در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

موسیقی زندگی

باید یاد بگیریم که از امور اجتناب ناپذیرِ زندگی رنج نکشیم؛ زندگی ما، مثل هارمونی جهان، مرکب از ناهماهنگی‌ها و الحان متفاوت، زیر و بم، آرام و گوشخراش، کوتاه و بلند است؛ اگر موسیقیدانی فقط برخی از آن‌ها را دوست داشته باشد، چه می‌تواند بسراید؟ او باید بداند که چگونه از همه آن‌ها استفاده و آن‌ها را با هم ترکیب کند؛ ما نیز باید در سلوک با خوب و بد همین‌طور باشیم، خوب و بدی که جوهر آن‌ها با جوهر زندگی ما یکی است.


 تسلی بخشی های فلسفه/ آلن دوباتن

افق‌های بی طلوع ...


کدام طوفان

بادبان آن کشتی سبز را

به دوردست‌های مبهم انتظار برده است؟

آه ای مسافر موعود !

تقویم‌هایِ ما،بی حضور تو

فقط تکرار یک روز است 

 جمعه هایی که 

از افق گل سرخ، طلوع می‌کند 

و به افق گل نرگس، 

پرپر می‌شود ...







دزد استثنایی

ساعت۲ نیمه شب خوابم برد و ساعت ۴ صبح با سر و صدایی شبیه صدای به هم خوردن ظرف و ظروف از خواب بیدار شدم. اول کمی  به گربه بد و بیراه گفتم اما وقتی سر و صدا به صورت مشکوکی ادامه پیدا کرد، پنجره را آرام باز کردم تا ببینم چه خبر است از پشت توری پنجره نگاهم به آلاچیق توی حیاط خیره ماند؛ کسی با نور چراغ قوه موبایل آنجا در حال جستجو بود ولی خود شخص در تاریکی پیدا نبود منتظر ماندم تا هر که هست از آلاچیق خارج شود و من بتوانم در پرتو نور چراغ حیاط، او را ببینم. انتظارم خیلی طول نکشید یک نفر با قد بلند و اندام لاغر و صورت نیمه پوشیده،در حالی که یک گونی پر شده را بر شانه‌اش حمل می‌کرد از آلاچیق خارج شد دنبال گوشی موبایلم گشتم تا از او عکس بگیرم اما موفق نشدم گوشی را پیدا کنم می‌ترسیدم چراغ اتاق را روشن کنم و دزد فرار کند ضمن اینکه عکس گرفتن خیلی هم فایده ای نداشت چون صورتش مشخص نبود. نمی‌دانستم چه کنم، اگر پدرم را بیدار می‌کردم از ترس داد و هوار راه می‌انداخت و دزد را فراری می‌داد. کمی صبر کردم تا ببینم چه می‌شود. دزد به سمت باغچه رفت و بعد به عقب، به سمت حوض برگشت و شیر آب را باز کرد و شلینگ را به سمت گل‌ها گرفت؛ خوشحال شدم چون روز قبل به گل‌ها آب نداده بودم! اما کمی بعد، از آن گونی یک بیلچه درآورد و شروع به کندن قسمتی از خاک خیس کرد. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که او حتماً نقشه گنجی دارد که نشان می دهد گنج در باغچه ما دفن شده است!

خونسردی و طمأنینه او شدیداً متعجبم کرده بود.با خودم گفتم همین حالاست که یک سیگار هم از جیبش در آورد و روشن کند!

آنقدر به کندن زمین ادامه داد که من حوصله ام سر رفت به اتاق پدرم رفتم و آرام صدایش کردم، بیدار شد و نگاهی از سر تعجب به من انداخت؛ آهسته گفتم: نترس چیزی نیست، دزد اومده!!

دچار لکنت زبان شد: د د  دزد .‌.. کو؟

جواب دادم:  تو حیاط. داره باغچه ما رو بیل میزنه!

 دچار تردید شد؛ ظاهرا خیال کرد که من قصد سر به سر گذاشتنش را دارم اما وقتی چهره جدی ام را دید، بلند شد و ترسان و لرزان به سمت در رفت و تا نگاهش به دزد افتاد، داد و هوار راه انداخت و دزد فرار کرد.

داد زدم :

هزار بار نگفتم که وقتی خونه هستیم محافظ آهنی را قفل نکن چون دزد فکر می‌کنه کسی توی خونه نیست و با خیال راحت همه چیز رو غارت می‌کنه؟!

پدرم وانمود کرد که به حرفم گوش می‌کند اما به سمت محافظ آهنی رفت و آن را مجدداً قفل کرد و گفت :

خب، دزد رفت حالا بریم بخوابیم!

صبح وقتی از خواب بیدار شدیم چند درختچه و گل قیمتیِ از ریشه درآمده را توی باغچه مشاهده کردیم که خیلی با سلیقه،داخل نایلون، بسته بندی شده بود.(ریشه به صورت قالبی همراه با خاک‌، داخل نایلون، و ساقه و برگ‌ها آزاد و خارج از نایلون بود).

راستش کمی دلم برای دزد بیچاره سوخت، آن همه بیل زد و حاصل دسترنجش نصیب دیگران شد!


بالِ پرواز 

یا ریسمان نامرئیِ عادت؟!

«سقوط» پاسخ می‌دهد!




تعلیقِ بی انتها


نه در هبوطِ هستی،

نه در سقوط نیستی؛

من،

در شکافِ میان این دو،

معلقم




ازدواج و تقدیر(۳)

مورد سوم که از همه عجیب‌تر به نظر می‌رسد باز هم از میان همکارانم- این بار مذکر- است. او می‌گوید:

وقتی به خواستگاری دختر عمه‌ام برای برادر بزرگترم رفتیم، عمه خانم قبول نکرد و گفت من دختر بزرگتری در خانه دارم و هیچ خوبیت ندارد اول دختر کوچکتر ازدواج کند. مادرم هر چه اصرار کرد فایده نداشت بناچار سراغ خودِ دختر عمه ام رفت و سعی کرد احساساتش را تحریک کند ؛ به او گفت پسر بزرگم ترا دوست دارد و عاشق توست، نمی‌شود خواهرت را بگیرد که!

 اما او هم زیر بار نرفت و برای اینکه مادرم را قانع کند استدلالی آورد که در واقع تله‌ای شد برای به دام انداختن خودش! او گفت :

 اگر خودتون بودید قبول می‌کردید زن دایی؟ اگر من بگویم پسر کوچکتر شما را دوست دارم و می‌خواهم با او ازدواج کنم آیا شما قبول می‌کنید؟!

 در میان بهت و حیرت ناظرین، مادرم بلافاصله و بی هیچ درنگی گفت بله، قبول می‌کنم! و بعد رو کرد به من و گفت پسرم هم قبول می‌کند، مگر نه؟! من هاج و واج مانده بودم که چه بگویم و دخترعمه بیچاره من هم مات و مبهوت، به لب های من چشم دوخته بود؛ 

بالاخره به احترام مادرم و بی آنکه بدانم چه می‌گویم، گفتم بله !

 و چند روز بعد سر سفره عقد نشستیم!

و حالا پسرم کسی را که قرار بود زن عمویش باشد، صدا می کند« مادر» ...


این دو - آنگونه که خودشان ابراز می کنند- خیلی از زندگی با هم راضی‌اند و احساس خوشبختی می‌کنند، اما برای من جای سوال است که چگونه آدمی می‌تواند خوشبختی خود را بر ویرانه‌های دلِ شکسته دیگری بنا کند؟!