در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

هیجان انگیز نیست اما واقعی است!

عشق، حبس شدن نفس در سینه با دیدن معشوق یا شنیدن صدایش نیست

هیجان نیست

آرزوی هر لحظه هم آغوشی نیست

بیدار نشستن شبانه با رویای بوسه باران کردن تن معشوق نیست

خشمگین نشوید. اما اینها عشق نیست

عشق آن احساسی است که وقتی زلزله‌ی عاشقی به پایان رسید، در ما باقی می‌ماند

هیجان انگیز نیست،می‌دانم اما واقعی است!


لویی دو بِرنیه

ما زندگی می کنیم تا خوشبخت باشیم؟!

یک اشتباه مادرزادی وجود دارید و آن این است که می پنداریم زندگی می کنیم تا خوشبخت باشیم. تا زمانی که بر این اشتباه مادرزادی پافشاری کنیم، جهان پر از تناقض به نظرمان می رسد؛ زیرا در هر قدمی، در مسائل کوچک و بزرگ، مجبوریم این امر را تجربه کنیم که جهان و زندگی قطعا به منظور حفظ زندگی سرشار از خوشبختی آرایش نیافته اند. به همین دلیل سیمای تقریبا همه افراد سالخورده حاکی از احساسی است که ناامیدی خوانده می شود. اگر با انتظارات درستی به عشق رو می آوردند، هرگز چنان ناامید نمی شدند ...
جستجوی خوشبختی بر اساس این فرض استوار است که باید در زندگی با خوشبختی روبرو شویم. این امر منجر به امیدی واهی و فریبنده و نیز نارضایی می شود. رویاهای ما سرشار از انگاره های فریبنده خوشبختی مبهمی هستند که به صورت های گزینش شده هوس انگیزی در خیال ما پرسه می زنند و ما بیهوده به دنبال نسخه اصلی آن ها می گردیم... جوانان فکر می کنند جهان چیزهای زیادی دارد که به آن ها بدهد؛ اگر می توانستیم به کمک پند و اندرز و تعلیم به موقع این فکر نادرست را از اذهان آن ها بزداییم، به موفقیت های زیادی نایل می شدیم ...

مطالعه مرا در خلوت خود تسلی می بخشد؛ مرا از سنگینی بطالت اندوهبار آزاد می کند و در هر زمانی، می تواند مرا از مصاحبت های کسالت بار خلاص کند. هر زمان که درد خیلی کشنده و شدید نباشد، مطالعه چاقوی درد را کُند می کند. برای منحرف کردم ذهنم از افکار مایوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتاب ها پناه ببرم ...
تسلی بخشی های فلسفه/ آلن دوباتن

عشق بعضی وقت ها آدم را احمق می کند

همیشه روزهایی هست که در آن، انسان کسانی را که دوست می داشته بیگانه می یابد.

آلبر کامو/بیگانه

***

و من فهمیدم عشق بعضی وقت ها آدم را احمق می کند.

دایی جان ناپلئون / ایرج پزشکزاد

***

"شهوت" را معنویت بخشیدند و نام "عشق" بر آن نهادند. عشق فریبنده و ویرانگر است، نه نجات بخش /فریدریش نیچه

***

اگر به اختیار ما نیست که گرفتار درد عشق نشویم، به اختیار خودمان است که بازیچۀ آن نباشیم.

بازی عشق و مرگ / رومن رولان

چه چیزی دیدی؟

از پیاده‌روی طولانی در جنگل بر می‌گشت، از او پرسیدم: «چه چیزی دیدی؟» او پاسخ داد: «چیز خاصی ندیدم» ...

از خودم می‌پرسم چطور ممکن است حدود یک ساعت در جنگل پیاده‌روی کنی و هیچ چیز ارزشمندی نبینی؟ من که قدرت بینایی ندارم چیزهای زیادی پیدا می‌کنم که صرفاً از طریق لمس کردن توجهم را جلب می‌کند. تقارن ظریف برگ را حس می‌کنم. عاشقانه دست‌هایم را بر روی پوست صاف درخت توس یا پوسته زبر و درهم‌ و برهم درخت کاج می‌کشم. در بهار شاخه‌های درختان را که با امیدواری در جستجوی جوانه هستند، لمس می کنم؛ این یعنی اولین نشانه بیدار شدن طبیعت بعد از خواب زمستانی‌اش. من از شکل مخملی گل و کشف پیچ و خم‌های فوق‌العاده‌ی آن احساس شادی می‌کنم و چیزی از معجزه‌ی طبیعت برایم آشکار می‌شود. گاهی اوقات دستم را به‌ آرامی روی درخت کوچکی قرار می‌دهم و جنب‌ و جوش شاد یک پرنده را حس می‌کنم که در حال آواز خواندن است. وقتی آب‌های خنک جوی به‌سرعت از بین انگشتانم می‌گذرد، لذت می‌برم. برای من فرش پرپشت و سرسبز برگ‌های سوزنی درخت کاج یا چمن‌های اسفنجی خوشایندتر از گران‌ترین فرش ایرانی است. برای من گذار فصل‌ها،‌ نمایش مهیج و پایان‌ناپذیری است و همچنین حرکتی که با نوک انگشتانم احساس می‌کنم.

گاهی قلبم با شوق فریاد می‌زند و می‌خواهد تمام چیزها را ببیند. اکنون که من فقط از طریق لمس کردن می‌توانم به چنین لذتی برسم، ‌مطمئناً اگر توانایی دیدن داشتم این لذت دوچندان بود ...

