در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

برف و خستگی خدا


قلبم اگر یاری کند
برگ های زرد پاییزی را

که دارند از پاییز جدا می شوند
و
به زمستان متصل می شوند
شماره می کنم
برای زیستن هنوز بهانه دارم

احمدرضا احمدی

***

و تازه می فهمم
که برف خستگی خداست
آن قدر که حس می کنی
پاک کنش را برداشته
می کشد

روی نام من
روی تمام خیابان ها
خاطره ها
...

گروس عبدالملکیان

فرق بهشت و جهنم!

مرد با اسب و سگش در جاده‌ می‌رفتند که هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت اما مرد نفهمید که مرده و همچنان با دو جانورش پیش رفت! گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها  شرایط جدید خودشان را بفهمند!

راه درازی بود و تپه بلندی و آفتاب تندی ، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه شده بودند. در یک پیچ جاده، دروازۀ تمام مرمری عظیمی را دیدندکه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب ، ما خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانی  وارد شوی و هر قدر دلت می‌خواهد بنوشی.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند ...

نگهبان:  واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نشد به تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم،  من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است، هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: ببخشید نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است!

مسافر با حیرانی گفت: پس جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شماسوء استفاده نکنند. این اطلاعات غلط باعث سردرگمی می‌شود!

مرد گفت: کاملأ برعکس؛ در حقیقت آنها لطف بزرگی به ما می‌کنند چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند!


بهشت و جهنم/  پائولو کوئیلو

آفتابگردان های دو چهره

خورشید گریخته
از مزرعه ی زرین این شرقِ فراگیر
از آن دم که  آفتابگردان های عاشق
به شب تاب های حقیر غروب هنگام
 اقتدا می کنند ...


***


آویخته ام ...

به آونگ بی خوابی !
در تلاطم لحظه های نارس بی تابی

و کاش
نمی رسید به بام صبحی دیگر
پلکان نور
از این شب مهتابی  ...


سعید پونکی

نیلوفر

ریشه در مرداب دارد،

چهره سوی آفتاب

معنی تزویر آیا خلقت نیلوفر است؟!

هیچ چیز برای روح انسان از این بدتر نیست که باور داشته باشیم ناقص یااصلاح ناپذیر هستیم ...

  • «هنگامی که در اعماق وجود خود احساس می‌کنیم نقصی داریم - به اندازه کافی خوب نیستیم یا برای کسی اهمیت نداریم - زندگی ما طاقت فرسا می‌شود؛ ناامیدی، نارضایتی و درد عاطفی پایان ناپذیر، ما را از درون شگفت انگیزمان دور نگه می‌دارد. هیچ چیزی برای روح انسان از این بدتر نیست. هیچ چیزی به این اندازه، نیروی حیاتی مان را از ما نمی‌گیرد که باور داشته باشیم، ناکافی یا ناقص یا عمیقاً اصلاح ناپذیر هستیم.
  • «وقتی بخشی از ترکیب خود را دوست نداریم، بی تردید رویدادهای دردناکی را به زندگی خود فرا می‌خوانیم. بیزاری از خود و آزردگی‌های بررسی نشده درون، انسان‌ها و رویدادهایی را به زندگی ما دعوت می‌کنند که بازتاب احساس خودمان نسبت به خودمان هستند. این موارد به شکل تصادف، روابط خشونت بار، شکست مالی یا شغل نامناسب برایمان پیش می‌آیند و به این ترتیب پیوسته این امکان را می‌یابیم که خود را عذاب دهیم، چرا که عمیقاً باور داریم که وجود و وضعیت ما دارای نقص است. دردها، ناامیدی‌ها، آزردگی‌ها و ناراحتی هایمان با هدایایی به سراغ ما آمده‌اند. اما تا آن‌ها را نپذیریم و خرد نهفته در این هدایا را کشف نکنیم، به شکلی دردناک در وجودمان باقی می‌مانند.»
  • «رویدادهای دردناک گذشته بخشی از وجود ما را تشکیل می‌دهند و هر کاری بکنیم و هر چه بکوشیم، نمی‌توانیم از آنها رها شویم. تنها انتخابی که داریم این است که آیا می‌خواهیم ما از آنها استفاده کنیم یا آنها از ما استفاده کنند؟»

                               

