کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم
من زنده ام
و زندگی ارزش رفتن دارد
آن قدر می رو م تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را میزند، میفشرد و به درد می آورد
اما من همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد
ماندن در کار نیست
گذشته های دردناک را رها می کنم
و به آینده نامعلوم نمی اندیشم
ولی این را می دانم؛
گذشته با آینده یکسان نیست
زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی،
زندگی چقدر آسان است
زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﮐﻠﯿﺪ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺩﺳﺖ ﺗﻮﺳﺖ
قصد داشتم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد
اما امروز فهمیدم که اتفاق خواهد افتاد!
این ما هستیم که نباید با او بیفتیم ...!
" سافار"/ روانشناس ایتالیایی
بعد از اعتراض عمومی نسبت به رونمایی کشتی قرآن
مطلا در قم برخی بزرگواران نسبت به این موضوع واکنش نشان داده و توضیحاتی منتشر
کرده اند از این قبیل که این اثر هنری کلا هفتاد کیلو وزن داشته و در ساخت آن کلا صد
و چهل گرم طلا به کار رفته است!
در ابتدا احساس نمیکردم این
واکنشها پاسخی نیاز داشته باشد و آن را نوعی تکمیل اطلاعات و توجیه حاشیهای تلقی
میکردم، اما پس از آن که برخی فضلای اهل عقل و فهم این شرح و توضیح را بازنشر
کردند دچار حیرت و شگفتی جدی شدهام و دلم میخواهد با همین حیرت از آنان بپرسم که
واقعا متوجه نشدهاید یا دارید مزاح میفرمایید؟
مگر ایراد و اشکال این کار در میزان طلای مورد استفاده در ساخت کشتی
قرآنی بوده که توضیح میدهید میزان طلا فلان قدر است و مگر بحث بر سر منبع تأمین
مالی بوده که شرح میدهید خود هنرمند صاحب اثر هزینه را تأمین کرده است؟
مگر وقتی امیر مؤمنان به کارگزار خود نامهای عتاب آمیز نوشت و از او
به خاطر شرکت در مهمانی اشرافی گلایه کرد بحث بر سر این بود که چند بشقاب بر سر
سفره بوده یا هزینه شام و ناهار از بیت المال تأمین شده؟
دوستان بزرگوار! آیا واقعا متوجه نیستید که اصل و اساس این کار محل
اشکال و ایراد است؟ این که بعد از سی و نه سال انقلاب اسلامی -آن هم در شهر مقدس
قم- کار به افتتاح کشتی مطلا برسد دردناک و تأثر آفرین است و با ماهیت آموزه های
دینی و تفکر انقلابی تعارض دارد! مگر بحث بر سر میزان طلا یا منبع تأمین مالی بوده
است؟
این پاسخ ها و توجیه ها مثل این است که کسی پایش را به سمت پدرش دراز
کند و هنگامی که به خاطر بی احترامی مورد انتقاد قرار گیرد پاسخ دهد من فقط پایم
را هفتاد سانتیمتر دراز کرده بودم نه هفتاد و سه سانتیمتر! یا فرض کنید کسی که جیب
دیگران را زده بگوید من فقط هفتاد هزار تومان دزدیدم نه هفتاد و پنج هزار تومان!
بزرگواران! اشکال از تفکری است که حضور روحانیان و معممین بزرگوار
-چه رییس جمهوری و چه امام جمعه- را به جای کوخ محرومان و کلبه خرابه مستضعفان در
رونمایی کشتی مطلا روا می داند و توجیه میکند!
بحث بر سر رفتار و کرداری نمادین است که قرآن کریم را در ورق طلا یا
صفحه نقره منحصر میسازد و ما را به نقش و نگار دین سرگرم میکند، در همان حال که
از عمل به قرآن در صحنههای زندگی غافل هستیم.
مسأله غفلت از قرآن در عمل و مشغول شدن به آن در ظاهر است و به دلیل
همین نقش نمادین اگر مثلا این رونمایی در موزه فلان مؤسسه هنری در اروپا و با حضور
غیر روحانیان از مسلمانان ساکن اروپا رخ میداد هیچکس ایرادی نمی گرفت! اگر یک کت
وشلواری کراواتی در "رم" از آن رونمایی میکرد خیلی فرق
داشت با رونمایی آن با حضور یک عمامه به سر در "قم" و آن هم در شرایطی
که میلیونها نفر از مردم مسلمان و صاحبان همین قرآن به خاطر چند میلیون تومان و
چند صد هزار تومان گرفتار فقر و فحشا هستند!
من البته کاملا به نیت و قصد هنرمند محترم صاحب اثر و همه دوستان و
همراهان او -که برخی را میشناسم و به صدق نیت و تلاش و همت شان آگاهم- اطمینان
دارم اما بیایید بدبینانه قضاوت کنیم و از خود بپرسیم آیا امکان ندارد روزی کسی
بیاید و از جیب خودش هزینه کند تا ما را به دست خود دچار حرکتها و رفتارهایی سازد
که با روح فرهنگ علوی و اساس رویکرد انقلابی منافات دارد؟
مگر در طول تاریخ شیعه و لااقل در تاریخ معاصر -از دوره مرحوم آقاسید
ابوالحسن اصفهانی تا کنون- کم بودهاند افرادی که یا با نقشههای طراحی شده سفارت
انگلیس یا با نیات صادقانه فردی خواستهاند برای مرجعیت تقلید و زعامت حوزه هدیهای
بیاورند و عکسی بگیرند و ... و مگر برای رنگ کردن دیوار حسینیه جماران به مرحوم
امام راحل کم اصرار کردند و مگر نبود یکی از مریدان و مقلدان ثروتمند مرحوم شهید
سیدمحمدباقر صدر که میخواست برای ایشان از پول حلال خودش خانه بخرد اما هرچه کرد
ایشان نپذیرفت و تا زمان شهادت مستأجر باقی ماند؟
دوستان بزرگوار، به خدا بحث بر سر وزن طلای به کار رفته در کشتی مطلا
نیست، نگرانی از مسیری است که داریم به نام دین و حوزه و انقلاب و روحانیت میرویم
و درست در تلخ ترین شرایط روزگار انقلاب و کشور مخاطب ما را با روحانیتی روبرو
ساخته که به خاطر سرقت یک گوسفند حکم به قطع انگشتان دست میدهد و در رونمایی کشتی
مطلا شرکت میکند!
