمات روزمره ی خود حذف کنید:
فراموش نکنیم مثبت اندیشی با ساده اندیشی تفاوتی اساسی و مهم دارد. ما در مثبت اندیشی واقعیت ها را می بینیم چرا که معتقدیم:
"منفی ها و مشکلات در زندگی ما وجود دارند ، اما ما به لطف خدا اثر آنها را در زندگی خود خنثی کرده و بر آنها غلبه می کنیم"
ما با بی توجهی به منفی ها ، سعی می کنیم اثر آنها را در زندگی خود خنثی کنیم.
در
اینجا یک نکته ی اساسی و بسیار مهم را نباید فراموش کرد ، بنابر یک قانون
طبیعی تا شروع به انجام کاری می کنیم ، در مقابل آن مقاومت می شود.
بنابراین طبیعی است که تا شروع به تفکر مثبت و مثبت اندیشی در زندگی می کنیم و سعی می کنیم منفی ها در ما اثری نداشته باشد ، شیطان زمزمه های منفی را در ذهن ما تقویت کرده و منفی ها را بزرگ جلوه می دهد و با جملاتی از جنس جمله ی زیر سعی می کند ما را از تحول و مثبت اندیشی بازدارد:
چرا خودتو گول می زنی ؟
مگه میشه مشکلات رو ندید گرفت ؟
اینا همش حرفه ، مثبت اندیشی چیه دیگه ؟
و ...
هر وقت چنین جملاتی در ذهن ما نقش بست، نباید شک کرد این همان وسوسه ی شیطان است که نمی خواهد بگذارد تحول در ما اتفاق افتاده و دید ما نسبت به زندگی مثبت شود.فراموش نکنیم باید در ابتدای راه تحول آماده ی مقابله با منفی ها و مقاومتها بود ...
بر گرفته از کلاس" تکنیک های موفقیت" دکتر شاهین فرهنگ
اکثر انسانها حتی جسارت دور ریختن لباسهایی که مدتهاست بدون استفاده در کمدهایشان آویخته شده را ندارند، بعد از آنها توقع داریم که باورهای غلطی را که قرن هاست در ذهنشان زنجیر شده است به راحتی کنار بگذارند و دور بریزند ...!
"جهل" نرمترین بالشی ست که بشر میتواند سر خود را بگذارد و آرام بخوابد!
گاندى
اثبات عشق
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم. ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالهای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولهاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه میخوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به روم و گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم: من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟
گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد، خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوست داره.
گفتم: پس فردا میریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا بریم.
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره.
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب آزمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست
بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم.
دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم.
علی که اومد خسته بود اما کنجکاو. ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه ...
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟ من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.
گفتم اما تو خودت گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم.
نخواستم بحثو ادامه بدم. دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم ...
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه ای آورد برام و گفت: میخوام طلاقت بدم بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم.
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پشت پا زده.
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدم و ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوم بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
توی نامه نوشته بودم:
علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت وایساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا میشم.
میدونی که میتونم. دادگاه این حقو به من میده که از مردی که بچه دار نمیشه جدا شم. وقتی جواب آزمایش رو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا پاره کنم.
اما نمیدونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
توی دادگاه منتظرتم.
دخترک روستایی شانزده سال بیشتر نداشت که به خانه بخت رفت اما بخت از او روی برگرداند و جای خود را به بدبختی داد !
" سرطان " سراغش آمد و قرعه بی رحمی عالم به نام او افتاد ... نخاعش درگیر و زمین گیر شد... شوهرش که دیگر توان نگهداری او را نداشت طلاقش داد و به خانه پدر بازش گرداند ...
تنها سرمایه پدر ، دو گاو و چند گوسفند بود که آن را هم به چوب حراج زد... دخترش نیاز به بستری شدن در بیمارستان داشت اما او حتی هزینه رفتن به شهر را نداشت!
هر چند دست های مهربان برای کمک و همدردی بسویش دراز شد ولی اجل به دخترک مهلت نداد ...
گاهی چه زود دیر می شود ...
داستان و عکس واقعی است ...
