در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

من و پیرمرد(۲)

با باز شدن در، یک راه باریک خاکی مقابلم گشوده شد که اطرافش علف‌های وحشی قد کشیده بودند و انبوه و متراکم، تاریکی شب را نفس می‌کشیدند؛ کمی دورتر کورسوی چراغی روشن به چشم می‌خورد که انگار از زیر زمین ساطع می شد؛ آنقدر در سکوت راه رفتیم تا به آن نور ضعیف نزدیک شدیم؛ پیرمرد جلو افتاد و بسرعت پله‌هایی را که به سمت پایین کشیده می‌شد، طی کرد تا برود برایم آب بیاورد؛ پرده ای کهنه و مندرس، درست بعد از آخرین پله‌، روی سردر آن خانه زیر زمینی آویزان بود پیرمرد پرده را با یک حرکت کنار زد و در پرتو آن نور ضعیف، یک اتاق نسبتاً کوچک و رنگ و رو رفته پدیدار شد که تعدادی وسایل فرسوده در کف آن، سرگردان افتاده بود و بعد پرده کشیده شد و من نتوانستم درست همه زوایای اتاق را ببینم اما همینقدر هم کافی بود.

به اطرافم که خوب دقت کردم دیدم من وسط یک حیاط خاکیِ پر از ناهمواری و چاله چوله ایستاده‌ ام که دور تا دور آن اتاق‌هایی بود که به نظر می‌رسید از کاهگل ساخته شده باشد و وسط حیاط هم یک حوض کوچک با یک شیر آب خودنمایی می کرد؛ وضعیت درست مثل لوکیشن سریال‌های تلویزیونی بود وقتی که می‌خواهند فقر را به تصویر بکشند. احتمالاً هر یک از آن اتاق ها را به کسانی مثل پیرمرد اجاره داده بودند.

ناگهان یک جفت چشم درشت ترسناک نظرم را جلب کرد که در تاریکی، از لابلای علف‌های بلند، به من خیره شده بود، نزدیک بود جیغ بزنم اما خودم را کنترل کردم. کمی پایین‌تر از آن چشم ها، یک سبیل کلفت نمایان شد و بعد یک مرد تنومند و قدم‌هایی که به سمت من می‌آمد ...

خیلی ترسیدم؛ ناخودآگاه، نگاهم به سمت زیرزمین کشیده شد، دلم به حضور پیرمرد در آن پایین گرم بود که از قضا همان لحظه، لیوان به دست در حال بالا آمدن از پله‌ها بود.

شاید مضحک باشد ولی همه این اوضاع به کنار،حالا دغدغهِ اصلی من این بود که چگونه در لیوانِ پیرمرد آب بنوشم! چنین چیزی امکان نداشت.

پیرمرد بالا آمد و وقتی متوجه آن مرد تنومند شد خیلی با دستپاچگی با او سلام و علیک کرد و گفت:

 امروز حالم بد شد این خانم منو برد دکتر و زحمت کشید این داروها رو برام گرفت ...

و کیسه داروها را که هنوز در دستش بود بالا برد تا آن مرد ببیند.

مرد تنومند چیزی نگفت اما گفتار و رفتار پیرمرد نسبت به او طوری بود که انگار از او می ترسید؛ شاید صاحبخانه اش بود.

 پیرمرد همانطور که با مرد تنومند حرف می‌زد لیوان را به دست من داد؛ از این فرصت استفاده کردم و لیوان را تا نزدیک لبم بردم و با کمکِ تاریکی، وانمود کردم که کمی از آب را نوشیدم و بعد بقیه (و در واقع تمامِ )آب را پای علف‌های حیاط ریختم.

در حالی که لیوان را به دست پیرمرد می‌دادم از او تشکر کردم و گفتم:

من باید بروم، خداحافظ شما ...

هیچکس جوابی نداد! من به سمت خروجی  راه افتادم و انتظارم این بود که پیرمرد لااقل مرا تا دمِ در مشایعت کند و فکر می‌کردم شاید به همین علت جواب خداحافظی‌ام را نداده اما او این کار را نکرد؛ یکی دو بار هم برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم اما پیرمرد کماکان در حال حرف زدن با آن مرد تنومند بود و اعتنایی به من نکرد.  با ناراحتی درِ حلبی را بهم کوبیدم و خارج شدم و سرتاسر کوچه را از ترس و وحشت دویدم. طوری می‌دویدم که انگار یک مرد سبیل کلفت، از پشت مرا تعقیب می کند و عنقریب است که با حلقهِ طنابی  از پشت سر، صیدم کند!

