در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

داشتن یا بودن؟!

ما  آدم ها به جای آنکه زندگی  و "بودن" را تجربه کنیم فقط در حال جمع کردن  و "داشتن " هستیم؛

ما به پدیده ها به چشم مایملک نگاه می کنیم و به آنها چنگ می زنیم تا آنها را پیش خودمان نگه داریم ؛ ما به جای آنکه دنبال دانستن باشیم، دنبال جمع کردن اطلاعات هستیم؛

به جای آنکه از پول لذت ببریم، دنبال پس انداز کردن آن برای آینده هستیم، به جای آنکه به بچه هایمان فرصت حضور و زندگی کردن بدهیم، سعی می کنیم با آنها مثل یک دارایی برخورد کنیم تا آنطور که ما می خواهیم زندگی کنند و به آنچه ما باور داریم، ایمان بیاورند ....

به جای آنکه از لحظه ای که در آن هستیم لذت ببریم، سعی می کنیم با عکس گرفتن، آن لحظه و خاطره را ثبت  و تصاحب کنیم و....

شاید یک علت تمایل ما به داشتن و نگه داشتن، این باشد که مرتب دنبال ثبات می گردیم؛ می خواهیم همه چیز را در بهترین حالت آن حفظ کنیم، دوست داریم همیشه جوان بمانیم و سالم، دوست داریم وسایلی که به ما مربوط است،نو و سالم باقی بمانند...

در همه اینها ما دنبال " ثبات " و "قرار" هستیم، و از این بابت متحمل اضطراب و رنج و نگرانی می شویم، نگرانی از اینکه ثبات در چیزهایی که به ما مربوط است، از بین برود ...

در حالی که در دنیا هیچ چیز ثبات و قرار ندارد، هیچ چیز همانطوری که هست باقی نمی ماند و این قانونی است که ما مدام آن را از یاد می بریم.

اگر جرات داشته باشیم این قانون را بپذیریم که دنیا بی ثبات است و هیچ چیز پایدار نیست، به آرامش بزرگی می رسیم ...

 

 داشتن یا بودن/ اریک فروم


صدای نفس های خدا

در انحنای سبز جنگل

که نفس عطرآگین نسیم

آکنده از بوی یاس‌های وحشی بود

رویش جوانه‌ای ذهنم را شکفت

احساسم زیر باران تر شد

و طراوت ،آرام و سنگین بر روحم نشست

و روحم عریان شد

عریان و سبک

مثل پرنده‌ای اوج‌گرفته در دوردست آسمان،

روی دامن خورشید

روی توسن ابرهای سفید ...

و من به پرواز در آمدم

از سایه‌های کوچک غم‌زده

تا بی‌وزنی سیال آسمان

تا بیکران بیکران

و صدای نفس‌های خدا را شنیدم

و دست‌هایش که مهربان بود و گرم

روی شانه‌ام نشست

و من گریستم...

توانِ توبه‌کردن



تا به حال به تجربۀ توبه‌کردن و به مفهومِ توبه در ادیان فکر کرده‌اید؟ توبه یعنی لازم نیست بارِ گناهت را برای همیشه بر دوش بکشی و در دل هر تجربۀ تازه‌ای احساس بد بودن کنی. توبه یعنی می‌توانی از جایی از مسیر،  وقتی از کاری دست کشیدی، نگاه دیگری به خودت داشته باشی، خودت را لایق چیزهای متفاوتی ببینی و دوباره از نو آغاز کنی. توبه یعنی بازخریدِ خود برای ادامه دادن. توبه به فرد امکان می‌دهد در بندِ یک منِ خاص باقی نماند و من‌های متفاوتی را زندگی کند. توبه، نوعی پایان است؛ پایانی که به فرد فرصتِ امیدواری می‌دهد. در توبه‌کردن، تعهّدی می‌دهیم و این تعهد، باری را از روی دوشمان بر می‌دارد. تعهّد می‌دهیم که راه پیشین را نرویم و آن‌گاه، فرصتِ زمین گذاشتنِ احساس گناه را پیدا می‌کنیم. 


