در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد

گلِ سرخِ ناگهان

صبحِ زود، ناگهان یک گل سرخ در باغچه شکفت؛ تازه و با طراوت، زیر درخت خرمالو.

شاخه نازکی، سر برآورده از لابلای بوته‌های خاردار تمشک، گل نوشکفته را بر شانه‌اش می کشید و در حرم باد سرد پاییزی طواف می داد، رها و سبک مثل حریر ...

 از آن رویش بیصدا، حس تازه ای در درونم جوانه زد؛ به هیجان آمدم و سرشار شدم‌ از یک اشتیاق مبهم، از یک ذوق بی دلیل؛ احساس کردم زندگی هنوز زیباست؛ احساس کردم زندگی هنوز قابل تحمل است و می‌شود با بوی سکرآور این گل اساطیری، فضای سخت هستی را تلطیف کرد، می شود زیبایی و ظرافت گلبرگ‌هایش را به ثانیه‌ها و لحظه‌های خشنِ زندگی تسری داد، می شود حس رویش را تزریق کرد به تک تک سلول‌های منجمدِ هستی، به واحه های خشک احساس؛ می شود در میان این حجمِ از آشوب و رنج، با گل سرخ نفس کشید…

 غنچه اش را ندیده بودم، اصلاً شاید غنچه نداشت، آخر من هر روز غنچه‌ها را می‌شمارم چطور ندیده بودمش؟!

 باید اعتراف کنم که وقتی کودک بودم، گاهی با دستم غنچه‌ها را باز می کردم تا زودتر شکفته شوند!

به این ترتیب خیلی از غنچه‌ها قبل از شکفتن پژمرده می شدند؛ من خون هزاران نیلوفر بنفش را ریخته بودم! همان گل‌های شیپوری رونده که از شاخه‌های درختان با پیچ و تاب بالا می‌روند. چه علاقه ای به این گل داشتم! همیشه دلم می‌خواست غنچه‌های نیلوفر بنفش زودتر باز شوند و به همین خاطر با دست، پیکر غنچه‌ها را جراحی می‌کردم!

 من هزاران گل محمدی را به قتلگاه برده بودم و هزاران گل یاس را به صلیب کشیده بودم ...

و حالا این گل سرخ ...

آیا این گل سرخ واقعاً بدون غنچه متولد شده است؟! 

 نام این بوته ی مقدس را می گذارم: «مریم» ...




حفره درون


به این باور رسیده‌ام که هیچ چیزی را نمی‌توانی جبران کنی و دوباره درست بگذاری سرجایش. حفره‌های زندگیت همیشگی هستند؛ تو باید در اطرافش رشد کنی؛ مثل ریشه‌های درخت که از اطراف سیمان بیرون می‌زنند باید خودت را از لابلای درزها و شکاف ها بیرون بکشی ...


آفتاب زیبا است و آسمان بی‌ابر، اما کسی همراهم نیست و کاری برای انجام دادن ندارم؛ این‌طوری زندگی کردن، همین‌طوری که حالا من زندگی می کنم، سخت است ...


زندگی یک پاراگراف نیست و مرگ هم یک جمله معترضه نیست.


دختری در قطار/ پائولا هاوکینز


تاراجِ پاییز ...

دلم گرفته و میل گریه دارم؛ گریه ای عمیق در این خلوت غمناکِ نیمه شب ...

 یک سال پیش، درست در همین روزها اتفاق تلخی در زندگیم رقم خورد که هنوز با سنگینیِ غم آن کنار نیامده ام و هنوز نتوانسته ام تلخی آن را هضم کنم. چه پاییزِ غم انگیزی بود و زندگی چقدر بی‌رحمانه به من می تاخت ...

هیچکس عمق رنجم را حس نمی‌کرد؛ انگار بعضی غم‌ها و غصه‌ها را باید خودت به تنهایی تحمل کنی، این دردها را نمی‌شود با کسی به اشتراک گذاشت و نمی‌شود تقسیمش کرد؛ اینکه می‌گویند در غمت شریک هستیم، تعارفی بیش نیست؛ فقط خودت می‌دانی که غیر از تو هیچکس نمی‌تواند بارِ آن غم را بر دوش بکشد و یا حتی از سنگینی بارِ آن بکاهد؛ انگار محکومی که  آن بار را به تنهایی بر دوش بکشی ...

