در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

جرعه ای فکر


ارزش ندارد که انسان برای مبارزه کردن با کوته فکران خود را آزرده سازد زیرا پیروزی بر آنها هیچ ارزشی ندارد/ میکل آنژ

فقط دنبال شادی ها بگردید، غم ها خودشان شما را پیدا می کنند!/ نیچه

ذهن های بزرگ به ایده ها می پردازند، ذهن های معمولی به رخدادها، ذهن های کوچک به افراد/ النور روزولت

به گرسنگی مُردن، بهتر که نان فرو مایگان خوردن/ سعدی

کسانی که دیر قول می‌دهند، خوش‌قول‌ترین مردمان دنیا هستند/ روسو

دهان زشتگو را باید با خاموشی وقار بست/ فرانسیس بیکن

هولناک‌ترین چیز این است که انسان خود را تمام و کمال قبول داشته باشد/ کارل گوستاو یونگ

زندگان، مردگانی هستند که در تعطیلات به سر می‌برند!/ موریس مترلینگ

آنچه سبب امنیت روح می شود ایمان است/گارودی

نهال دوستی واقعی، آهسته رشد می‌کند/ ژرژ واشنگتن




یگانی!



مثل یک خوشه انگور پر از وسوسه ام!


این شعر جدید من است ولی فقط همین یک مصرع!

  احساس می‌کنم این مصرع، خودش یک شعر کامل است و اگر ادامه دهم خراب می‌شود.

گاهی اطنابِ کلام، بیش از آنکه به غنای شعر کمک کند، قفسی می‌شود برای حبس آن لحظهِ ناب که باعث جوشش شعر شده است.

اصلاً چه اشکالی دارد من هم مبدع یک سبک جدید شعر باشم؟!

مگر آنهایی که شعر کلاسیک، شعر نیمایی، شعر نو، شعر سپید و ... را ابداع کردند، اول بار همین طور شروع نکردند؟ آنها هم کارشان در ابتدای امر یک بدعت به نظر می آمد ولی بعداً خودش یک سبک شد. تاریخ ادبیات پر است از این سنت‌شکنی‌ها.


سبک این شعر را «یگانی» نامیده ام؛

 « مصرعانه» هم شاید نام بدی نباشد!





آسمان کوچک من!


به من نزدیک است،

این آسمانِ کوتاهِ مواج

که هزاران روزنه‌ در سقف دارد

و هر روزنه، شبانگاهان

رایحه‌یِ گرمِ ماه را

قطره قطره

از کهکشان هایِ دوردست می‌مکد

و با تارهای ظریفش 

در بسترم می‌پراکَنَد

افق‌های سپیدِ آسمان کوچکِ من

مثل بال های فرشتگان

در کنار رختخوابم

فرود می‌آیند

تا نرم و آرام 

مرا در آغوش گیرند

چه امنیتی دارد

این حریم کوچکِ سپید…

پشه‌بندِ من!




من و تنهایی ...

تنهایی را دوست دارم. هر وقت در میان جمعی قرار می‌گیرم، تنهایی مثل یک مغناطیسِ قوی مرا به سمت خود می‌کشد؛ انگار من آهن می‌شوم و تنهایی آهنربا!  درست مثل تشنه‌ای که برای آب ، له له می‌زند، به سوی تنهایی می‌روم و آن را در آغوش می‌کشم تا سیراب شوم.

وقتی درمیان جمع هستم، ارزش تنهایی را بیشتر می‌فهمم و قدر آن را بیشتر می‌دانم بخصوص جمعی که هیچ سنخیتی با آنها ندارم مثل جمع‌های خاله زَنَکی و آدم‌هایی که فقط تا نوک بینی شان را می‌بینند و نهایت آرزوها و آمال شان از فلان لباس فاخر و خانه و دکوراسیون و فلان مدل ماشین فراتر نمی‌رود. 