مفهومِ توبه، مفهوم کوچک و کم اهمیتی در حاشیه ادیان نیست. توبه مفهومی محوری است. ادیان می‌پذیرند که آدم‌ها ناگزیرند از گناه (احساس گناه). آن‌ها می‌پذیرند که هیچ کس نمی‌تواند همیشه خوب باشد یا خودش را خوب بداند. آن‌ها باور دارند که انسان نیاز به فرصتی برای کنار گذاشتن و متفاوت بودن دارد. پس باید راهی یافت برای بازیابی خود و ساختنِ دوباره. اینگونه است که مفهومِ توبه به میان می‌آید. توبه، گاهی با اعتراف و با همراهی کسی (کشیش، روان‌درمانگر یا دوست) تسهیل می‌شود و فرد با بازخریدِ خود از گناهان، رمقی تازه پیدا می‌کند. گاهی امّا توبه، تجربه‌ای تک‌نفره است و فرد باید خود به تنهایی از پسِ آن بر بیاید؛ کاری که همیشه آسان نیست.


توبه‌کردن (به معنایی که گفتم) نقش بسیار مهمی در حیاتِ روانی و معنوی ما (چه دیندارانه و چه غیردیندارانه) دارد و خوب است از خودمان بپرسیم از چه چیزهایی و چگونه می‌توان/باید توبه کرد. ما به توان و مهارتِ توبه‌کردن نیاز داریم. در غیر این صورت، بار احساس گناه زمین‌گیرمان می‌کند و فرصت‌ بودن‌های متفاوت را از ما می‌گیرد.


محمود مقدسی

خودکشی را تضمین می‌کنیم!

ما خودکشی رو تضمین می‌کنیم. اگه نمُردید، پول‌تون رو پس می‌دیم.  بفرمایید، از این خرید پشیمون نمی‌شید! ورزشکاری مثل شما، فقط یه نفس عمیق بکشید و برید سمت هدف‌تون. در ضمن همون‌طور که همیشه می‌گم، «شما فقط یک‌بار می‌میرید، پس کاری کنید که اون لحظه فراموش‌نشدنی باشه!»

زندگی همینه. اگه سخت بگیری، اونم سخت می‌گیره. این ماییم که به‌ زندگی ارزش می‌دیم. با همه‌ی کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی‌های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمی‌شه باهاش جنگید. بهتر اینه که نیمه‌ی پر لیوان رو ببینیم ...

 مغازه خودکشی/ ژان تولی

ریگ روان

بعضی خاطرات مثل چاله های آبی هستند که هیچ وقت بخار نمی شوند.

***

با سوتومو یاماگوچی  بیشتر از هر انسان دیگری احساس نزدیکی می کنم،  اون بدشانس برای یک سفر کاری به هیروشیما رفته بود که یک هواپیمای آمریکایی، بمب اتمی را در آنجا می اندازد و بعد وقتی برگشت به ناکازاکی ، به محض رسیدنش بمب دوم افتاد!

***

دردناک ترین چیز دنیا به هیچوجه رنج کشیدن یا تنهایی نیست  بلکه تنهایی رنج کشیدن است.

***

این یک قانون تخطی ناپذیر است که وقتی به آرزویت می رسی که دیگر خیلی دیر شده.

ریگ روان/اثر استیو تولتز


زنجیر، زندگی بهتری برای ما به ارمغان می‌آورد!

اگر یک بسازبفروش در حومه‌ی شهر بودم دست‌کم یک زنجیر به دیوارهای زردآجری خانه‌های ویلایی دوبلکس نصب می‌کردم تا وقتی که ساکنان حومه از تلویزیون و پینگ‌پنگ و کارهای دیگری که در خانه‌های کوچکشان می‌کنند خسته شدند همدیگر را تا مدتی زنجیر کنند!

