در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

شعر، شعور ...

شعر بر توسن فریب و هوس سوار شده است

همه از جنس روی سپید و موی سیاه و لبِ سرخ یار شده است

چرا هوی و هوس، این زمان افتخار شده است؟!

 

The Forty Rules of Love


کرم ابریشم برای خروج از پیله، ابریشمی را که با زحمت بسیار تنیده پاره می‌کند. از این رو کشاورز یا ابریشم را انتخاب می‌کند یا کرم ابریشم را. هر دو را با هم نمی‌توانند حفظ کنند. اکثر مواقع برای حفظ ابریشم جان کرم ابریشم را می‌گیرند.

می‌دانی فقط برای یک دستمال ابریشمی صد کرم ابریشم جان می دهد؟


 The Forty Rules of Love(ملت عشق)/ الیف شافاک


امید به یأس می ماند!


چه کسی می داند

که امید چقدر به یأس می ماند

مگر آنکس که لنگ لنگان به دو پای شکسته، خود را به جلو می راند!

خیال های نازک مخملین ...

چقدر دلم برای کودکی ام تنگ شده، برای آن روزهای روشنِ عطر آمیز؛ برای آن شب های پرشور مهتابی؛ برای آن صداقت های بی انتها، برای آن محبت های بی حد و مرز ...

 برای آن رویا های رنگارنگ  که گاهی مرا به کوچه باغ های پراز باران می کشاند و مهمان عطر دلنشین شب بوهای باران زده می کرد؛  برای آن خیال های نازک مخملین که به نرمی با واقعیت زندگی درهم می آمیخت، تلطیفش می کرد و اصلا خود بخشی از حقیقت زندگی می شد.

زندگی سراسر بارش بود و جریان و طراوت؛ زندگی رنگین کمانی بود پر از رنگ های ناشناختۀ جذاب ؛ رنگ هایی که سطح شان پیدا نبود و اصلا سطح نداشتند، هرچه بودعمق بود و ریشه و معنا ...

چه شتاب آلود گذشت آن روزهای سیال و شیرین؛ آن روزها که گویی مثل چشمه ازعمق وجودمان جوشید؛ سپس مثل رود در بستر روح مان جاری شد و بعد به سرعت به دریای گذشته پیوست. چه زود گذشت آن روزها و چه کند می گذرد این روزهای راکد و بی رویا و ملالت بار،  این روزهای مرداب گونه که حتی تخم نیلوفری را هم آبستن نیست ...

The Forty Rules of Love

اگرسنگی را داخل رودخانه‌ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد؛ سطح آب اندکی می‌شکافد و کمی موج بر می‌دارد و صدای نامحسوس «تاپ» می‌آید، تازه این صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می‌شود. همین!
اما اگر همان سنگ را داخل برکه‌ای بیندازی تاثیرش ماندگارتر و عمیق‌تر است؛ همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب‌های راکد را به تلاطم در می‌آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده است ابتدا حلقه‌ای پدیدار می‌شود؛ حلقه جوانه می‌دهد، جوانه شکوفه می‌دهد، شکوفه لایه به لایه باز می‌شود. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه‌ها که نمی‌کند، در تمام سطح آب پخش می‌شود و در لحظه‌ای  همه جا را فرا می گیرد؛ دایره‌ها دایره‌ها را می‌زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.
رودخانه به بی‌نظمی و جوش و خروش آب عادت دارد. دنبال بهانه‌ای برای خروشیدن می‌گردد، سریع زندگی می‌کند، زود به خروش می‌آید. سنگی را که انداخته‌ای به درونش می‌کشد؛ از آنِ خودش می‌کند، هضمش می‌کند و بعد هم به آسانی فراموشش می‌کند؛ هر چه باشد بی‌نظمی جزء طبیعتش است؛ حالا یک سنگ بیش‌تر یا یکی کم‌تر...

 

  چهل قانون عشق/ الیف شافاک



صدای سکوت مرگ


من صدای پرش ثانیه ها را

بر فراز موج وحشی زمان می شنوم

من سکوت مرگ را از دوردست آسمان می شنوم

 

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟!

 

آنچه پاییز را اینهمه ذوق‌انگیز کرده شکوهی است که در روایت مرگ دارد. در سرایش زوال، چیره‌دست است. مرگ را به رنگین‌ترین و شاعرانه‌ترین شیوه روایت می‌کند. به رسایی و گیرایی هر چه تمام

اگر بهار، محشر زندگی است و رستاخیز طبیعت و قاصد امید، پاییز، بازنشر رنگ و سفیر نومیدی است. راوی یادها است که بر شانه‌ی بادها از ما دور می‌شوند. حدیث دلِ افشان ماست که ذره ذره از برابر نگاه بهت‌زده‌ی ما پر می‌گیرد و راهی ناکجا می‌شود. حکایت خوشه‌های آرزوست که پیش از دانه بستن درو می‌شوند. آیینه‌ی زندگی است که یکسره هجرت و بی‌خانگی است، یکسره رفتن و چیزی فراپشت جا گذاشتن، یکسره دویدن و همیشه دیر رسیدن است.

انگار پاییز با دل ما هم‌رنگ‌تر است. شاید از این رو که دل ما هم بافته‌ای هزار رنگ است.

پاییز شاعرتر از هر فصل دیگری است. بهار اگر دلرباست چندان عجیب نیست. سرشار از دمیدن و تپیدن است و زیبایی خود را مرهون انفاس زندگی است. اما پاییز چه؟ قریحه‌ی شاعری خود را وامدار کیست؟ امید؟ زندگی؟ یا حضور پرهیبت و قاطع زوال؟

آنچه پاییز را اینهمه ذوق‌انگیز کرده همین قریحه‌ی جادویی و بی‌همتاست. زیبانُمایی آنچه قاعدتاً زیبا نیست. جامه‌ای زرنگاشته بر عریانیِ زوال دوختن و ترانه ساز کردن از سکوت مرگ. اینطور نیست؟

صدیق قطبی

استحاله شده ایم ...


نگاه کن به چه استحاله ای مبتلا شده ایم

ببین چگونه بردۀ پول و طلا شده ایم

چقدر غرق دروغ و ریا و فساد و بلا شده ایم ...


سادگی و شگفتی

برای دریافتن عظمت خدا، نیاز به دیدن چشم‌اندازهای شکوهمند ندارم، زیرا می‌ دانم که عظمت خدا در چیزهای ساده و کم مقدار جلوه‌گر می‌شود؛ با اینکه خیلی کم به گردش می‌روم، اما در هرتماشا، به یک نگاه مسحور می‌شوم. علف هرزی که صخره ها و سنگفرش‌ها را می شکافد تا بروید و جوانه بزند مرا به شگفتی وا می‌دارد و اندیشه‌ام را تغذیه می‌کند ...

  نور جهان/کریستین بوبن