با این همه گاهی، تنهایی، برایم دردناک می‌شود؛ وقتی که حس می‌کنم هیچ‌کس، حتی یک نفر در این جهانِ شلوغ، مرا نمی‌فهمد و از دریچهٔ چشمانِ من به دنیا نگاه نمی‌کند و مثل من در مورد زندگی نمی‌اندیشد؛ آنوقت غربت ترسناکی تمام وجودم را در بر می‌گیرد ...

اما تلخ‌تر و هولناک‌تر، نوعی از تنهایی است که در آن، من با خودم بیگانه می‌شوم؛ انگار کسی در برابرم ایستاده که نمی‌شناسمش، کسی که هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم و آنگاه من با آن خودِ بیگانه گلاویز می‌شوم؛ او را به مسلخ قضاوت می‌برم و بی‌رحمانه سرزنشش می‌کنم، درست مثل دشمنی غریبه؛

مدام در سرم دادگاهی برپاست: چرا آن کلمه را گفتی؟ چرا دلی را شکستی؟ چرا کاری را که باید انجام می دادی فروگذاشتی؟ چرا رفتی؟ چرا ماندی؟ چرا اخلاقت آرام و استوار نیست؟ چرا، چرا، و باز هم چرا ...

 گاهی با خود می‌گویم، شاید بلوغِ تنهایی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که دست از سرزنش بردارم و در برابر این «منِ ناکامل » سکوت کنم، بی‌واژه، بی‌قضاوت و بی‌تصویر ...

 لحظه‌ای که خودم را همان‌گونه که هستم، با تمام لغزش‌ها و تردیدهایم، در آغوش بگیرم‌ و بگویم: «دیگر بس است، بیا در صلح باشیم » ...

شاید آن‌وقت است که تنهایی دوباره همان مأمنِ آرام و دلنشین می‌شود؛ آن‌وقت من می‌مانم و زلالیِ یک لحظه، تهی از سنگینیِ دیروز و فارغ از دغدغه فردا ...

 شاید اصلاً تنهایی، نشستن در سکوت است و تماشای جهان از پنجره‌ای آرام ... 

تماشای آدمها و باد و باران و ساختمان ها و درختان و ...

شاید تنهایی یعنی عصاره این تماشا را در قطره چکانِ شعر ریختن و قطره قطره چکاندن روی دفتر زندگی ...؟



بی بال و پَر


همه دیوارها،

پروانه‌هایی بودند

که می‌خواستند پرواز کنند،

اما به سقف چسبیدند!

ما هرگز،

به اندازه‌ی فاصله‌مان از خود،

از آسمان دور نیستیم

وقتِ فرو ریختنِ سقف‌هاست ...



موسیقی زندگی

باید یاد بگیریم که از امور اجتناب ناپذیرِ زندگی رنج نکشیم؛ زندگی ما، مثل هارمونی جهان، مرکب از ناهماهنگی‌ها و الحان متفاوت، زیر و بم، آرام و گوشخراش، کوتاه و بلند است؛ اگر موسیقیدانی فقط برخی از آن‌ها را دوست داشته باشد، چه می‌تواند بسراید؟ او باید بداند که چگونه از همه آن‌ها استفاده و آن‌ها را با هم ترکیب کند؛ ما نیز باید در سلوک با خوب و بد همین‌طور باشیم، خوب و بدی که جوهر آن‌ها با جوهر زندگی ما یکی است.


 تسلی بخشی های فلسفه/ آلن دوباتن

افق‌های بی طلوع ...


کدام طوفان

بادبان آن کشتی سبز را

به دوردست‌های مبهم انتظار برده است؟

آه ای مسافر موعود !

تقویم‌هایِ ما،بی حضور تو

فقط تکرار یک روز است 

 جمعه هایی که 

از افق گل سرخ، طلوع می‌کند 

و به افق گل نرگس، 

پرپر می‌شود ...