و تازه می فهمم
که برف خستگی خداست
آن قدر که حس می کنی
پاک کنش را برداشته
می کشد
راه درازی بود و تپه بلندی و آفتاب تندی ، عرق میریختند و به شدت تشنه شده بودند. در یک پیچ جاده، دروازۀ تمام مرمری عظیمی را دیدندکه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب ، ما خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «میتوانی وارد شوی و هر قدر دلت میخواهد بنوشی.»
- اسب و سگم هم تشنهاند ...
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نشد به تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است، هرقدر که میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: ببخشید نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است!
مسافر با حیرانی گفت: پس جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شماسوء استفاده نکنند. این اطلاعات غلط باعث سردرگمی میشود!
مرد گفت: کاملأ برعکس؛ در حقیقت آنها لطف بزرگی به ما میکنند چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند!
خورشید گریخته
از مزرعه ی زرین این شرقِ فراگیر
از آن دم که آفتابگردان های عاشق
به شب تاب های حقیر غروب هنگام
اقتدا می کنند ...
***
آویخته ام ...
به آونگ بی خوابی !
در تلاطم لحظه های نارس بی تابی
و کاش
نمی رسید به بام صبحی دیگر
پلکان نور
از این شب مهتابی ...
سعید پونکی
راز سایه /دبی فورد
من چند سال پیش دیوانهوار عاشق شدم،وقتی
که فقط ده سال داشتم؛عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک تهاستکانی
میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هرروز به خونه پیرزن همسایه
میاومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقهی
دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو میزد، منم هرروز با یه دست لباس اتو کشیده
میرفتم پایین و در رو واسش باز میکردم، اونم میگفت:«ممنون عزیزم!» لعنتی
چقدر تو دل برو میگفت عزیزم! پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت
آهنگ«دریاچه قو»چایکوفسکی را بهش یاد میداد و خوشبختانه به اندازهی کافی
بیاستعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه. به هر حال تمرین رو بیاستعدادی
چربید و داشت کم کم یاد میگرفت. اما پشت دیوار،حال و روز من،چندان تعریفی
نداشت، چون میدونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ «دریاچه قو» رو یاد
بده و دیگه خبری از عزیزم گفتنها و صدای زنگ نیست! واسه همین همهی هوش و
ذکاوت خودم رو به کار گرفتم. یه روز مثل سادیسمی ها ، یواشکی ، ده صفحه از
نتهای آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که میتونستم نتها رو جابهجا کردم و از
نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش.
یه صدایی تو گوشم داشت فریادمیکشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود!
روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن «دریاچه
قو»! شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن، پیرزن فقط جیغ می
کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت میلرزید! تنها کسی که لذت میبرد من
بودم، چون پیرزن هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نتها دست کاری
شده. همه چی داشت خوب پیش میرفت، هرروز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر
روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزن مرد ،فکر کنم دق کرد! بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم!
ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته.
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی،همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر!
دیدم همون نتهای تقلبی من رو گذاشت رو پیانو! اینبار علاوه بر روح
چایکوفسکی به انضمام روح پیرزن، تن خودمم داشت میلرزید؛ «دریاچه قو» رو به
مضحکی هرچه تمام با نتهای اشتباهیِ من اجرا کرد! وقتی که تموم شد سالن رفت
رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق میکردن! از جاش بلند شد و تعظیم کرد و
اسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ «دریاچه قو» نبود! اسمش شده بود «وقتی که یک
پسر بچه عاشق می شود»!
فکر میکنم هنوزم یه پسر بچهام ...
قهوه سرد آقای نویسنده/ روزبه معین
اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت ...
اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند ...
اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند ...
فقط از فهمیدن تو می ترسند ...
***
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی ....
(دکتر علی شریعتی)
شرط لازم برای روابط سالم اجتماع است: بودن در جمع دوستان و آشنایان و همکاران، شرکت همۀ خانواده در گروههای اجتماعی و یا گروههایی با علائق و هدفهای مشترک که هر یک از اعضای خانواده شخصا در آن عضو باشد. اگر زندگی شما بر پایۀ " فقط و فقط یکی " استوار است، منتظر " هیچکس و تنهایی " باشید. بت پرستی چیزی نیست جز این سراب واهی که اگر ما کسی را به اندازۀ کافی ستایش کنیم، او ما را تا ابد دوست خواهد داشت. واقعیت این است که مردم غالبا ما را مایوس می کنند، بخصوص وقتی ترجیح می دهند به جای بت بودن ، آدمی واقعی باشند.
ماندن در وضعیت آخر / امی ب. هریس ، تامس ای. هریس