                        راز سایه /دبی فورد

وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود

من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم؛عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو می‌زد، منم هرروز با یه دست لباس اتو کشیده می‌رفتم پایین و در رو واسش باز می‌کردم، اونم میگفت:«ممنون عزیزم!» لعنتی چقدر تو دل برو می‌گفت عزیزم! پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ«دریاچه قو»چایکوفسکی را بهش یاد می‌داد و خوشبختانه به اندازه‌ی کافی بی‌استعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه. به هر حال تمرین رو بی‌استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می‌گرفت. اما پشت دیوار،حال و روز من،چندان تعریفی نداشت، چون می‌دونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ «دریاچه قو» رو یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن‌ها و صدای زنگ نیست! واسه همین همه‌ی هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم. یه روز مثل سادیسمی ها ، یواشکی ، ده صفحه از نت‌های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می‌تونستم نت‌ها رو جابه‌جا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش.
یه صدایی تو گوشم داشت فریادمی‌کشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود!
روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن «دریاچه قو»! شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می‌زدن، پیرزن فقط جیغ می کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می‌لرزید! تنها کسی که لذت می‌برد من بودم، چون پیرزن هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت‌ها دست کاری شده. همه چی داشت خوب پیش می‌رفت، هرروز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا این‌که پیرزن مرد ،فکر کنم دق کرد! بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم!
ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته.
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی،همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا این‌که رسید به آهنگ آخر!
دیدم همون نت‌های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو! این‌بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزن، تن خودمم داشت می‌لرزید؛ «دریاچه قو» رو به مضحکی هرچه تمام با نت‌های اشتباهیِ من اجرا کرد! وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می‌کردن! از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ «دریاچه قو» نبود! اسمش شده بود «وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود»!
فکر می‌کنم هنوزم یه پسر بچه‌ام ...


قهوه سرد آقای نویسنده/ روزبه معین

دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست ...

جغدی روی کنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌کرد،  رفتن و رد پای آن را، و آدم‌هایی را می‌دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست که سنگ‌ها ترک می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شکنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه‌لای خاکروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فکر می‌کرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز کمی بلرزد. روزی کبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌کنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری ...
 قلب جغد پیرشکست و دیگر آواز نخواند. سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان کنگره‌های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای  و آن که می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت، تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره‌های دنیا می‌خواند. و آن کس که می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست که می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید ...

عرفان نظرآهاری

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی

 

اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت ...

اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند ...

اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند ...

فقط از فهمیدن تو می ترسند ...

 ***

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی  ....

 (دکتر علی شریعتی)

شیطان تو را به بهشت بازمی گرداند !


وقتی کسی که تمام زندگی اش را با عشق ومحبت پشت سر گذاشته بود از دنیا رفت همه می گفتند که او به بهشت رفته است اما فرشته ای که مسئول رسیدگی بود نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هرکس به آنجا برسد می تواند وارد شود .آن شخص وارد شد و آنجا ماند.چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده، نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد در چشم هایشان نگاه می کند و به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ که جای این کارها نیست! بیایید و این مرد را پس بگیرید ...
 وقتی راوی قصه اش را
تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت: "با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند."

بهشت و جهنم/ پائولو کوئلیو

ماندن در وضعیت آخر ...

اتکاء به یک شخص برای برآورده ساختن همۀ نیازهای عاطفی برنامه ای است محکوم به شکست. حرارت زیبای " فقط من و تو ، عزیزم " خیلی زود سرد می شود. این نکته به هر حال واقعیت دارد، حتی اگر هر دو طرف هم احساسی همانند داشته باشند. وقتی هیچکسِ دیگری جز همان یک نفر در زندگی وجود نداشته باشد، اتکاء متقابل سیستمی بسته ایجاد می کند. عشق و محبت رفته رفته تبدیل به ترس می شود، ترس ِ از دست دادن تنها منبع تسکینهای عاطفیست. حالت نزدیکی ِ اوائل آشنایی به تدریج جای خود را به  مراقبت می دهد. اگر تو همه چیز منی، من به خود اجازه نمی دهم که ترا برنجانم. وقتی تا این حد به کسی نیاز داشتیم واقع بینی مشکل می شود. شکل این رابطه به سرعت چارچوبی ثابت پیدا می کند. دو نفر برای حفظ زندگی خود به هم متکی هستند ، اما نزدیک نیستند. بتدریج بی حوصله می شوند چرا که بزودی همۀ گذشتۀ یکدیگر و خصوصیات و علائق و حتی لطیفه های یکدیگر را می دانند و در این موقع است که هر دو حسّاس می شوند. گلایۀ " دیگه هیچوقت به من نمیگی دوستت دارم " ، پاسخِ   " میدونی دوستت دارم " را به دنبال دارد که ضمنا کمی هم چاشنی عصبانیت به آن زده اند. 

شرط لازم برای روابط سالم اجتماع است: بودن در جمع دوستان و آشنایان و همکاران، شرکت همۀ خانواده در گروههای اجتماعی و یا گروههایی با علائق و هدفهای مشترک که هر یک از اعضای خانواده شخصا در آن عضو باشد. اگر زندگی شما بر پایۀ " فقط و فقط یکی " استوار است، منتظر " هیچکس و تنهایی " باشید. بت پرستی چیزی نیست جز این سراب واهی که اگر ما کسی را به اندازۀ کافی ستایش کنیم، او ما را تا ابد دوست خواهد داشت. واقعیت این است که مردم غالبا ما را مایوس می کنند، بخصوص وقتی ترجیح می دهند به جای بت بودن ، آدمی واقعی باشند.

 

ماندن در وضعیت آخر / امی ب. هریس ، تامس ای. هریس