تنهایی را دوست دارم. هر وقت در میان جمعی قرار میگیرم، تنهایی مثل یک مغناطیسِ قوی مرا به سمت خود میکشد؛ انگار من آهن میشوم و تنهایی آهنربا! درست مثل تشنهای که برای آب ، له له میزند، به سوی تنهایی میروم و آن را در آغوش میکشم تا سیراب شوم.
وقتی درمیان جمع هستم، ارزش تنهایی را بیشتر میفهمم و قدر آن را بیشتر میدانم بخصوص جمعی که هیچ سنخیتی با آنها ندارم مثل جمعهای خاله زَنَکی و آدمهایی که فقط تا نوک بینی شان را میبینند و نهایت آرزوها و آمال شان از فلان لباس فاخر و خانه و دکوراسیون و فلان مدل ماشین فراتر نمیرود.
با این همه گاهی، تنهایی، برایم دردناک میشود؛ وقتی که حس میکنم هیچکس، حتی یک نفر در این جهانِ شلوغ، مرا نمیفهمد و از دریچهٔ چشمانِ من به دنیا نگاه نمیکند و مثل من در مورد زندگی نمیاندیشد؛ آنوقت غربت ترسناکی تمام وجودم را در بر میگیرد ...
اما تلختر و هولناکتر، نوعی از تنهایی است که در آن، من با خودم بیگانه میشوم؛ انگار کسی در برابرم ایستاده که نمیشناسمش، کسی که هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم و آنگاه من با آن خودِ بیگانه گلاویز میشوم؛ او را به مسلخ قضاوت میبرم و بیرحمانه سرزنشش میکنم، درست مثل دشمنی غریبه؛
مدام در سرم دادگاهی برپاست: چرا آن کلمه را گفتی؟ چرا دلی را شکستی؟ چرا کاری را که باید انجام می دادی فروگذاشتی؟ چرا رفتی؟ چرا ماندی؟ چرا اخلاقت آرام و استوار نیست؟ چرا، چرا، و باز هم چرا ...
گاهی با خود میگویم، شاید بلوغِ تنهایی از لحظهای آغاز میشود که دست از سرزنش بردارم و در برابر این «منِ ناکامل » سکوت کنم، بیواژه، بیقضاوت و بیتصویر ...
لحظهای که خودم را همانگونه که هستم، با تمام لغزشها و تردیدهایم، در آغوش بگیرم و بگویم: «دیگر بس است، بیا در صلح باشیم » ...
شاید آنوقت است که تنهایی دوباره همان مأمنِ آرام و دلنشین میشود؛ آنوقت من میمانم و زلالیِ یک لحظه، تهی از سنگینیِ دیروز و فارغ از دغدغه فردا ...
شاید اصلاً تنهایی، نشستن در سکوت است و تماشای جهان از پنجرهای آرام ...
تماشای آدمها و باد و باران و ساختمان ها و درختان و ...
شاید تنهایی یعنی عصاره این تماشا را در قطره چکانِ شعر ریختن و قطره قطره چکاندن روی دفتر زندگی ...؟
همه دیوارها،
پروانههایی بودند
که میخواستند پرواز کنند،
اما به سقف چسبیدند!
ما هرگز،
به اندازهی فاصلهمان از خود،
از آسمان دور نیستیم
وقتِ فرو ریختنِ سقفهاست ...
باید یاد بگیریم که از امور اجتناب ناپذیرِ زندگی رنج نکشیم؛ زندگی ما، مثل هارمونی جهان، مرکب از ناهماهنگیها و الحان متفاوت، زیر و بم، آرام و گوشخراش، کوتاه و بلند است؛ اگر موسیقیدانی فقط برخی از آنها را دوست داشته باشد، چه میتواند بسراید؟ او باید بداند که چگونه از همه آنها استفاده و آنها را با هم ترکیب کند؛ ما نیز باید در سلوک با خوب و بد همینطور باشیم، خوب و بدی که جوهر آنها با جوهر زندگی ما یکی است.
تسلی بخشی های فلسفه/ آلن دوباتن
کدام طوفان
بادبان آن کشتی سبز را
به دوردستهای مبهم انتظار برده است؟
آه ای مسافر موعود !
