در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

از زیباترین شعرهایی که خوانده ام

فکر را پر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد, برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
فکر اگر پر بکشد
جای این توپ و تفنگ
این همه جنگ
سینه ها دشت محبت گردد
دستها مزرع گل های قشنگ
فکر اگر پر بکشد
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها ...


نیما یوشیج

تلاقی دو بهار

خوب که در احوال خودم دقت می کنم می بینم من عموما پدیده های عدمی را بیشتر از پدیده های وجودی (ثبوتی؟) دوست دارم! مثلاً تاریکی را بیشتر از روشنایی دوست دارم؛ سکوت را بیشتر از صدا؛ گرسنگی را بیشتر از سیری، تنهایی را بیشتر از جمع و بالاخره مرگ را بیشتر از زندگی !

علتش را دقیقا نمی دانم  فقط می دانم که در فضای خلأ و عدم، لذت بیشتری می برم؛ انگار سبکبار و شناور می شوم و حس پرواز به من دست می دهد... 

تصور کنید برق برود و همه لوازم برقی یکجا خاموش شوند و سر و صدایشان قطع شود-همان سر و صدا های ریز و درشتی که مدام پیرامون ما در جریان است  - وای که چه حال خوبی به آدم دست می دهد!

لحظات نزدیک به افطار را هرکس تجربه کرده باشد تا حدودی می تواند منظورم را درک کند؛

 من در این لحظات از نظر روحی پذیرای تمام امور معنوی هستم  و بقدری حالم خوب است که اگر مشکلی از نظر گوارشی  و سلامت بدن پیش نمی آمد ترجیح می دادم کل یک ماه را بدون افطار روزه بگیرم!!

از نظر من گرسنگی خیلی دوست داشتنی تر از سیری است !

 سعدی هم توصیه می کند:

اندرون از طعام خالی دار / تا در او نور معرفت بینی ...


حلول دو بهار بر همگان مبارک باد

از زیباترین شعرهایی که خوانده ام

من مسلمانم!
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت سجاده ی من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه
جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات وجودم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد
گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را
پی تکبیرة الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
حجرالاسود من روشنی باغچه است ...


سهراب سپهری

آخرین دستورالعمل شیخ!

شیخ کاظم صدیقی خواستار اشک ریختن در خلوت به منظور حل مشکلات کشور از طریق دعا شده است!

این پیشنهاد از طرف هرکس دیگری که مطرح شده بود، قابل پذیرش نبود، اما چون از طرف آقای صدیقی مطرح شده، کاملاً پذیرفتنی است؛ چون هر وقت تصویر یا صدایی از او پخش شده، مشغول عجز و لابه و گریه و زاری بوده است. 

فقط اگر وی مشخص کند که لابه‌ها و زاری‌هایش دقیقاً چه کسری از مشکلات اقتصادی کشور را حل کرده است، در آن صورت ما هم همگی دست از کار می‌کشیم و مثل او به لابه و زاری می‌پردازیم به امید اینکه کل معضلات و مشکلات و بحران‌های کشور یکجا و بالمره ریشه‌کن شود!


پ.ن: دعا را از جایگاه وجدانی و معنوی‌اش خارج کردن، این نوع دستورالعمل‌های محیرالعقول را که دستمایۀ لوث کردن دعا توسط عده‌ای می‌شود، به همراه دارد.


احمد زیدآبادی

مداد رنگی هایم کو؟!


آسمان خاکستریست

دریا سفید

و زمین، سیاه

خدایا تو هم مداد رنگی هایت را گم کرده ای؟!

 

شاعر شوربخت!

 

می‌گویند "شاعر کسی است که واژه ها را به هم پیوند می‌زند"  ولی اینگونه نیست، شاعرکسی است که واژه‌ها او را کم و بیش به هم پیوند می‌زنند اگر بخت یار او باشد! اگر شوربخت باشد اما واژه‌ها او را از هم ‌می‌ گسلند  . . .


                                            اریش فرید

از زیباترین شعرهایی که خوانده ام

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و هم عرصهٔ هماست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری
عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ
زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست!

جان را بلند دار که این است برتری
پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت
گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

بیگانه دزد را بکمین می توان گرفت
نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل
مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست

جمشید ساخت جام جهان‌بین از آن سبب
که آگه نبود زین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر
هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است
مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است
تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

گر پند تلخ می دهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است؟
چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست؟

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب
ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست!

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است
میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست
در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست

دیوانگی است قصهٔ تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست!

آن سفله‌ای که مفتی و قاضی است نام او
تا پود و تار جامه‌اش از رشوه و رباست

جانرا هر آنکه معرفت آموخت مردم است
دل را هر آنکه نیک نگهداشت پادشاست

  

 پروین اعتصامی

آدم برفی

برف می بارد و شوری کودکانه تمام وجودم را در برمی گیرد. همیشه بارش برف، روحیه ام را شاد می کند؛ یک خوشحالی بی جهت ! 

درخت کاجی که در چشم انداز روبرویم قرار دارد لباس سپید زیبایی به تن کرده و  چشم در چشم پنجره ایستاده و دلربایی می کند؛ شاخه هایش، گاه با موسیقی نسیم، برف افشانی کرده و غوغائی در دلم به پا می کند؛ دلم می خواهد به کوچه های پربرف بروم و فارغ از دنیا و دغدغه هایش، برف بازی کنم!

شاید هم آدمکی بسازم برفی ...  

 آدم برفی یا آدم خاکی؟  کدامیک بهترند؟!

 راستی اگر هنگامه خلقت، خدا  از من می پرسید که ترا از خاک خلق کنم یا برف، چه جوابی می دادم؟!

فکرمی کنم اگر نگرشی را که امروز به زندگی دارم، داشتم برف را انتخاب می کردم؛ چرا که در آن صورت، زندگی دیری نمی پائید و من بی هیچ رنج و دغدغه و تکرار و آزاری، بسرعت در آفتاب نیمروز آب می شدم و تمام !!


هرمان هسه عبارت جالبی در مورد عشق دارد او بر خلاف اغلب مردم که عشق را عاملی برای شادی و لذت و شور و هیجان می دانند، می گوید: وجودِ عشق برای این نیست که ما را خوشحال کند، به اعتقاد من عشق وجود دارد تا به ما نشان دهد، چقدرمی توانیم تحمل کنیم!

این عبارت هرمان هسه مرا به تامل واداشت؛ به راستی علت وجود عشق چیست؟!