در راهِ خانه، تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت سراغ پیرمرد نروم و کمکش نکنم؛ به جهنم که فقیر است! اصلاً به من چه که وضعش خوب نیست! 

خیلی آشفته بودم؛ در ذهنم این کلمات  غوغا می کرد: بی‌غیرت، نمک نشناس، نامرد! چطور حاضر شد در آن وقت شب، مرا تنها در چنین کوچه ترسناکی رها کند؟ ...


ادامه دارد

من و پیرمرد

پیرمرد از دور که مرا می‌دید، لبخندی می‌زد؛ کلاه سبزش را روی سرش جابه‌جا می‌کرد؛ دستی به ریشِ سفیدش می‌کشید؛ چشم‌هایش را می‌بست و زیر لب وردی می‌خواند؛ سپس، با مهارت، پرنده‌ی فال‌خوان را هدایت می‌کرد تا با نوک خود، فالی از میان پاکت‌های تا شده بردارد و به من بدهد. این رسمِ همیشگی ما بود؛ من هم فال را از او می‌گرفتم، چند برابر قیمتش پول می‌دادم و کمی آن طرف‌تر، طوری که پیرمرد نبیند داخل سطل زبالهِ شهرداری می‌انداختم!

 او همیشه همانجا کنار مغازه آب میوه فروشی چمباتمه می‌زد و فال می‌فروخت. صاحبان بعضی مغازه‌های اطراف می‌گفتند پیرمرد وضع خوبی دارد و سرمایه دار است و به نوعی مانع کمک‌های اندک من می‌شدند.

 خیلی دلم می‌خواست بدانم وضع زندگی پیرمرد واقعا چگونه است تا در صورت نیازمند بودن، کمی بیشتر کمکش کنم؛ اما نمی‌دانستم چطور باید این را بفهمم. تا اینکه یک روز وقتی از آن حوالی عبور می‌کردم دیدم پیرمرد در حالی که دستش را روی پهلوی چپش گذاشته ناله می‌کند؛ پرسیدم چه شده، گفت پهلویم درد می‌کند و کسی را ندارم که مرا دکتر ببرد.

او را به درمانگاهی که همان نزدیکی بود، بردم؛ دکتر از او خواست روی تختی که در انتهای اتاق بود دراز بکشد تا معاینه‌اش کند و بعد رو به من کرد و پرسید:

- بیماری خاصی داره؟

- نمی دونم ...

- از کی اینجوری شده؟

- .... نمی دونم ...

دکتر با تاسف سری تکان داد و گفت:

- این خیلی بده ... خیلی بده که آدم از حال و روز پدرش با خبر نباشه و حتی ندونه که چه بیماری‌هایی داره و ...

حرف دکتر را قطع کردم و گفتم: 

- ایشون پدرم نیستند آقای دکتر ...

- پس چه نسبتی دارین با هم؟!

خواستم بگویم که ایشان سر چهار راه فال می‌فروشد ولی فکر کردم شاید پیرمرد صدایم را بشنود و احساسش جریحه دار شود؛ گفتم:

- همسایه ما هستن؛ وقتی حالشون بد شد کسی دور و برش نبود من آوردمشون دکتر...

دکتر با شرمندگی معذرت خواست و اظهار تمایل کرد که در این کار خیر با من شریک شود و از منشی خواست که نیمی از حق ویزیت را به من برگرداند؛ خواستم بگویم که اگر امکان دارد، کل ویزیت را برگرداند اما جو طوری بود که نشد بگویم! چون حسابم تقریبا خالی بود و احتمالا برای تهیه دارو با مشکل مواجه می شدم.

دکتر پیرمرد را معاینه کرد و چند قلم دارو نوشت و گفت مشکل خاصی نیست این وضع معمولاً در اثر وضعیتِ بد نشستن به وجود می آید.

 برای تهیه داروها از مطب بیرون رفتم خدا خدا می‌گردم پولی که در حسابم باقی مانده برای خرید داروها کافی باشد.

در این اثنا فکری به خاطرم رسید با خودم گفتم  موقعیتی که پیش آمده، بهترین بهانه است که پیرمرد را تا خانه‌اش همراهی کنم و به این ترتیب وضع زندگی اش را از نزدیک ببینم.

 پولی که در حسابم بود کفاف قیمت داروها را نکرد با مشورت دکتر داروساز، از گرفتن یکی دو قلم قرص مسکن منصرف شدم.

با کیسه داروها به مطب برگشتم؛ پیرمرد که گوشه‌ای روی صندلی نشسته بود بلند شد و از من تشکر کرد. 

