دلم آبی بیکران می خواهد
دلم خندۀ ستارگان می خواهد
دلم باغ های معطرِ گل فشان می خواهد
گفت: که پنجاه و دو نقطه فرهنگیت را نشانه گرفته ام که ویرانش کنم، گفت و تکرارش کرد.
جنگ افروزان و آتش بیاوران و ویرانی طلبانش، کتاب لغت دست گرفتند تا منظورش را ترجمه کنند که منظورش مدرسه ما نیست، مسجد آنهاست. منظورش میخانه ما نیست، خانقاه آنها ست، منظورش منزل ما نیست،خانه آنهاست.
آن مرد اما منظورش را دقیق بیان کرد، واضح و روشن.
او همین را می خواهد که تو فرهنگ نداشته باشی.
و تو هر چه بی فرهنگ تر و تو هر چه خالی تر و تو هر چه بی فلسفه تر و بی معنادار تر به او محتاج تر
او موشکش را می زند وسط دیوان حافظ لابه لای غزل هایش و خون حافظ می پاشد روی همه زندگیت.
او موشکش را می زند روی لغتنامه دهخدا، می زند به تک تک این سی و دو حرف الفبای فارسی و زبان مادریت را می کُشد.
او موشکش را می زند روی شاهنامه، روی اساطیر، روی افسانه هایی که سینه به سینه و نفس به نفس هزاره ها آمده بودند.
او شب یلدا موشکش می زند به انارهایت به هندوانه هایت به کرسی مادر بزرگت به قصه های خاله جانت. او اول نوروز موشکش را می زند به سفره هفت سینت
به سیبت به سینه ات به سیر و سرکه ات به سبزه عیدت.
او موشکش را می زند به کاسه آش نذریت به سفره ابوالفضلت به دسته و علم و بیرقت.
او موشکت را می زند وسط سجاده ات، می زند به گلدسته ات، به قد قامت صلاتت، به دعایت به راز و نیازت.
او موشکش می زند به جوانمردیت، به نان و نمکت، به سوی چراغت.
او موشکش را می زند به قله دماوندت به کوه قافت، به باغ مینویت.
او موشکش را می زند به بال سیمرغت به سینه رخشت به پیشانی ماه پیشانیت به قلب دختر شاه پریانت، به گیسوان گلابتونت.
او مولانایت را می کشد، شمس تبریزت را می کشد، حلاجت را می کشد، بایزید بسطامیت را می کشد.
او چارقد گلگلی مادر بزرگت را پاره می کند، دو تار خراسانیت را پاره می کند. قالی کاشانت را پاره می کند. ترمه یزدیت را پاره می کند، گیوه کردیت را پاره می کند. شیشه گلاب قمصرت را می شکند، خط شکسته و نستعلیقت را می شکند، سفال لاله جینت را می شکند...
او قصه هایت را از تو می گیرد، لالایی ات را از تو می گیرد، متل و ترانه را از تو می گیرد او یکی بود، یکی نبود را از تو می گیرد...
و وقتی که بی چیز شدی، بی فرهنگ شدی.
به تو می فهماند که تو هیچکسی و فقط با من و کنار من کس خواهی شد.
آن وقت به تو آب می دهد، به تو نان می دهد، به تو الفبا می دهد، به تو تاریخ می دهد، قصه می دهد، شعور می دهد، فرهنگ می دهد.
می دانی او چرا این همه مشتاق جنگیدن با توست؟ چون تو هنوز چیزهایی داری و نباید که داشته باشی.
زیرا که جنگ بهترین راه نابود کردن همه چیز است و مهمترینش فرهنگ.
می دانی چرا خاورمیانه باید در آتش بسوزد و در خون غرقه شود؟ چون روزگاری گاهواره تمدن بود و نباید که دیگر باشد.
آن دیو زرد گیسو، نه تنها به جنگ با ایران مشتاق است که محتاج نیز هست، چون تو هنوز چیزی برای نازیدن داری اما او می خواهد که این اندک ناز را هم از تو بگیرد تا همه نیاز شوی.
بی فرهنگی و بی تاریخی و بی اسطورگی دردی است که بی فرهنگان و بی تاریخان و بی اسطورگان را هرگز رها نخواهد کرد؛ از این روست که می کوشند تا تو را هم بی فرهنگ و بی تاریخ و بی اسطوره کنند...
