در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

آخرین روز زندگی

- چقدر وقت دارم؟

- بیست و چهار ساعت شاید هم کمتر... 

- دو خواهش دارم:  اول اینکه ,دارویی به من بدهید تا بتوانم بیدار بمانم و از هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمی خواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم ...

- و خواهش دوم؟

- می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجابمیرم. میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من همیشه گرم میپوشیدم, همیشه از سرما خوردگی می ترسیدم.

خلاصه دکتر،می خواهم قطرات باران را روی صورتم احساس کنم, ...


ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد/ پائلو کوئیلو

لیلی و مجنون در کربلا!!

نمونه دیگر از تحریف در وقایع عاشورا که یکی از معروف‌ترین قضایا است و حتی یک سند تاریخ هم به آن گواهی نمی دهد، قصه لیلا، مادر حضرت علی اکبر است. البته ایشان مادری به نام لیلا داشته اند ولی یک مورخ نگفته که لیلا در کربلا بوده است. اما ببینید که چقدر ما روضه لیلا و علی اکبر داریم، روضه آمدن لیلا به بالین علی اکبر ... چه شعرها که سروده نشده! از جمله این شعر که می گوید:

خیز ای بابا از این صحرا رویم

 

نک به سوی خیمه لیلا رویم


نمونه دیگری که در همین باره خیلی عجیب بود و در همین تهران، در منزل یکی از علمای بزرگ این شهر در چند سال پیش از یکی از اهل منبر که روضه لیلا را می خواند شنیدم و من در آنجا چیزی شنیدم که به عمرم نشنیده بودم. گفت وقتی که حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان کرد، بعد نذر کرد که اگر خدا، علی اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد. یعنی نذر کرد که سیصد فرسخ راه را ریحان بکارد!!! این را گفت و یک مرتبه زد زیر آواز:

نذر علیه لئن عادوا و ان رجعوا

 

لازرعن طریق تفت ریحانا


من نذر کردم که اگر اینها برگردند راه تفت را ریحان بکارم. این شعر عربی بیشتر برای من اسباب تعجب شد که این شعر از کجا پیدا شد؛ بعد به دنبال آن رفتم و دیدم این تفتی که در این شعر آمده کربلا نیست. بلکه این تفت سرزمین مربوط به داستان لیلی و مجنون معروف است که لیلی در آن سرزمین سکونت می کرده و این شعر مال مجنون عامری است برای لیلی و آن روضه‌خوان این شعر را برای لیلای مادر علی اکبر و کربلا می خواند. تصور کنید اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب آنجا باشد و این قضایا را بشنود آیا نخواهد گفت که تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد؟ آنها نمی فهمند که این داستان را این شخص از خودش جعل کرده است بلکه می‌گویند زن های اینها چقدر بی شعور بوده اند که نذر می کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند. این حرف‌ها یعنی چه؟!


حماسه حسینی/استاد مطهری

تحریفات عاشورا

در حادثه کربلا یک قسمت از تحریفاتی که صورت گرفته معلول حس اسطوره سازی است. اروپایی‌ها می‌گویند در تاریخ مشرق زمین مبالغه‌ها و اغراق‌ها زیاد است و راست هم می‌گویند. مثلا آقای دربندی در اسرار الشهاده نوشته است عدد لشکریان عمر سعد، یک میلیون و ششصد هزار نفر و همه اهل کوفه بودند!

 مگر کوفه چقدر بزرگ بود؟ کوفه یک شهر تازه سازی بود، هنوز سی ‌و پنج سال بیشتر از عمر آن نگذشته بود ... 

در آن زمان معلوم نیست همه جمعیت کوفه آیا به هفتاد هزار نفر، هشتاد هزار نفر، صد هزار نفر می‌رسیده یا نه. یک میلیون و ششصد هزار نفر سپاهی در آن روز جمع بشود و حسین بن علی هم سیصد هزار نفر آنها را بکشد، چنین مسئله ای با عقل سازگار نیست. از طریق حس اسطوره‌سازی، تحریف زیادی صورت گرفته است. ما نباید یک سند مقدس را در اختیار افسانه سازها قرار بدهیم. آیا صحیح است در تاریخ و حادثه عاشورا، حادثه‌ای که ما دستور داریم هر سال آن را به صورت یک مکتب، زنده بداریم این همه افسانه وارد شود؟!