همه عاشق این کار خواهند شد. زنها می‌گویند «شوهرم دیشب منو به زنجیر کشید؛ عالی بود! شوهرت تا حالا این کار رو با تو‌ کرده؟» و بچه‌ها با اشتیاق دوان‌دوان از مدرسه به خانه می‌آیند تا مادر زنجیرشان کند. این کار به کودکان کمک خواهد کرد تا تخیلاتی را که تلویزیون از آنها گرفته دوباره به دست بیاورند و ضمناً از میزان بزهکاری اطفال هم کاسته خواهد شد. وقتی پدر از سرِ کار به خانه باز می‌گردد تمام خانواده دست‌و‌پایش را می‌گیرند و به این دلیل که آن‌قدر احمق است که صبح تا شب برای تهیۀ مخارجشان کار کرده او را به زنجیر می‌کشند! ...

دست‌بند و زنجیر زندگی بهتری برای ما به ارمغان می‌آورند...

***

قبل از اینکه ملت ما خودش را نابود کند باید یک قانون بی چون و چرا براش وضع شود.ایالات متحده مقداری الهیات و هندسه لازم دارد و کمی سلیقه و شرم و حیا !الان داریم بر لبه مغاک تلوتلو می‌خوریم ...

 اتحادیه ی ابلهان/ جان کندی تول

هر که جز ما، دروغ است!


عجیب نیست؟ هستی اما نمی‌دانی کیستی و چرا هستی و تا کی خواهی بود و از کجا آمده‌ای و به کجا خواهی رفت. به یکی از پرسش‌های تو پاسخ نمی‌دهند، اما خروارها باید و نباید بر سرت می‌ریزند و از هیچ ‌یک نیز گریزی نداری! دیواری نیست که بر آن تکیه کنی یا در سایه آن دمی بیاسایی، اما تا بخواهی مرز و خط‌کشی و داوری است و سقف‌های کوتاه و پنجره‌های بسته و قفل‌های زنگاری. در این بازی، تو نه بازیگری نه تماشاچی؛ سیاهیِ لشکری پراکنده و شکست‌خورده‌‌ای. دوغ اگر در گلوی تو ریختند، باید گمان بری که مستی و سرخوش. تو را نرسد که عجوزه را از شاهد بازدانی و سخن از انتخاب گویی! تو کیستی که آزادت گذارند، که رهایت کنند، که عقلت را به چیزی گیرند؟ آمده‌ای که مصرف کنی؛ باورها را، افسانه‌ها را، نهی‌های غلیظ را، امرهای شدید را. هرگز مپرس که اگر حقیقت در کابین بخت ما است، پس چرا چنین محتاج مجازهای دیگرانیم، و آنانیم که دیگران حسرت ما را نمی‌خورند و ما اما هماره سرنوشت خود را از روی دست دشمنان می‌نویسیم، و بهشت را هرطور که تصور می‌کنیم، بی‌شباهت به دنیای کافران نیست؟ 

سخت است دانستن آنچه نباید بدانیم؛ آسان است بودن به شیوه‌ مریدان نازکدل. ما حقیم؛ زیرا حق ماییم؛ زیرا ما باید حق باشیم؛ زیرا دیگران نباید حقدار باشند؛ زیرا حقیقت لابد آن چیزی است که ما داریم؛ زیرا مگر می‌شود که راستی و حقیقت این‌همه از ما دور باشد؛ زیرا شکر می‌خورد حقیقت که چاکر ما نباشد! ما حقیم؛ زیرا پدران ما حق بودند و فرزندان ما نیز در گهواره حقیقت می‌بالند و پس از ما بر حقیقت حکم می‌رانند. حقیقت ماییم؛ زیرا اگر جز این باشد، ما حقیقت نخواهیم بود، و آنگاه سقف آسمان بر زمین خواهد نشست و هشت از هفت کمتر خواهد بود و تشنگان از آب خواهند گریخت و قورباغه‌ها ابوعطا سر خواهند داد. پس حقیقت ماییم و هر که جز ما، دروغ است و فریب و جهل. آفرین بر ما که چنینیم و چنین‌تر از ما در امکان نیست!