با این همه ظاهراً کسانی که چشم دارند کم می‌بینند ...


سه روز برای دیدن/ هلن کلر (ترجمه مرضیه خوبان فرد)


با آینه

همه چیز را
که نمی شود به همه گفت
امروز با آینه می گفتم :
عجب رنگ ماندگاری داشت

خضاب سپید درد
روی موهای ناباور من ...

                                     ***                                              

درد این پوچی دوچندان را
چه کسی می فهمد ؟
وقتی چون آینه ای محبوس در قفسی خالی
میله هایی سرد

در نهادم تکثیر می شوند ...


سعید پونکی

 

نظرفیلسوف معاصر فرانسوی در مورد پیامبر


پروفسور هانری کربن فیلسوف معاصر فرانسوی می‌گوید: "اگر اندیشهٔ محمد خرافی بود و اگر وحی او وحی الهی نبود، هرگز جرأت نمی‌کرد بشر را به علم دعوت کند. هیچ‌یک از افراد بشر و هیچ شیوهٔ تفکری به اندازهٔ محمد و قرآن، انسان را به دانش دعوت نکرده‌اند، تا آنجا که در قرآن، نهصد و پنجاه بار از علم، فکر و عقل سخن به میان آمده‌است."


نظریه دانشمندان جهان درباه قرآن و محمد/ نزبرو، جان

نیاز معشوق چیست؟


بسیاری از آدمھا از عھده ی جلب محبت کسی، که او را به شدت و با شور و حرارت فراوان دوست دارند، بر نمی آیند. یا حتی او را می رمانند. آنھا از سرنوشت بیرحم خود شکایت می کنند و نمی توانند بفھمند که چرا عشقشان، در دیگری، عشقی را بیدار نمی کند. اینان اگر بتوانند دست از شکایت از زندگی و دلسوزی برای خود بردارند، شاید این نکته کمک شان کند و شاید حتی بتواند جریان غم انگیز رویدادھا را تغییر دھد،  به شرط این که از خود بپرسند آیا عشق شان با نیازھای معشوق ھم خوانی دارد یا پیامد پندار باطل شان (چیزی که  خود برای دیگری بھترمی دانند) است؟


  اریک فروم /جاذبه قهر و عشق به زندگی

.

نمی دانم داستان آن استاد را که هرروز صبح برای پیروانش وعظ می‌کرد شنیده‌اید یا خیر. یک روز وقتی بر منبر خطابه می‌نشیند، پرنده‌ی کوچکی داخل می‌شود و روی لبۀ پنجره می‌نشیند و شروع به خواندن می‌کند، استاد پرنده را آزاد می‌گذارد تا بخواند. پس از آن که مدتی خواند، پرواز می‌کند و بیرون می‌رود. و استاد به حواریون خود می‌گوید : «خطابه‌ی امروز تمام شد.»

پرواز عقاب/کریشنا مورتی

***

مارک تواین می گوید:

اگر به سگی غذا بدهی و اورا سیر کنی هرگز تورا گاز نمیگیرد،این تفاوت اصلی بین سگ و انسان است!


همه داران می‌پرن تو چاه. تو چرا نمی‌پری؟!

 وقتی بچه هستی، مدام از تو می‌پرسند: "حالا فرض کنیم همه مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟"

وقتی بزرگ می‌شی ماجرا فرق می‌کنه. بهت می‌گن: " آهای! همه داران می‌پرن تو چاه. تو چرا نمی‌پری؟!"

  ***

ما در زمینی قابل اشتعال زندگی می‌کنیم.

همیشه آتش هست. همیشه خانه‌ها از دست می‌روند و زندگی‌ها گم می‌شوند ولی هیچکس چمدانش را نمی‌بندد و به چراگاهی امن‌تر نمی‌رود. فقط اشک‌شان را پاک می‌کنند و مردگان‌شان را دفن می‌کنند و بچه‌های بیشتر می‌آورند و پایشان را در زمین محکم‌تر می‌کنند.

***

هیچ وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه‌ای فجیع، حس بویایی‌اش را از دست بدهد.

اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش را.

درس من؟ من آزادی‌ام را از دست دادم و اسیر زندانی عجیب شدم.

***

گاهی اوقات فکر می‌کنم که انسان، حیوانی است که برای زندگی خود به آب یا غذا نیاز ندارد. همین که شایعه‌ای برای نقل کردن و شنیدن داشته باشد برایش کافی است.

***

وقتی خیلی تلاش می‌کنی کسی را فراموش کنی، خودِ همین تلاش کردن به یک خاطره‌ی فراموش‌ناپذیر تبدیل می‌شود.

حالا باید بکوشی تا این فراموش کردن را فراموش کنی و این چنین، یک خاطره‌ی فراموش نشدنی دیگر هم ایجاد می‌شود.

***

بعضی وقت‌ها حرف نزدن هیچ نوع زحمت و سختی ندارد اما گاهی وقت‌ها، فشار و دردش از بلند کردن پیانو هم بیشتر است.

 

جزء از کل / استیو تولتز

چرا زنها زود پیر می‌شن؟!

زنها زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون میشن. بعد مادر شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری یه مادرو می‌خواد. گاهی وقتا حتی مادر مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادر مادرم بودم، مادر پدرم بودم، مادر برادرم بودم، تازه به همه اینا بچه‌های به دنیا نیاورده رو هم اضافه کن، مادر اونا هم بودم!

باغ های کندلوس/ ایرج کریمی