همانجا یکی از آمپول‌هایش را تزریق کردند و حالش کمی رو به بهبود رفت و قرار شد من پیرمرد را تا خانه‌اش همراهی کنم.

هوا رو به تاریکی می‌رفت و شب سایه‌اش را بر روی کوچه و خیابان‌ گسترده بود. من تا آن روز به خیابان مولوی نرفته بودم؛ وقتی کوچه پس کوچه‌های تنگ و تاریک و بی‌نام و نشان مولوی را دیدم با خود گفتم، اگر چشمانم را می‌بستند و مرا به اینجا می‌آوردند و بعد چشمانم را می‌گشودند هرگز تصور نمی‌کردم اینجا یکی از خیابان‌های تهران باشد.

همین که به کوچه ای که خانه پیرمرد در آن بود رسیدیم پیرمرد اصرار کرد که پیاده شود و بقیه راه را خودش برود البته کوچه هم آنقدر تنگ بود که به نظر نمی‌رسید اتومبیل بتواند از آن عبور کند؛ لاجرم  پیرمرد پیاده شد و به تنهایی قدم در تاریکی کوچه گذاشت.

دیگر مایوس شده بودم ولی ناگهان فکری به ذهنم رسید یک اسکناس ۱۰ تومنی در دستم گرفتم و پیاده شدم و به سرعت به سمت کوچه راه افتادم اما کوچه غرق در سیاهی و وحشت بود و در تاریکی مطلق نمی‌توانستم پیرمرد را پیدا کنم؛ آنجا حتی یک تیر چراغ برق هم نداشت؛ بشدت ترسیدم و خیلی خودم را سرزنش کردم که چرا مرتکب چنین حماقتی شدم.

ناگهان صدای خش خشی شنیدم؛ انگار کسی داشت با یک سطح حلبی ور می‌رفت؛ پیرمرد بود! شناختمش! داشت درِ حلبی خانه‌اش را باز می‌کرد؛ خوشحال شدم و به سمتش دویدم او هم در تاریکی مرا شناخت ولی از دیدنم تعجب کرد؛ اسکناس ۱۰ تومنی را به سمتش گرفتم و گفتم:

 این توی ماشین افتاده بود فکر کنم مال شما باشه ... 

 پیرمرد با تردید دستش را جلو آورد که اسکناس را از من بگیرد، در اینجا قسمت دوم نقشه ام را عملی کردم :

ببخشید یه لیوان آب به من می‌دید؟ روزه هستم و هنوز افطار نکردم ...

 پیرمرد چیزی نگفت و در سکوت، در را گشود و مرا به داخل خانه دعوت کرد ...

ادامه دارد 

جرعه ای فکر


ارزش ندارد که انسان برای مبارزه کردن با کوته فکران خود را آزرده سازد زیرا پیروزی بر آنها هیچ ارزشی ندارد/ میکل آنژ

فقط دنبال شادی ها بگردید، غم ها خودشان شما را پیدا می کنند!/ نیچه

ذهن های بزرگ به ایده ها می پردازند، ذهن های معمولی به رخدادها، ذهن های کوچک به افراد/ النور روزولت

به گرسنگی مُردن، بهتر که نان فرو مایگان خوردن/ سعدی

کسانی که دیر قول می‌دهند، خوش‌قول‌ترین مردمان دنیا هستند/ روسو

دهان زشتگو را باید با خاموشی وقار بست/ فرانسیس بیکن

هولناک‌ترین چیز این است که انسان خود را تمام و کمال قبول داشته باشد/ کارل گوستاو یونگ

زندگان، مردگانی هستند که در تعطیلات به سر می‌برند!/ موریس مترلینگ

آنچه سبب امنیت روح می شود ایمان است/گارودی

نهال دوستی واقعی، آهسته رشد می‌کند/ ژرژ واشنگتن




یگانی!



مثل یک خوشه انگور پر از وسوسه ام!


این شعر جدید من است ولی فقط همین یک مصرع!

  احساس می‌کنم این مصرع، خودش یک شعر کامل است و اگر ادامه دهم خراب می‌شود.

گاهی اطنابِ کلام، بیش از آنکه به غنای شعر کمک کند، قفسی می‌شود برای حبس آن لحظهِ ناب که باعث جوشش شعر شده است.

اصلاً چه اشکالی دارد من هم مبدع یک سبک جدید شعر باشم؟!

مگر آنهایی که شعر کلاسیک، شعر نیمایی، شعر نو، شعر سپید و ... را ابداع کردند، اول بار همین طور شروع نکردند؟ آنها هم کارشان در ابتدای امر یک بدعت به نظر می آمد ولی بعداً خودش یک سبک شد. تاریخ ادبیات پر است از این سنت‌شکنی‌ها.