مرحوم رضا بابایی


هر قدر ، انسان شریف تر و نجیب تر و حساس تر باشد از ظلم و جنایت دیگران بیشتر رنج می برد و این دو علت دارد یکی اینکه خود را مستحق خیانت نمی بیند و دیگر اینکه انتظار ندارد که دیگران با او رفتاری کنند که خود او با دیگران نکرده است ...


  سه تفنگدار/الکساندر دوما

مقام بلند استاد شجریان و صدا و سیما!

"صدا و سیما" می‌دانست که استاد محمد رضا شجریان هنرمندی بی‌بدیل است. و حتماً می‌دانست که او در بین اقشار و طبقات مختلف جامعه محبوبیت کم‌نظیری دارد. و به طور قطع، از بیماری لاعلاج استاد و احتمال وفاتِ او در هر لحظه نیز بی‌خبر نبود. و قاعدتاً می‌دانست که پس از رحلت او، هر چند به اکراه ناچار است خرده احترامی به مقام بلندِ او بگذارد و اندک تجلیلی به عمل آورد! و بی‌شک می‌دانست که پس از سال‌ها بایکوتِ نام و تصویر استاد، این خرده احترام و تجلیلِ پس از مرگ، نزد دوستداران استاد فقید، سخت سبک و زشت و زننده و فرصت‌طلبانه می‌آید و آنها را علیه صدا و سیما برمی‌انگیزد!
پس با این همه دانسته‌های بدیهی، چرا صدا و سیما دقیقاً همین مسیر را رفت؟ و چرا در زمان حیات استادِ فقید از دامنۀ بایکوتِ سفت و سخت‌اش علیه او قدری نکاست تا پوشش رسانه‌ای ناچیزِ خبرهای مربوط به وفات وی، این همه رسوا و زشت جلوه نکند؟
دستگاهی که تا بدین پایه به خشکی و جمود و تعصب دچار شده است که امکان هیچ پیشگیری و انعطافی حتی برای حفظ منفعت و آبروی خود ندارد، ادعایش در مورد خنثی‌سازی تبلیغات صدها شبکۀ حرفه‌ای و غیر‌حرفه‌ای خارج از کشور واقعاً که شاهکار است!

احمد زیدآبادی

سیمرغی از شاخسار هنر پرید ...

انالله وإنّا إلیهِ رَاجعُون

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
شجریانِ بزرگ دیگر بر شجره ادب آواز نمی‌خواند. آنکه بانگ حافظ و مولانا و عطّار و سعدی و خیّام را دراین منزل ویران طنین‌انداز کرد دیگر بانگ نمی‌زند. تنش را به خاک و جانش را به جانان و نغمه‌های جاودانه و گلبانگ‌های عاشقانه‌اش را به بادها سپرد تا به گوشه‌های جهان روند و گوشها را بنوازند
مردی منعِم و متنعّم بود که نعمت حق را شاکرانه بذل کرد و "درّ دری" را در پای خوکان نریخت. برای مردم خواند و از اقبال مردم برخوردار شد. خلعت شیب را به تشریف شباب آلوده نکرد. پاک و صافی از چاه طبیعت به در آمد و به ماوراء طبیعت شتافت.

عارفانِ عظام به ما آموخته‌اند که راهیان دیار عدم و مسافرانِ جهان غیب، در آنجا همان می‌کنند که در مسافرخانه دنیا می‌کردند. پس گمان می‌برم که شجریان اینک چون مرغی بهشتی در "جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَار"، رها از تعلقات تن، سبکروح و سپیدجامه، با فرشتگان و بهشتیان می‌خندد و می‌خواند. این چنین شیرینی آن خسرو کند.
روانش شاد و منزل نو بر او مبارک.

عبدالکریم سروش
@DrSoroush