حماسه حسینی/استاد مطهری

روز عاشورا هفتاد ساعت بوده است!!

می گویند امام حسین در روز عاشورا سیصد هزار نفر را با دست خودش کشت! با بمبی که در هیروشیما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند و من حساب کردم که اگر فرض کنیم که شمشیر مرتب بیاید و در هر ثانیه یک نفر کشته شود، کشتن سیصد هزار نفر، هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می خواهد. بعد دیدند این تعداد کشته با طول روز جور در نمی آید، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است!


حماسه حسینی/استاد مطهری

پاییز یعنی چه ؟!

کودکی شش ساله مادرش را بر روی تخت بیمارستان دید و صدای دکتر را شنید که می گفت او تا چند وقت دیگر، بیشتر زنده نمی ماند ...
کودک از دکتر سوال کرد:  چند وقت دیگر ؟

دکتر گفت: پاییز ...

کودک گفت: پاییز یعنی چه ؟!

دکتر گفت: پاییز یعنی وقتی که برگهای درختان می ریزد ...

کودک به خانه رفت و نخ و سوزن برداشت، رفت تا تمام برگ های شهر را به درختان بدوزد ...

باران



فضا سرشار از بوی تَر باران

صدای گام های مبهمی در باد می­ پیچد

هزاران خاطره در یاد می پیچد

بهشت فقط 100دینار!

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می رفت و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. گاهی هم مثل بچه ها گِل بازی می کرد . آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه، باغچه ای درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. همسر پادشاه با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد، بالای سرش ایستاد و پرسید:
بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
 بهشت می سازم!
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
آن را می فروشی؟!
- می فروشم!
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
 - من آن را می خرم!
بهلول صد دینار از او گرفت و گفت:
این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم!
بهلول به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری که می رسید یک سکه به او می داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.


همسر هارون، همان شب، در خواب دید وارد باغ بزرگ و زیبایی شده است. درآنجا، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای!
وقتی از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
چرا؟
بهلول گفت:
زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، به تو نمی فروشم!


کشکول شیخ بهایی

شایعه و پِرِمرغ!

در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان  از آن شایعات باخبر شدند و همسایه اش از این شایعه به شدت صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها خودش فهمید که آن حرفها همه دروغ بوده و از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرد بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.
مرد حکیم به او گفت: به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن. او از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد. فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور. او  رفت ولی 5 تا پر بیشتر پیدا نکرد.
مرد حکیم گفت پخش کردن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها ساده نیست، مثل آن شایعه هایی که ساختی و جبران کامل آن غیر ممکن است ...

قضاوت نادرست


اگر یک مقصر، بیگناه دانسته شود بهتر از این است که یک بیگناه، محکوم گردد.((مثل فرانسوی))


خدایا! به من کمک کن وقتی می خواهم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم!

(منسوب به دکتر شریعتی)


اگر نمی خواهی در حق تو داوری شود، درباره دیگران داوری نکن.((آبراهام لینکلن))


تنها تفاوت کسی که زیبا به نظر می رسد و کسی که جذاب نیست، در نوع پیش داوری ما است. هیچ کس روی این کره زشت نیست؛ مردم تصمیم می گیرند برخی چیزها را زشت بپندارند.((وین دایر))

لیوان آب را زمین بگذار!

استادی در کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت طوری که همه دانشجویان آن را ببینند. بعد، ازآنها پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ دانشجویان، هر یک جوابی دادند : پنجاه گرم , صد گرم و …

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن آن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.

اما سوال من این است که اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
دانشجویان گفتند: هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می‌افتد؟
یکی از دانشجویان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد...
استاد گفت: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

دانشجوی دیگری جواب داد: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه دانشجویان خندیدند.

استاد گفت:درست، ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
دانشجویان جواب دادند: نه

استادپرسید: پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟

دانشجویان  گیج شدند؛یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقاً! مشکلات زندگی هم مثل همین است!
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی‌تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می‌آید، برآیید!
یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار! زندگی همین است.