در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

آرایشگر و خدا!!


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین او و آرایشگر در گرفت. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد! مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدایی بود این همه مریض، این همه بچه های بی سرپرست، اینهمه درد و رنج وجود نداشت. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد ...

بعد از پایان کار وقتی که مشتری از مغازه بیرون رفت؛ در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده و ظاهری کثیف و ژولیده. برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند!

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. مگر همین الان موهای تو را کوتاه نکردم؟

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل آن مرد، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند!

مشتری گفت: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد ...

گورخواب‌ها

مواضع گروه‌های مختلف در ایران پس از شنیدن خبر گورخواب‌ها:


دولت: دیدید حق با ما بود که باید برجام را به سرانجام برسانیم!
مجلس: کمیسیون ویژه تشکیل می‌دهیم!
قوه قضائیه: مرگ بر آمریکا!
مردم: عجب!
تلگرام: آه، وای، چرا؟!
فیسبوک: تف!
حداد عادل: گورخواب؟ چه ترکیب ادیبانه‌ای! چرا به عقل من نرسید؟!
مخالفان دولت: همه مشکلات کشور زیر سر برجام و مذاکره است!
اصفر فرهادی: دربارۀ گورخواب‌ها فیلم می‌سازم!
اصول‌گرایان: جبهۀ جدید تشکیل می‌دهیم!
اصلاح‌طلب: روزنامۀ جدید منتشر می‌کنیم!
ترامپ: به ما که ربطی ندارد؛ ولی یا بُرد موشک‌هایتان را کم می‌کنید یا رویتان را کم می‌کنیم!
گورخواب: بی‌خیال بابا! همین گورها را هم از ما نگیرید، ممنونیم!

رضا بابایی

فاصله میان شکفتگی و آشفتگی، یک آغوش است!

ما دوست داریم که به دیگری نزدیک شویم اما نزدیکی به دیگری ما را به وحشت می‌اندازد. «پارادوکس نزدیکی»، شوق به نزدیکی در عین هراس از آن است؛ اما چرا نزدیکی هراس‌آور است؟
نزدیکی، راه دادن دیگری به حریم خلوت خود است؛ نیمه پنهان و خجول ما از پستوهای تاریک و تو در توی وجودمان بیرون می‌خزد و شرمگینانه در برابر آینه نگاه دیگری عریان می‌ایستد. ما غالباً نیمه پنهان‌مان را جز در تاریکی نمی‌بینیم- مثل فیل مولانا که در دل تاریکخانه نشسته است و جز به کف دست دیده نمی‌شود اما محرمیت در دل تاریکخانه روان ما شمع روشن می‌کند، و ما در پرتو آن یکباره موجود غریبه‌ای را می‌بینیم که خود ماست.
اما فقط این نیست. وقتی که برهنه در برابر دیگری تمام قامت می‌ایستیم، نگاه او ما را با تمام کژی‌ها و زشتی‌های پنهان‌مان می‌بیند. «من بی‌نقاب» ما در برابر نگاه دیگری پا به پا می‌شود و نگران است که مبادا او من را در عریانی آسیب‌پذیرم ببیند اما نخواهد. 
محرمیت، یعنی عمیق‌ترین سطح نزدیکی، وقتی دست می‌دهد که تو من را در برهنگی‌ام- یعنی بی‌نقاب و آسیب‌پذیر- ببینی، و بخواهی؛هیچ‌چیز به اندازه این پذیرفتگی به ما امنیت و آرامش نمی‌بخشد. و در مقابل، هیچ‌چیز ما را چنان ویران نمی‌کند که دیگری ما را در عریانی‌مان ببیند اما نخواهد. فاصله میان شکفتگی و آشفتگی یک آغوش است!
دکتر آرش نراقی

نامه بچه های آمریکا به خدا

یک معلّمی به بچه‌ها اجازه داده است که هر چه می‌خواهند به خدا بگویند و آن را در یک جمله بنویسند. بعد یک آدمی که روانشناس باشد از این چه چیزهایی را ادراک می‌کند، چقدر نیاز ادراک می‌کند. ما به این توجّه نمی‌کنیم و می‌خواهیم با تکرار واجب الوجود و ممکن الوجود، قضا و قدر، جبر و اختیار، نبوت عامه و نبوت خاصه و... به نتیجه برسیم.

ببینید که بچه‌ها چه نوشته‌اند. مثلاً بچه‌ای نوشته است:  “خدایا! لازم نیست که مواظب من باشی، همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم.” اینقدر این بچه خدا را دل نگران خود می‌بیند .

وردزوُرث، نویسندهٔ انگلیسی، قطعه‌ای دارد که می‌گوید: “یک وقتی کسی در خواب زندگیِ خویش را دید، از اول زندگی تا آخر زندگی‌اش را به صورت ساحل دریایی. مثل اینکه از اول که به دنیا آمده بود آن طرف ساحل بود و حالا رفته است آن طرف ساحل، بعد دید که همه جا، روی شن‌های ساحل چهار تا جای پا هست .
از خدا پرسید که خدایا من که دو تا پا بیشتر ندارم ولی از اول همه جا جای چهار تا پا هست. بعد خدا به او گفت: «آخر من همیشه با تو همراه بوده‌ام. دو تا جای پای مال توست و دو تای آن مال من است
بعد او همینطور که داشت زندگی خود را مرور می‌کرد، دید که در سختی‌ها و تنگناها دو تا جای پا بیشتر نیست. هر جا به مصیبت و دشواری و مشکلی برخورد می‌کرد، دو تا جای پا بیشتر نبود .
گفت: «خدایا! تو هم در سختی‌ها و تنگناها مرا رها کرده‌ای و رفته‌ای، چون دو تا جای پا بیشتر نبود
 خدا پاسخ داد: «این دو تا هم جای پاهای من است، چون در سختی‌ها و تنگناها تو را بغل می‌کردم و تو روی شانه‌های من و در آغوش من بودی، این دو جای پا، جای پاهای من است.»”