و تو غریبانه در داغِ این غم، شعله‌ور می‌شوی و زبانه می‌کشی، بی‌آنکه حتی آتشی به پا شود یا دودی برخیزد …

چقدر آن روزها تنها بودم؛ بارِ غم بر دوش و داغِ غم در دل ... 

و تلخ‌ترین بخشِ رنج، همین است: اینکه حتی نتوانی عمقِ درد را به کلام بیاوری ...

 تلخ است …




سهم تماشا ...


ایستاده‌ام، 

زیرِ کلاف درهمِ شاخه‌ انگور

که رها شده

در آغوش بلندترین درخت 

نشسته است،

روی خوشه ی سیاهِ آبدار

کلاغی فربه ...

او نوک می زند 

به دانه ی درشت انگور

و من، 

دهانم پر می‌شود

از طعمِ نرسیدن


من و پیرمرد(۳)

در راهِ خانه، باز همان دادگاه همیشگی در ذهنم تشکیل و محاکمه« من» آغاز شد: اصلاً مگر تو پیرمرد را می‌شناختی؟ از کجا می دانستی که او آدم مطمئنی است؟چرا شبانه، تنهایی با او بیرون رفتی؟ چرا کسی را با خودت نبردی؟ اگر آن مرد سبیل کلفت، در آن تاریکیِ ترسناک به تو حمله می‌کرد چکار می‌توانستی بکنی؟ اگر ... 

و وکیل مدافع که همان متهم بود ( و هر دو خودِ«من» !) داد می زد که: او یک پیرمرد فرتوت است، یک آدمِ ضعیفِ بی کسِ فقیرکه چشم به کمک های اندک تو دوخته و انصاف نبود که به حال خود رها شود و ...

در پایانِ دادگاه، اما حکم نهایی صادر نشد و محاکمه به حالت تعلیق در آمد و کمی بعد، اساساً، دادرسی کان لم یکن اعلام شد!

نیمه شب، دادگاهِ دیگر تشکیل شد، اصولاً دادگاه‌های درون شخصیتی در هر ساعتی از شبانه روز می‌تواند تشکیل شود حتی اگر قبلش، تعلیق یا کان لم یکن اعلام شده باشد!

دادگاه دوم هم پس از کلی جر و بحث بی‌فایده بین وکیل و و موکل و قاضی، به تعلیق کشیده شد. 

بعد از تعطیل شدن دادگاه‌ها به خواب رفتم و صبح که از خواب بیدار شدم اولین چیزی که در مقابلم مجسم شد چهره ضعیف و رنجورِ پیرمرد و اندام نحیف و لاغر و پشتِ خمیده‌اش بود؛ با آن تجسم رقت‌آمیز، به خاطر افکار شب قبل، خودم را سرزنش کردم و با خود گفتم، اگر کمک‌های تو واقعاً از روی خلوص و حسن نیت است نباید در اثر رفتارِ طرف مقابل عقب نشینی کنی؛ اگر نوع برخورد فرد، در نیت تو اخلال ایجاد می‌کند معنی اش این است که تو اهل معامله ای نه اهل کمک و دستگیری؛ و در حالتِ خوش بینانه، ریاکاری هستی که از روی تظاهر و خودنمایی، به دیگران کمک می‌کند.

 شاید پیرمرد در آن لحظه، محظوراتی داشته که واقعاً مانع آن می‌شد که مرا همراهی کند یا به هر دلیلی نمی‌توانست آن طور که من انتظار داشتم رفتار کند؛ مثلاً شاید آنقدر درگیر مسائل شخصی اش بوده که حواسش از من و موقعیت من پرت شده و ...

همیشه اینطور مواقع به یاد «قاعده طلایی» جان ماکسول می‌افتادم که می گفت، بر سر هر دوراهیِ اخلاقی ، خود را جای طرف مقابل بگذارید و ببینید اگر جای او بودید انتظار داشتید چگونه با شما رفتار می شد، سپس همان رفتار را نسبت به او انجام دهید.

البته من نمی‌توانستم جای پیرمرد باشم چون شناخت کافی از وضعیت او نداشتم و از همه مشکلات و دغدغه هایش خبر نداشتم پس چگونه می‌شد خودم را جای او بگذارم؟ اما لااقل می‌توانستم احتمالی ترین وضعیت را برای او در نظر بگیرم و آن اینکه: آن مرد سبیل کلفت صاحبخانه اش بود و آن لحظه به پیرمرد اعتراض می کرد که چون چند ماه است اجاره خانه‌اش عقب افتاده، حالا باید جریمه دیر کرد هم بپردازد و ...‌

یقیناً وقوع چنین احتمالی با توجه به وضعیت پیرمرد، یک موضوع مهم و شاید حتی فاجعه به حساب می‌آمد.