✍️#عرفان_نظرآهاری
به نظرم یکی از نشانه های خامی و ناپختگی، که معمولاً ملازم با جوانی و کمیِ تجربه است، این است که فرد در لحظات شادمانی زندگی یا لحظات اندوهناک زندگیاش غوطهور و مقهور میشود، یعنی وقتی که واقعهی شادمانانهای برای او دست میدهد یا اندوهی دامنگیر او میشود، فرد چندان مستغرق و مقهور آن لحظه میشود که هیچ افق دورتری را نمیبیند و کاملاً خودش را به سیطره و غلبهی آن احساس میسپارد و به گمانم یکی از نشانههای پختگی و بلوغ شخصیت که با تجربهی زندگی همراه است و عمدتاً در سنین میانسالی رفته رفته به سراغ فرد میآید و جزو حکمتهایی است که فرد در زندگی میآموزد، این است که وقتی که شادمانی مفرطی به او رو میکند، بیدرنگ اندیشناک اندوه فراق میشود. این نکتهای است که مولانا به ما میآموزد. و به ما میگوید که هر وقت که از چیزی شاد شدی، بیدرنگ به این فکر کن که دیر یا زود به اندوه فراق دچار خواهی شد. و برعکس، وقتی که دشوارترین [و] سوگناکترین مصائب به تو روی میآورند، همیشه در افقْ روزنهی امید و گشایشی را ببین.
یعنی فرد پخته و آزموده رفته رفته میآموزد که در عین حال که تجربههای خوش و اندوهناک زندگی را میمزد و میآزماید، سرش را از آب بیاورد بیرون و به جای آنکه مقهور آن لحظه بشود، به اصطلاح "ابُ الوقت" بشود و افق دورتری را بتواند ببیند. فرد حکیم به نظر من کسی است که در دلِ شادمانی، اندوه را میبیند و در دلِ اندوه، شادمانی و گشایش را ملاحظه و تجربه میکند.
✍️ دکترآرش نراقی
آیا در دوران دانشجویی، پنیرتان را از یخچال مشترک خوابگاه کش رفته اند؟ راستش
را بگویید آن سال ها با دیدن شیشه مربای هویج متعلق به یکی از دانشجویان،
بی آن که به او بگویید، کمی از آن را نخورده اید؟!
نه شما "دزد"
بودید و نه آن دانشجو یا دانشجویانی که پنیرتان را یواشکی برداشته بودند.
اگر به جای پنیر یا مربا، داخل یخچال "پول" دیده بودید، آن را بر نمی
داشتید و آن دانشجویان هم همین طور.
این، موضوعِ آزمایش دکتر دن
آریلی است که در زمینه اقتصاد رفتاری پژوهش می کند. او در تعدادی از یخچال
های خوابگاه دانشجویی دانشگاه MIT آمریکا 6 بسته کوکاکولا قرار داد. همه
نوشابه ها ظرف 72 ساعت توسط دانشجویان برداشته شدند. آریلی در ادامه به جای
نوشابه، پول در یخچال ها گذاشت. همان دانشجویانی که نوشابه ها را برداشته و
خورده بودند، به پول ها دست نزدند و سرانجام خود دکتر آریلی، پول ها را
جمع کرد...
علت این است: انسان ها نسبت به "پول" حساسیت بیشتری دارند و اگر درستکار باشند، هرگز به "پول" دیگران تعدی نمی کنند اما این حساسیت در قبال اشیاء دیگری که آنها نیز ارزش پولی دارند، کمتر می شود؛ شاید اسم این پدیده را بتوان "دزدی ملایم" گذاشت...
اما به
عنوان یک انسان درستکار، حواس تان به این باشد که ممکن است در قبال اموال
غیر پولی دیگران، حساسیت کمتری داشته باشید و ناخودآگاه به حقوق آنها تعدی
کنید.
مثلاً وقتی حواس رئیس تان نیست، ممکن نیست یواشکی از جیب اش
10 هزار تومان بردارید (اصلاً در شأن شما نیست و حتی فکر کردن به آن هم
توهین آمیز است) اما بارها و بارها از تلفن اداره برای کار شخصی تان
استفاده کرده اید در حالی که تلفن همراه تان روی میزتان قرار داشت. در واقع
با این کار، از جیب مدیرتان حتی بیش از 10 هزار تومان نیز برای تلفن های
شخصی تان برداشت کرده اید اما غیر مستقیم.
شما ممکن نیست از حسابداری شرکت تان 5 هزار تومان پول بردارید ولی به راحتی یک دسته کاغذ را به خانه می برید.