این قطعه را من به یکی از دانشجویان خودم که بعدها در دانشگاه مشهد استاد شد، نشان دادم و گفتم این را سر کلاس خودت بخوان و واکنش بچه‌ها را به من بگو . او این قطعه را ترجمه کرد و برای بچه‌ها و همکلاسی‌های خود خوانده بود. البته قطعه با نثر بسیار زیبایی نوشته شده و با بیان من متفاوت است.
 ایشان می‌گفت، این را که خواندم، دیدم بچه‌ها، پسر و دختر، اشک در چشمان‌شان حلقه بست که خدا در سختی‌ها تازه ما را بغل می‌کند و در حالت عادی کنار ما راه می‌رود، حال این سخن را چگونه می‌توان با قضا و قدر القا کرد؟ به نظر من، اگر بچه‌ای این را باور کند، تحوّلی در او ایجاد می‌شود. این یک نمونه.

کتاب «نامه بچه‌های آمریکا به خدا» در این مدتِ کوتاه، نزدیک به بیست هزار نسخه به فروش رفته است، فقط و فقط به این دلیل که کسانی توانسته‌اند حرف خودشان را بزنند. هر جای این کتاب را باز کنید، خودتان می‌فهمید که بچه‌ها چه نیازی دارند. می‌گوید: «خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل آنقدر همدیگر را نمی‌کشتند، اگر هر کدام اتاق خواب جداگانه‌ای داشتند، برای من و برادرم که مؤثر بود.»!!

مصطفی ملکیان/ سخنرانی علل دین گریزی جوانان

 

 

من غزلواره ای ازعدم های موجودم!

خیسم

از بارانی که نیامده است

لبریزم

از سبزینۀ درختی که نروئیده است

سرشارم

از رایحۀ گلی که نشکفته است

من غزلواره ای

از عدم های موجودم!

درخت سرو و گل سرخ

 

یک درخت سرو و بوته گل سرخ

تازه و سبز با هم قد کشیدند

از جوانه زدن ، از باد

از آب و از هوا

صحبت می کردند.

سرو آنقدر قد کشید

تا توانست از چیزهای تازه صحبت کند

از عقاب ، از قله کوه ها

از آسمان .

گل سرخ گریه کرد

آنقدر بلند

که صدایش به گوش سرو برسد :

" فکر می کنی خیلی بزرگ شده ای

که دیگر نمی توانی با گلها صحبت کنی ؟"

سرو گفت :" نه دلیلش این نیست

فکر می کنم تو خیلی کوچک مانده ای ."

 


شل سیلور استاین

برف و خستگی خدا


قلبم اگر یاری کند
برگ های زرد پاییزی را

که دارند از پاییز جدا می شوند
و
به زمستان متصل می شوند
شماره می کنم
برای زیستن هنوز بهانه دارم

احمدرضا احمدی

***

و تازه می فهمم
که برف خستگی خداست
آن قدر که حس می کنی
پاک کنش را برداشته
می کشد

روی نام من
روی تمام خیابان ها
خاطره ها
...

گروس عبدالملکیان

فرق بهشت و جهنم!

مرد با اسب و سگش در جاده‌ می‌رفتند که هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت اما مرد نفهمید که مرده و همچنان با دو جانورش پیش رفت! گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها  شرایط جدید خودشان را بفهمند!

راه درازی بود و تپه بلندی و آفتاب تندی ، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه شده بودند. در یک پیچ جاده، دروازۀ تمام مرمری عظیمی را دیدندکه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب ، ما خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانی  وارد شوی و هر قدر دلت می‌خواهد بنوشی.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند ...

نگهبان:  واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نشد به تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم،  من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است، هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: ببخشید نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است!

مسافر با حیرانی گفت: پس جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شماسوء استفاده نکنند. این اطلاعات غلط باعث سردرگمی می‌شود!

مرد گفت: کاملأ برعکس؛ در حقیقت آنها لطف بزرگی به ما می‌کنند چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند!


بهشت و جهنم/  پائولو کوئیلو

آفتابگردان های دو چهره

خورشید گریخته
از مزرعه ی زرین این شرقِ فراگیر
از آن دم که  آفتابگردان های عاشق
به شب تاب های حقیر غروب هنگام
 اقتدا می کنند ...


***


آویخته ام ...

به آونگ بی خوابی !
در تلاطم لحظه های نارس بی تابی

و کاش
نمی رسید به بام صبحی دیگر
پلکان نور
از این شب مهتابی  ...


سعید پونکی

نیلوفر

ریشه در مرداب دارد،

چهره سوی آفتاب

معنی تزویر آیا خلقت نیلوفر است؟!