تصمیم گرفتم عصر سری به پیرمرد بزنم و فکری برای جای نشستنِ او بکنم تا دوباره در اثر چمباتمه زدن روی زمین، دچار پهلو درد نشود؛ شاید یک صندلی کوچک می توانست مشکلش را حل کند. با خود می‌گفتم اگر من جای پیرمرد بودم قطعاً دلم می‌خواست کسی در این مورد کمکم کنم؛ پس باید مطابق قاعده طلایی همین رفتار را با او داشته باشم.

پیرمرد از دور که مرا دید، لبخندی زد؛ کلاه سبزش را روی سرش جابه‌جا کرد؛ دستی به ریشِ سفیدش کشید؛ چشم‌هایش را بست و زیر لب وردی خواند و ... 

انگار پیرمرد هیچ جوره نمی‌خواست از تفأل زدن کوتاه بیاید و فال گرفتن برایش حکم وحی مُنزَل را داشت، دقیقاً مثل ریش تراشیدنِ پدرم در روزهای جمعه، که اگر آسمان به زمین می رسید پدرم باید رأس ساعت ۶ صبح روز جمعه ریشش را می تراشید! (مثل همین امروز که صدای ماشین ریش تراشش، مرا از خواب بیدار کرد)

جلوتر که رفتم حیرت زده شدم؛ پیرمرد روی یک صندلی شیک نشسته بود به گونه‌ای که جای نشستنِ او بخشی از فضای ورودی آبمیوه فروشی را هم اشغال کرده بود؛ بی آنکه در مقابل نگاهِ متعجبم چیزی بگوید، فال را به دستم داد.  

سلام  را فراموش کردم و بی‌مقدمه پرسیدم: 

- صندلی رو از کجا تهیه کردین؟!

- اون آقا زحمت کشید و برایم صندلی آورد ...

و با دست به مغازه آب میوه فروشی اشاره کرد.به صاحب مغازه نگاه کردم؛ چهره‌اش از پشت آن همه دستگاه‌های آبمیوه گیری، چندان مشخص نبود ... و اصلاً هیچ وقت چهره آن مرد آبمیوه فروش پیدا نبود ...

راستی چرا تا به حال من آن مرد را ندیده بودم؟!

جالب بود که با همه مغازه‌های مجاور هم صحبت شده بودم همان‌هایی که به نوعی سعی کرده بودند مرا از کمک به پیرمرد منصرف کنند( حتی یکی از آنان با گستاخی می‌گفت، به او کمک نکنید، پول را به من بدهید تا به فقیری که من می‌شناسم بدهم!) اما عجیب است که این یکی - صاحب آبمیوه فروشی- هرگز در مرئی و منظرِ من نبود؛ هرگز مثل بقیه جلو نیامد و در این مورد با من هم صحبت نشد.

خیلی به فکر فرو رفتم، شاید خدا داشت چیزی را حالی ام می‌کرد ...

شاید خدا داشت به من می‌گفت « منعمان، خیر نهان برای رضای خدا کنند»* 

به حال او غبطه خوردم ...

کسی انگار در دلم این شعر معروف را زمزمه کرد:

هفت شهر عشق را عطار گشت 

ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم ...


حال خوشی نداشتم؛ کمی پیاده‌روی کردم. شامگاه، که صدای محزون مرغ شباهنگ، در افق پشت پنجره اتاقم طنین انداخت، دادگاه سوم تشکیل شد و من به «خودخواهی» محکوم شدم.


تمام


*حافظ 

من و پیرمرد(۲)

با باز شدن در، یک راه باریک خاکی مقابلم گشوده شد که اطرافش علف‌های وحشی قد کشیده بودند و انبوه و متراکم، تاریکی شب را نفس می‌کشیدند؛ کمی دورتر کورسوی چراغی روشن به چشم می‌خورد که انگار از زیر زمین ساطع می شد؛ آنقدر در سکوت راه رفتیم تا به آن نور ضعیف نزدیک شدیم؛ پیرمرد جلو افتاد و بسرعت پله‌هایی را که به سمت پایین کشیده می‌شد، طی کرد تا برود برایم آب بیاورد؛ پرده ای کهنه و مندرس، درست بعد از آخرین پله‌، روی سردر آن خانه زیر زمینی آویزان بود پیرمرد پرده را با یک حرکت کنار زد و در پرتو آن نور ضعیف، یک اتاق نسبتاً کوچک و رنگ و رو رفته پدیدار شد که تعدادی وسایل فرسوده در کف آن، سرگردان افتاده بود و بعد پرده کشیده شد و من نتوانستم درست همه زوایای اتاق را ببینم اما همینقدر هم کافی بود.