سبک این شعر را «یگانی» نامیده ام؛

 « مصرعانه» هم شاید نام بدی نباشد!





آسمان کوچک من!


به من نزدیک است،

این آسمانِ کوتاهِ مواج

که هزاران روزنه‌ در سقف دارد

و هر روزنه، شبانگاهان

رایحه‌یِ گرمِ ماه را

قطره قطره

از کهکشان هایِ دوردست می‌مکد

و با تارهای ظریفش 

در بسترم می‌پراکَنَد

افق‌های سپیدِ آسمان کوچکِ من

مثل بال های فرشتگان

در کنار رختخوابم

فرود می‌آیند

تا نرم و آرام 

مرا در آغوش گیرند

چه امنیتی دارد

این حریم کوچکِ سپید…

پشه‌بندِ من!




من و تنهایی ...

تنهایی را دوست دارم. هر وقت در میان جمعی قرار می‌گیرم، تنهایی مثل یک مغناطیسِ قوی مرا به سمت خود می‌کشد؛ انگار من آهن می‌شوم و تنهایی آهنربا!  درست مثل تشنه‌ای که برای آب ، له له می‌زند، به سوی تنهایی می‌روم و آن را در آغوش می‌کشم تا سیراب شوم.

وقتی درمیان جمع هستم، ارزش تنهایی را بیشتر می‌فهمم و قدر آن را بیشتر می‌دانم بخصوص جمعی که هیچ سنخیتی با آنها ندارم مثل جمع‌های خاله زَنَکی و آدم‌هایی که فقط تا نوک بینی شان را می‌بینند و نهایت آرزوها و آمال شان از فلان لباس فاخر و خانه و دکوراسیون و فلان مدل ماشین فراتر نمی‌رود. 

با این همه گاهی، تنهایی، برایم دردناک می‌شود؛ وقتی که حس می‌کنم هیچ‌کس، حتی یک نفر در این جهانِ شلوغ، مرا نمی‌فهمد و از دریچهٔ چشمانِ من به دنیا نگاه نمی‌کند و مثل من در مورد زندگی نمی‌اندیشد؛ آنوقت غربت ترسناکی تمام وجودم را در بر می‌گیرد ...

اما تلخ‌تر و هولناک‌تر، نوعی از تنهایی است که در آن، من با خودم بیگانه می‌شوم؛ انگار کسی در برابرم ایستاده که نمی‌شناسمش، کسی که هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم و آنگاه من با آن خودِ بیگانه گلاویز می‌شوم؛ او را به مسلخ قضاوت می‌برم و بی‌رحمانه سرزنشش می‌کنم، درست مثل دشمنی غریبه؛

مدام در سرم دادگاهی برپاست: چرا آن کلمه را گفتی؟ چرا دلی را شکستی؟ چرا کاری را که باید انجام می دادی فروگذاشتی؟ چرا رفتی؟ چرا ماندی؟ چرا اخلاقت آرام و استوار نیست؟ چرا، چرا، و باز هم چرا ...

 گاهی با خود می‌گویم، شاید بلوغِ تنهایی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که دست از سرزنش بردارم و در برابر این «منِ ناکامل » سکوت کنم، بی‌واژه، بی‌قضاوت و بی‌تصویر ...

 لحظه‌ای که خودم را همان‌گونه که هستم، با تمام لغزش‌ها و تردیدهایم، در آغوش بگیرم‌ و بگویم: «دیگر بس است، بیا باهم در صلح باشیم » ...

شاید آن‌وقت است که تنهایی دوباره همان مأمنِ آرام و دلنشین می‌شود؛ آن‌وقت من می‌مانم و زلالیِ یک لحظه، تهی از سنگینیِ دیروز و فارغ از دغدغه فردا ...

 شاید اصلاً تنهایی، نشستن در سکوت است و تماشای جهان از پنجره‌ای آرام ... 

تماشای آدمها و باد و باران و ساختمان ها و درختان و ...

شاید تنهایی یعنی عصاره این تماشا را در قطره چکانِ شعر ریختن و قطره قطره چکاندن روی دفتر زندگی ...؟



بی بال و پَر


همه دیوارها،

پروانه‌هایی بودند

که می‌خواستند پرواز کنند،

اما به سقف چسبیدند!

ما هرگز،

به اندازه‌ی فاصله‌مان از خود،

از آسمان دور نیستیم

وقتِ فرو ریختنِ سقف‌هاست ...