در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

قیمت جهنم چنده؟!!

در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند!

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد هر کار کرد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد…

به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چنده؟

کشیش تعجب کرد و گفت:جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه

مرد مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: مردم، من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است! دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!

این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را ازگمراهی رها سازد، آماده کرد .

این زن در شان من نیست چون مرا تغییر داد!

مردی کت و شلواری با کراواتی زیبا ، قصد طلاق دادن زنش رو داشت .
دوستش علت رو جویا شد و مرد پاسخ داد: این زن از روز اول همیشه می خواست من رو عوض کنه؛
وادارم کرد سیگار و مشروب رو ترک کنم ...

طرز پوشیدن لباسم رو عوض کرد ، و کاری کرد تا دیگه قماربازی نکنم، و همچنین در سهام سرمایه ‌گذاری کنم و حتی منو عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم و الان هر هفته جمعه ها هم با دوستانم که همه آدمهای سرشناسی هستند میرم بازی گلف !


دوستش با تعجب گفت: ولی اینایی که می‌گی چیزهای بدی نیستند که !
مرد گفت: خب می دونم ولی حالا حس می‌کنم که دیگه این زن در شان من نیست!




مثل رهبر ارکستر باشیم!

 

گاهی اوقات لازم است مثل یک رهبر ارکستر رفتار کنیم ؛ به همه پشت کنیم و مشغول کار خودمان باشیم؛چون درست بعد از اینکه کارمان تمام شد ، همان کسانی که به آنها پشت کرده بودیم برایمان کف خواهد زد . . .


نمی دانم از کیست!

چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟!!

 این عطش چیست که هرگز در روح های سیراب فرو نمی نشیند؟ روح های مهاجر، چرا آرام نمی گیرند؟ عشق و عصیان، دلهای بزرگ را چرا رها نمی کند ؟ بانگ آب، خاطره ی دور کدام زندگی ، کدام آبادی را در ما بیدار می کند ؟ دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق هایی زیبا و پر شکوه می آفرینند . عشق هایی که جان دادن در کنارش آرزویی شور انگیز است اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود؟
این عشق ها همواره در فضای مه گون و جادویی اسطوره و افسانه سرگردانند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنر و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی، چشم به راه آمدن کسی که می دانند نمی آید!
راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟

دکتر شریعتی

بیمارستان زندگی!

این زندگی چون بیمارستانی است که در آن، هر بیمار، پیوسته آرزو دارد که تغییر تختخواب دهد. یکی می‌خواهد روبروی بخاری درد بکشد، دیگری گمان می‌برد که کنار پنجره شفا خواهد یافت. من می‌پندارم که همیشه در آنجایی که نیستم خوشبخت خواهم بود!

 شارل بودلر

امر رازآمیز

دل انگیز ترین و ژرف ترین تجربه ای که آدمی می تواند داشته باشد احساس امر رازآمیز است. این تجربه زیر بنای دین و همه ی کوششهای مهمّ در هنر و علم است ... احساس اینکه در ورای هر چیزی که می توان تجربه کرد چیزی هست که ذهن ما نمی تواند درک کند و زیبایی و شکوهش فقط از راهی غیر مستقیم به ما می رسد: و دینداری جز این نیست.»

آلبرت انشتین

تفاوت عشق و دوست داشتن

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است. دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند. عشق طوفانی و متلاطم است دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت ...


دکتر شریعتی

در امان ماندن از تهی وارگی زندگی

چرا عشق ورزیدن این قدر برای ما مهم است؟ چرا زندگی‌ای که در آن شخص به چیزی، فارغ از اینکه چه باشد، عشق می‌ورزد، برای او از زندگی‌ای که در آن چیزی برای عشق ورزیدن ندارد بهتر است...؟ بخشی از توضیح این امر به اهمیتِ برخورداری از غایات نهایی نزد ما مربوط است. ما نیازمند اهدافی هستیم که به نظرمان ارزش آن را داشته باشند که به خاطر خودشان، و نه فقط به خاطر چیزهای دیگر، به آنها دست یابیم... باید چیزهایی در میان باشد که به خاطر خودشان برای آنها ارزش قایل‌ایم و تعقیب‌شان می‌کنیم...

به اعتقاد من عشق است که این نیاز را برآورده می‌کند. با عشق ورزیدن به چیزهاست- به هر نحوی پدید آمده باشد- که با چیزی بیش از انگیزشی عارضی یا یک انتخاب عامدانه‌‌ی حساب‌شده به غایات نهایی ملزم می‌شویم. عشق مبدع ارزش نهایی است. اگر عاشق هیچ چیز نبودیم، هیچ چیز نزد ما هیچ ارزش قطعی و ذاتی نداشت. هیچ چیز در میان نبود که خود را به طریقی ملزم به پذیرش آن به‌ مثابه‌ی غایتی نهایی کنیم ...
آنچه عاشق بدان عشق می‌ورزد این امکان را به او می‌دهد که منفعتی کسب کند یعنی از تهی‌وارگی زندگی‌ای که در آن چیزی برای عشق ورزیدن وجود ندارد در امان بماند.


دلایل عشق/ هری فرانکفورت