:Three sentences for getting SUCCESS
a) Know more than other
b) Work more than other
c) Expect less than other
(برای کسب موفقیت: الف) بیشتر از دیگران بدانید ب) بیشتر از دیگران کار کنید ج) کمترازدیگران انتظار داشته باشید / ویلیام شکسپیر)
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می
کردند که سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره
پرداختند و یکی از آن دو به صورت دیگری سیلی محکمی زد. دوستی که سیلی خورده بود بر
روی شن های بیابان نوشت :
امروز بهترین دوستم به من سیلی زد...
سپس
به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.چون خیلی خسته بودند تصمیم
گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه ای به استراحت بپردازند که ناگهان پای آن که سیلی خورده بود لغزید و به برکه افتاد. دوستش دستش را گرفت و نجاتش داد. او بر روی صخره ای که در کنار برکه بود این جمله را حک کرد:
امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد...
دوستش پرسید چرا وقتی سیلی خوردی آن جمله را روی شنها نوشتی و الان این جمله را روی سنگ حک کردی ؟
او جواب داد باید آزردگی را روی شنها نوشت تا
بادهای بخشش آن را با خود ببرند ولی مهربانی ها را باید
روی سنگ حک کرد تا هیچ بادی نتواند آنرا به فراموشی بسپارد ...
چهار برادر، خانه را برای تحصیل علم ترک کردند و مادرشان را تنها گذاشتند پس از چند سال وقتی آدمهای موفقی شدند و به مقام های بلندی دست یافتند تصمیم گرفتند همدیگر را ملاقات نمایند و شامی را با هم صرف کنند. هر یک از آنها بخاطر زحمات و رنج هایی که مادر پیرشان در این چند سال و دور از آنها متحمل شده بود هدیه ای برای مادر تهیه کرده بودند.
دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ی مادر ساخته ام.
برادر سومی گفت: من یک ماشین مرسدس بنز آخرین مدل با راننده برای سفر های مادر تهیه کرده ام.
صحبت برادر های دیگر که تمام شد نوبت به چهارمین برادر رسید. او گفت: همه ی شما می دانید که مادر چقدر خواندن کتاب مقدس را دوست دارد و می دانید که دیگر هیچ وقت نمی تواند بخواند، چون چشم هایش دیگر سویی برای خواندن و نوشتن ندارد. من راهبی را دیدم یک طوطی داشت با زحمت فراوان توانستم او را راضی کنم تا آن طوطی را که می تواند تمام کتاب مقدس را از حفظ بخواند و کار خفظ کردن را با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال یاد بگیرد و من ناچارا متعهد شدم که به مدت بیست و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. برای این کار کافی است مادر اسم فصل ها و آیه ها را بگوید تا طوطی برایش از حفظ بخواند. برادران دیگر تحت تاثیر قرار گرفتند و کار او را مورد ستایش قرار دادند.
فردای آن روز نامه ی تشکر آمیزی از سوی مادر به هتلی که آن ها در آن جمع شده بودند رسید. مضمون نامه چنین بود: میلتون عزیز، خانه ای که برایم ساخته ای بسیار بزرگ است و من فقط در یک اتاق آن زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خانه را تمیز کنم. به هر حال از تو ممنونم.
مایک عزیز، تو برایم تماشاخانه ی گران قیمتی با صدای دالبی تهیه نمودی که می شود پنجاه نفر را در آن جا داد ولی من همه ی دوستانم را از دست داده ام و بینایی و شنواییم را نیز همین طور، متاسفانه امکان استفاده از آن برایم ممکن نیست ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که بخواهم به مسافرت بروم. من توی خانه می مانم، مغازه ی بقالی ام را دارم پس هیچ وقت از مرسدس نمی توانم استفاده کنم اما از فکرخوبت ممنونم.
اما ملوین عزیز! ای عزیزترینم! تو تنها پسری هستی که فکر کوچکت از دیگر برادرانت بهتر کار کرد و با آن هدیه ی خوبت من را غافل گیرکردی. جوجه ی خیلی خوشمزه ای بود!! از تو ممنونم.