مثال
های دیگر: کارگری که پولی را مستقیم نمی دزدد ولی کم کاری می کند، مسافری
که از پتوی مسافرتی که در پرواز به او داده اند خوشش آمده و آن را درون
کیفش می گذارد، یک مشتری که کتی را می خرد و از آن خوشش نمی آید و آن را
بدون کندن اتیکت به فروشنده بر می گرداند ولی نمی گوید که وقتی کت دستش
بوده، گوشه ای از آن به لبه میز گرفته و نخ کش شده است، ناشری که کتاب
دیگری را بدون اجازه اش چاپ می کند و ...
یادمان
باشد که هر آنچه ارزش مالی دارد، درست مانند خود پول است و همان طور که در
قبال پول و دزدی آن، حساس هستیم درباره دیگر چیزهایی که ارزش پولی دارند
نیز حساس باشیم.
آرزومند آن مباش که چیزی جز آنچه هستی باشی، بکوش در کمال آنچه هستی باشی.(سنت فرانسیس دی سلز)
شناختن خود، خرد است؛ ولی شناختن دیگری، هوش سرشار.(آنا آندریم)
در عجبم از کسی که کوه را می شکافد تا به معدن جواهر برسد،ولی خویش را نمی کاود تا به گنج درون خود راه یابد.( خواجه عبدالله انصاری)
انسان بدون خودشناسی، انسانیت را نشناخته است.(جیمز گیلکیس)
جست و جوی ما برای عشق، منحصراً با خودشناسی انجام می پذیرد.(بوسکالیا)
سه چیز خیلی سخت است : فولاد، الماس و خود شناسی! (بنجامین فرانکلین )
دانش آموز ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﻠم ﺍﺯ ﻣﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ می خواﻫﯽ چه کاره ﺷﻮﯼ؟ ﮔﻔﺘﻢ :ﻓﻮﺗﺒﺎﻟﯿﺴﺖ. ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ :ﺗﻮ ﻧمی توﺍﻧﯽ ﻓﻮﺗﺒﺎﻟﯿﺴﺖ ﺷﻮﯼ، ﺍﺯ ﻫﺮ 300 ﮐﻮﺩﮎ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻓﻮﺗﺒﺎﻟﯿﺴﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﮔﻔﺘﻢ :"می خواهم ﺁﻥ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ من ﺑﺎﺷﻢ". ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻭ ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ من هم خندیدم اما به طرز فکر آنها ...
رونالدو
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست و چوب را روی شانه اش می گذاشت و آب را به خانه اش می برد.ازیکی از کوزه ها که کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت آب تراوش می کرد و بر زمین می ریخت.
کوزه سالم مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که نمی تواند وظیفه اش را به درستی انجام دهد.او یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد به او گفت : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای، فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
تن در مرزهای فیزیکی اش به پایان نمی رسد. بدن تا شعاعی پس از پایان یافتن مرزهای فیزیکی اش در هاله ای غلیظ از حرارت و بو تداوم می یابد. انگار تن صلب یکباره رقیق و نامرئی می شود تا رفته رفته در مرزی ناپیدا محو شود. حریم جسم از حدود آن هاله غلیظ بو و حرارت است که آغاز می شود نه از مرزهای صلب آن. و فاصله میان مرزهای آن هاله و حدود صلب بدن، حریم محرمیت است، فاصله اروتیک است. محرمیت از آنجا آغاز می شود که دیگری آرام از مرزهای هاله پیرامون تن ات می گذرد، تن ات را می ساید بی آنکه به مرزهای صلب تن ات ساییده باشد. سرگل مغازله در این فاصله اروتیک دست می دهد، یعنی در آنجا که شوق چندان است که از مرز بگذری، و شرم چندان که از حدّ نگذری. لحظه مغازله وقتی است که هاله بو و حرارت دیگری از مرز های تن نامریی ات می گذرد، با آن درمی آمیزد، و تو در لرزشی خوش و خفیف درمی یابی که در آغوشت گرفته است، بی آنکه لمس ات کرده باشد. این فضای تنگ نامتناهی اقلیم شکفتگی و آفرینشگری است. اگر شیخ بودم فتوا می دادم که خدا را در این فاصله بجویید ...
دکتر آرش نراقی
کوتاه ترین داستان دنیا (6 کلمه ای )نوشته ارنست همینگوی:
For Sale : Baby Shoes, Never Worn
(برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشد. )
ارنِست میلر هِمینگوی از پایه گذاران یکی از تأثیرگذارترین انواع ادبی، موسوم به «وقایع نگاری ادبی» شناخته می شود.