به اطرافم که خوب دقت کردم دیدم من وسط یک حیاط خاکیِ پر از ناهمواری و چاله چوله ایستاده‌ ام که دور تا دور آن اتاق‌هایی بود که به نظر می‌رسید از کاهگل ساخته شده باشد و وسط حیاط هم یک حوض کوچک با یک شیر آب خودنمایی می کرد؛ وضعیت درست مثل لوکیشن سریال‌های تلویزیونی بود وقتی که می‌خواهند فقر را به تصویر بکشند. احتمالاً هر یک از آن اتاق ها را به کسانی مثل پیرمرد اجاره داده بودند.

ناگهان یک جفت چشم درشت ترسناک نظرم را جلب کرد که در تاریکی، از لابلای علف‌های بلند، به من خیره شده بود، نزدیک بود جیغ بزنم اما خودم را کنترل کردم. کمی پایین‌تر از آن چشم ها، یک سبیل کلفت نمایان شد و بعد یک مرد تنومند و قدم‌هایی که به سمت من می‌آمد ...

خیلی ترسیدم؛ ناخودآگاه، نگاهم به سمت زیرزمین کشیده شد، دلم به حضور پیرمرد در آن پایین گرم بود که از قضا همان لحظه، لیوان به دست در حال بالا آمدن از پله‌ها بود.

شاید مضحک باشد ولی همه این اوضاع به کنار،حالا دغدغهِ اصلی من این بود که چگونه در لیوانِ پیرمرد آب بنوشم! چنین چیزی امکان نداشت.

پیرمرد بالا آمد و وقتی متوجه آن مرد تنومند شد خیلی با دستپاچگی با او سلام و علیک کرد و گفت:

 امروز حالم بد شد این خانم منو برد دکتر و زحمت کشید این داروها رو برام گرفت ...

و کیسه داروها را که هنوز در دستش بود بالا برد تا آن مرد ببیند.

مرد تنومند چیزی نگفت اما گفتار و رفتار پیرمرد نسبت به او طوری بود که انگار از او می ترسید؛ شاید آن مرد، صاحبخانه اش بود.

 پیرمرد همانطور که با مرد تنومند حرف می‌زد لیوان را به دست من داد؛ از این فرصت استفاده کردم و لیوان را تا نزدیک لبم بردم و با کمکِ تاریکی، وانمود کردم که کمی از آب را نوشیدم و بعد بقیه (و در واقع تمامِ )آب را پای علف‌های حیاط ریختم.

در حالی که لیوان را به دست پیرمرد می‌دادم از او تشکر کردم و گفتم:

من باید بروم، خداحافظ شما ...

هیچ یک از آن دو جوابی نداد! من به سمت خروجی  راه افتادم و انتظارم این بود که پیرمرد لااقل مرا تا دمِ در مشایعت کند و فکر می‌کردم شاید به همین علت جواب خداحافظی‌ام را نداده اما او این کار را نکرد؛ یکی دو بار هم برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم اما پیرمرد کماکان در حال حرف زدن با آن مرد تنومند بود و اعتنایی به من نکرد.  با ناراحتی درِ حلبی را بهم کوبیدم و خارج شدم و سرتاسر کوچه را از ترس و وحشت دویدم. طوری می‌دویدم که انگار یک مرد سبیل کلفت، مرا تعقیب می کند و عنقریب است که با حلقهِ طنابی  از پشت سر، صیدم کند!

در راهِ خانه، تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت سراغ پیرمرد نروم و کمکش نکنم؛ به جهنم که فقیر است! اصلاً به من چه که وضعش خوب نیست! 

خیلی آشفته بودم؛ در ذهنم این کلمات  غوغا می کرد: بی‌غیرت، نمک نشناس، نامرد! چطور حاضر شد در آن وقت شب، مرا تنها در چنین کوچه ترسناکی رها کند؟ ...


ادامه دارد