به خدا بحث جدی تر از صدوچهل گرم طلاست!
محمدرضا زائری
یک مرغ دریایی خردمند و شاد، در مرغزاری در کمال صحت و سلامت زندگی میکرد. جوجهها از او، راز و رمز خرد، آرامش و صلابت در رفتارش را میپرسند و او قصهی منازعهی روزمرهی خود را چنین تعریف میکند:
یک روز در میانهی نبرد و منازعه با مرغان دیگر برای تهیهی غذا، این فکر به ذهنم رسید که نبرد برای چه؟ آیا این تکهگوشت ارزش این همه تقلا و صرف انرژی و زدوخورد را دارد؟ برای رسیدن به این قطعهگوشت چه قیمتی را باید بپردازم؟ آیا به اندازهی کافی برای هر دوی ما غذا نیست؟ آیا تا به حال هیچ مرغ دریایی از گرسنگی مرده است که ما برای بهدست آوردن یک تکه غذا اینگونه به جان هم افتادهایم؟
در آن روز این فکر بهذهنم رسید که پیامدهای نبرد برای گوشت، بسیار جانکاهتر از ارزش و سودهای جایزهی پایانی است. از این رو درحالیکه بخش اعظم تکهگوشت در منقارم بود، دهانم را باز کردم تا تکهگوشت از آن رها شود و خودم نیز به سمت بالا پرواز کردم. در اوج دیدم همچنان که تکهگوشت به سمت پایین میرود، پرندهی دومی شتابان به سمت آن میرود تا آن را بهچنگ آورد، اما پرندهی دیگری وارد میدان کارزار شد و با پرندهی دومی بر سر گوشت به چالش پرداخت و نبرد ادامه داشت، ولی من آسوده شدم.
اما وقتی به گوشهای رفتم و به تماشای رفتار مرغان دیگر نشستم، فهمیدم مرغان دریایی به تکرار رفتار خود علاقه دارند. هزاران ماهی و دیگر غذاهای دریایی در این اقیانوس بیکران وجود دارند و ما میدانیم که از گرسنگی نمیمیریم و حتی به محرومیت غذایی نیز دچار نمیشویم. میدانستم برای تهیهی غذای مورد نیازم، به مهارتهای شکار خود اطمینان دارم و فرصتهای بیشماری به انتظار من نشسته است. با پشت کردن به نبرد و منازعههای روزمره و ناخواسته، احساس کردم آزادم تا برای تفریح در بستر این اقیانوس بیکران حرکت کنم و غذای خود را بدون دغدغه و هول و ولع و اضطراب بهدست بیاورم.
در آن هنگام فهمیدم حق انتخاب دارم که در کجا، کی و چگونه به جستجوی چیزهایی بپردازم که باعث رشد، رضایت و شادی من میشوند. درک حق انتخاب برای سبک زندگیای که برمیگزینیم به من خرد زندگی را هدیه کرد و اینکه همواره برای زیستن به شیوهی برتر و فراتر از آنچه دیگران به صورت تقلیدی انجام میدهند، حق انتخاب داریم. نبرد و منازعه، جنگ و دعوا، درگیری، اضطراب، افسردگی، دلخوری، لجاجت و غیره برای بقای ما ضرورتی ندارند. هستی، از آنچه به ما آموختهاند، پهناورتر و پرنعمتتر است. از این رو، از فردای آن روز، دیگر به هدف رقابت و منازعه و کشمکش برای بهدست آوردن تکهغذایی که گردشگران و مردم برایمان پرتاب میکنند، یا برای بازماندهی غذای دیگران پرواز نکردم، بلکه به قصد لذت بردن از نسیم و تماشای زیباییها و اتفاقات پیرامون و دیدن، شنیدن و لمس کردن آنها پرواز کردم. از آن هنگام، تمرکز ذهنم فراسوی نبرد روزمره، برای تهیهی غذا بود. درواقع از اسارت نگرانی برای تهیهی غذا آزاد شده بودم و تازه آن وقت بود که طعم شیرین آزادگی، آرامش خیال و شاد زیستن را در لحظههای بینظیر زندگی چشیدم.
هفت خوان موفقیت / سعید گل محمدی
برای حل این مشکل، شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت. زیر آب، روی هر سطحی حتی کریستال و در دمای زیر صفر تا سیصد درجۀ سانتیگراد کار می کرد.
روس ها اما راه حل ساده تری داشتند آنها از مداد استفاده کردند!
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب نگاه می کرد.
شیوانا از آنجا می گذشت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز زندگیم به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟
شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
شیوانا گفت:این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟
مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست؟
لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم.
شیوانا لبخندی زد و گفت: پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگیت می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.
شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود، نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟
شیوانا لبخندی زد و گفت: من تمام زندگی خودم را با اطمینان به رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که به سوی هدفی می رود پس از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم.