از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدهای ؟
پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمیشوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده ام!
گفت : اشتباه نمی کنی؟! زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی ببرد مگر آنکه مانند من ،درونش با کاه پر شده باشد!
جبران خلیل جبران
صورتی زشت داشت، دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و پوستی تیره ...
روز اولی که به مدرسه ما آمد ، هیچکس حاضر نبود کنار او بنشیند .نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و گفت :می دونی تو زشت ترین دختر این کلاسی ؟!
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی !
او
با همین یک جمله نشان داد که فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا
کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه
باشند .او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم
عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
ویژگی برجسته او در تعریف و
تمجید هایش از دیگران بود و دقیقاً به
جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و
به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت چون آشپزی خواهرم حرف
نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او درهفته اول چگونه این را فهمیده
بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب
شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به
او علاقه مندم .پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام
را جذابیت سحر آمیزش مطرح کردم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری اش هستم و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید!
شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت ...
ارنست چه گوارا
آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسرش اطلاع دادند که آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش مأموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.
پسر با خود اندیشید که احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر سکته میکند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند. پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت میکنی؟ چطور می توانی؟
فردا صبح پیرمرد به خرابه ها نگاه کرد و گفت: "ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت اما خدا را شکر که می توانیم از اول شروع کنیم."
"ارزش زیادی در بلاها وجود دارد چون تمام اشتباهات در آن از بین می رود."
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب
کبریت برای سوزاندن میلیونها درخت کافی است! زمانه و شرایط در هر موقعی می
تواند تغییر کند ...
در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید. شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشدزمان از شما قدرتمندتر است ...
از یک درخت هزاران چوب کبریت تولید می شود اما وقتی زمانش برسد یک چوب کبریت برای سوزاندن هزاران درخت کافیست ...
نفهمی و نادانی سه نوع است : یکی آنکه انسان هیچ نداند ، دوم آنکه آنچه را که لازم است نداند ، و سوم آنکه آنچه را نباید بداند ، بداند .
دوکلوس

" تمام حقایق سه مرحله را پشت سرگذاشتهاند: اول، مورد تمسخر واقع شدهاند. دوم، به شدت با آنها مخالفت شده است. سوم، به عنوان یک چیز بدیهی پذیرفته شدهاند!! "
***
"ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم"
(شوپنهاور)
چقدر مفهوم خوشبختی در زمان ها و مکان ها و موقعیت های مختلف متغیر است...
داشتم فکر می کردم چه خوشبخت اند آنهایی که الان، در این ساعت بدون درد خوابیده اند ...
چه خوشبخت اند آنهایی که تا سر روی بالش می گذارند، خوابشان می برد و تا صبح هیچ نمی فهمند، هیچ...
حتی اگر صبحی مصیبت بار را آغاز کنند ...
گاهی آنقدر تنها می شوی که دیوارهای ضخیم تنهایی را در اطراف خودت حس می کنی. انگار درون یک سلول انفرادی، زندانی شده ای، تنهای تنها. همهٔ کسانی که روزی در کنارت بودند، دوستت می داشتند، دوستشان می داشتی، همراهت و مایه دلگرمی ات بودند حالا پشت آن دیوارها هستند ...
یکی ازحسن های تنهایی این است که ترا متکی به خود می کند؛ می دانی که دیگر کسی را نداری، خودت هستی و خدای خودت، و همه ترا پشت سر گذاشته اند، همه ...
از هر چه تعلق، رها می شوی و سبکبار و آزاد روبروی خودت می نشینی
شاید به همین علت است که تنهایی همیشه برایم جاذبه داشته اما انکار نمی کنم که تنهایی آغشته به غم است؛ تنهایی غمگین است هر چند غم حاصل از تنهایی غمی شیرین است...