تقویمهایِ ما،بی حضور تو
فقط تکرار یک روز است
جمعه هایی که
از افق گل سرخ، طلوع میکند
و به افق گل نرگس،
پرپر میشود ...
ساعت۲ نیمه شب خوابم برد و ساعت ۴ صبح با سر و صدایی شبیه صدای به هم خوردن ظرف و ظروف از خواب بیدار شدم. اول کمی به گربه بد و بیراه گفتم اما وقتی سر و صدا به صورت مشکوکی ادامه پیدا کرد، پنجره را آرام باز کردم تا ببینم چه خبر است از پشت توری پنجره نگاهم به آلاچیق توی حیاط خیره ماند؛ کسی با نور چراغ قوه موبایل آنجا در حال جستجو بود ولی خود شخص در تاریکی پیدا نبود منتظر ماندم تا هر که هست از آلاچیق خارج شود و من بتوانم در پرتو نور چراغ حیاط، او را ببینم. انتظارم خیلی طول نکشید یک نفر با قد بلند و اندام لاغر و صورت نیمه پوشیده،در حالی که یک گونی پر شده را بر شانهاش حمل میکرد از آلاچیق خارج شد دنبال گوشی موبایلم گشتم تا از او عکس بگیرم اما موفق نشدم گوشی را پیدا کنم میترسیدم چراغ اتاق را روشن کنم و دزد فرار کند ضمن اینکه عکس گرفتن خیلی هم فایده ای نداشت چون صورتش مشخص نبود. نمیدانستم چه کنم، اگر پدرم را بیدار میکردم از ترس داد و هوار راه میانداخت و دزد را فراری میداد. کمی صبر کردم تا ببینم چه میشود. دزد به سمت باغچه رفت و بعد به عقب، به سمت حوض برگشت و شیر آب را باز کرد و شلینگ را به سمت گلها گرفت؛ خوشحال شدم چون روز قبل به گلها آب نداده بودم! اما کمی بعد، از آن گونی یک بیلچه درآورد و شروع به کندن قسمتی از خاک خیس کرد. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که او حتماً نقشه گنجی دارد که نشان می دهد گنج در باغچه ما دفن شده است!
خونسردی و طمأنینه او شدیداً متعجبم کرده بود.با خودم گفتم همین حالاست که یک سیگار هم از جیبش در آورد و روشن کند!
آنقدر به کندن زمین ادامه داد که من حوصله ام سر رفت به اتاق پدرم رفتم و آرام صدایش کردم، بیدار شد و نگاهی از سر تعجب به من انداخت؛ آهسته گفتم: نترس چیزی نیست، دزد اومده!!
دچار لکنت زبان شد: د د دزد ... کو؟
جواب دادم: تو حیاط. داره باغچه ما رو بیل میزنه!
دچار تردید شد؛ ظاهرا خیال کرد که من قصد سر به سر گذاشتنش را دارم اما وقتی چهره جدی ام را دید، بلند شد و ترسان و لرزان به سمت در رفت و تا نگاهش به دزد افتاد، داد و هوار راه انداخت و دزد فرار کرد.
داد زدم :
هزار بار نگفتم که وقتی خونه هستیم محافظ آهنی را قفل نکن چون دزد فکر میکنه کسی توی خونه نیست و با خیال راحت همه چیز رو غارت میکنه؟!
پدرم وانمود کرد که به حرفم گوش میکند اما به سمت محافظ آهنی رفت و آن را مجدداً قفل کرد و گفت :
خب، دزد رفت حالا بریم بخوابیم!
صبح وقتی از خواب بیدار شدیم چند درختچه و گل قیمتیِ از ریشه درآمده را توی باغچه مشاهده کردیم که خیلی با سلیقه،داخل نایلون، بسته بندی شده بود.(ریشه به صورت قالبی همراه با خاک، داخل نایلون، و ساقه و برگها آزاد و خارج از نایلون بود).
راستش کمی دلم برای دزد بیچاره سوخت، آن همه بیل زد و حاصل دسترنجش نصیب دیگران شد!