فکر را پر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد, برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
فکر اگر پر بکشد
جای این توپ و تفنگ
این همه جنگ
سینه ها دشت محبت گردد
دستها مزرع گل های قشنگ
فکر اگر پر بکشد
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها ...
خوب که در احوال خودم دقت می کنم می بینم من عموما پدیده های عدمی را بیشتر از پدیده های وجودی (ثبوتی؟) دوست دارم! مثلاً تاریکی را بیشتر از روشنایی دوست دارم؛ سکوت را بیشتر از صدا؛ گرسنگی را بیشتر از سیری، تنهایی را بیشتر از جمع و بالاخره مرگ را بیشتر از زندگی !
علتش را دقیقا نمی دانم فقط می دانم که در فضای خلأ و عدم، لذت بیشتری می برم؛ انگار سبکبار و شناور می شوم و حس پرواز به من دست می دهد...
تصور کنید برق برود و همه لوازم برقی یکجا خاموش شوند و سر و صدایشان قطع شود-همان سر و صدا های ریز و درشتی که مدام پیرامون ما در جریان است - وای که چه حال خوبی به آدم دست می دهد!
لحظات نزدیک به افطار را هرکس تجربه کرده باشد تا حدودی می تواند منظورم را درک کند؛
من در این لحظات از نظر روحی پذیرای تمام امور معنوی هستم و بقدری حالم خوب است که اگر مشکلی از نظر گوارشی و سلامت بدن پیش نمی آمد ترجیح می دادم کل یک ماه را بدون افطار روزه بگیرم!!
از نظر من گرسنگی خیلی دوست داشتنی تر از سیری است !
سعدی هم توصیه می کند:
اندرون از طعام خالی دار / تا در او نور معرفت بینی ...
حلول دو بهار بر همگان مبارک باد
شیخ کاظم صدیقی خواستار اشک ریختن در خلوت به منظور حل مشکلات کشور از طریق دعا شده است!
این پیشنهاد از طرف هرکس دیگری که مطرح شده بود، قابل پذیرش نبود، اما چون از طرف آقای صدیقی مطرح شده، کاملاً پذیرفتنی است؛ چون هر وقت تصویر یا صدایی از او پخش شده، مشغول عجز و لابه و گریه و زاری بوده است.
فقط اگر وی مشخص کند که لابهها و زاریهایش دقیقاً چه کسری از مشکلات اقتصادی کشور را حل کرده است، در آن صورت ما هم همگی دست از کار میکشیم و مثل او به لابه و زاری میپردازیم به امید اینکه کل معضلات و مشکلات و بحرانهای کشور یکجا و بالمره ریشهکن شود!
پ.ن: دعا را از جایگاه وجدانی و معنویاش خارج کردن، این نوع دستورالعملهای محیرالعقول را که دستمایۀ لوث کردن دعا توسط عدهای میشود، به همراه دارد.
احمد زیدآبادی
میگویند "شاعر کسی است که واژه ها را به هم پیوند میزند" ولی اینگونه نیست، شاعرکسی است که واژهها او را کم و بیش به هم پیوند میزنند اگر بخت یار او باشد! اگر شوربخت باشد اما واژهها او را از هم می گسلند . . .
اریش فرید
پروین اعتصامی
برف می بارد و شوری کودکانه تمام وجودم را در برمی گیرد. همیشه بارش برف، روحیه ام را شاد می کند؛ یک خوشحالی بی جهت !
درخت کاجی که در چشم انداز روبرویم قرار دارد لباس سپید زیبایی به تن کرده و چشم در چشم پنجره ایستاده و دلربایی می کند؛ شاخه هایش، گاه با موسیقی نسیم، برف افشانی کرده و غوغائی در دلم به پا می کند؛ دلم می خواهد به کوچه های پربرف بروم و فارغ از دنیا و دغدغه هایش، برف بازی کنم!
شاید هم آدمکی بسازم برفی ...
آدم برفی یا آدم خاکی؟ کدامیک بهترند؟!
راستی اگر هنگامه خلقت، خدا از من می پرسید که ترا از خاک خلق کنم یا برف، چه جوابی می دادم؟!
فکرمی کنم اگر نگرشی را که امروز به زندگی دارم، داشتم برف را انتخاب می کردم؛ چرا که در آن صورت، زندگی دیری نمی پائید و من بی هیچ رنج و دغدغه و تکرار و آزاری، بسرعت در آفتاب نیمروز آب می شدم و تمام !!
هرمان هسه عبارت جالبی در مورد عشق دارد او بر خلاف اغلب مردم که عشق را عاملی برای شادی و لذت و شور و هیجان می دانند، می گوید: وجودِ عشق برای این نیست که ما را خوشحال کند، به اعتقاد من عشق وجود دارد تا به ما نشان دهد، چقدرمی توانیم تحمل کنیم!
این عبارت هرمان هسه مرا به تامل واداشت؛ به راستی علت وجود عشق چیست؟!