در رهگذار باد
در رهگذار باد

در رهگذار باد


بالِ پرواز 

یا ریسمان نامرئیِ عادت؟!

«سقوط» پاسخ می‌دهد!




تعلیقِ بی انتها


نه در هبوطِ هستی،

نه در سقوط نیستی؛

من،

در شکافِ میان این دو،

معلقم




ازدواج و تقدیر(۳)

مورد سوم که از همه عجیب‌تر به نظر می‌رسد باز هم از میان همکارانم- این بار مذکر- است. او می‌گوید:

وقتی به خواستگاری دختر عمه‌ام برای برادر بزرگترم رفتیم، عمه خانم قبول نکرد و گفت من دختر بزرگتری در خانه دارم و هیچ خوبیت ندارد اول دختر کوچکتر ازدواج کند. مادرم هر چه اصرار کرد فایده نداشت بناچار سراغ خودِ دختر عمه ام رفت و سعی کرد احساساتش را تحریک کند ؛ به او گفت پسر بزرگم ترا دوست دارد و عاشق توست، نمی‌شود خواهرت را بگیرد که!

 اما او هم زیر بار نرفت و برای اینکه مادرم را قانع کند استدلالی آورد که در واقع تله‌ای شد برای به دام انداختن خودش! او گفت :

 اگر خودتون بودید قبول می‌کردید زن دایی؟ اگر من بگویم پسر کوچکتر شما را دوست دارم و می‌خواهم با او ازدواج کنم آیا شما قبول می‌کنید؟!

 در میان بهت و حیرت ناظرین، مادرم بلافاصله و بی هیچ درنگی گفت بله، قبول می‌کنم! و بعد رو کرد به من و گفت پسرم هم قبول می‌کند، مگر نه؟! من هاج و واج مانده بودم که چه بگویم و دخترعمه بیچاره من هم مات و مبهوت، به لب های من زل زده بود؛ 

بالاخره به احترام مادرم و بی آنکه بدانم چه می‌گویم، گفتم بله !

 و چند روز بعد سر سفره عقد نشستیم!

و حالا پسرم کسی را که قرار بود زن عمویش باشد، صدا می کند« مادر» ...


این دو - آنگونه که خودشان ابراز می کنند- خیلی از زندگی با هم راضی‌اند و احساس خوشبختی می‌کنند، اما برای من جای سوال است که چگونه آدمی می‌تواند خوشبختی خود را بر ویرانه‌های دلِ شکسته دیگری بنا کند؟!




ازدواج و تقدیر(۲)


مورد دوم پدر و مادر خود من هستند. مادرم ظاهراً از آن دسته از دخترانی بود که خیلی خواستگار داشت و تنها کسی که رغبتی برای ازدواج با او نداشت پدرم بود! ( البته آن زمان، پدرم سن و سالی نداشت) اما با اینکه مادرم به یکی از خواستگارانش پاسخ مثبت داده و با هم نامزد شده بودند، تقدیر به طور مرموزی این دو (پدر و مادرم) را به هم پیوند داد و سرانجام آن مرد بی‌رغبت، پدر من شد! 

داستان از این قرار بود که چند روز قبل از عقد و عروسی، نامزد مادرم به اتفاق دوستانش برای شنا دل به دریا می‌زند و دیگر برنمی‌گردد و مراسم عزا جایگزین مراسم عروسی می‌شود.

چند روزی بعد از غرق شدنِ او، مادرش آن مرحوم را به خواب می‌بیند که خواهش می‌کند نامزدش را برای برادر کوچکترش خواستگاری کنند و مادرش هم که زن مومنه‌ای بود و به رویای صادقه اعتقاد داشت همین کار را کرد.

اما نه پدرم(برادر آن مرحوم) و نه مادرم راضی به این ازدواج نبودند؛ آنها اصلاً در شرایطی نبودند که به چنین چیزی فکر کنند یکی عزادار نامزدش بود و دیگری عزادار برادرش، ولی «مادربزرگم» زن قدرتمندی بود و با گفتگوهای فراوان، آن دو را مجاب کرد که با هم ازدواج کنند. پدرم که آن زمان ۱۶ ساله و در حال تحصیل در دبیرستان بود، به سختی زیر بار رفت. خودش می‌گوید هرچه گریه و زاری کردم هیچ فایده‌ای نداشت.

 مادرم هم، علاوه برداغدار بودن، چون دو سال از پدرم بزرگتر بود به این ازدواج رغبتی نداشت.

اکنون، گاهی که پدرم از حقوق والدین حرف می‌زند به شوخی به او می‌گویم تو که قرار بود عموی من باشی و اتفاقی پدرم شدی بنابراین چندان حق و حقوقی نداری! 

به هر حال او در زمان تحصیل در دبیرستان، بچه‌دار شد!

 یکی از خاطراتی که من از دوران مدرسه ام دارم این است که هر بار که پدرم برای نظارت در مورد درسم به مدرسه می‌آمد دوستانم فکر می‌کردند که او برادر من است و هیچکس تصور نمی‌کرد که او پدرم باشد.

متأسفانه این مورد برخلاف مورد قبلی (مندرج درپست قبلی) نتیجه رضایت بخشی نداشت و پدر و مادرم همیشه، تقریباً مثل دو تا غریبه در کنار هم زندگی کردند تا جایی که روز مرگ مادرم ، تنها دغدغه پدرم این بود که حالا چه کسی برایش غذا درست می کند؟!



ادامه دارد 


ازدواج و تقدیر

من فکر می‌کنم که بیش از هر چیز در زندگی، واژه ازدواج و تقدیربا هم گره خورده اند. در اطراف من حداقل سه مورد نسبتاً عجیب وجود دارد که ارتباط این دو واژه را برایم قوی‌تر کرده است.

مورد اول:

 همکارم تعریف می‌کرد:« وقتی پیغامی از طرف یکی از خانواده‌های سرشناس مبنی بر خواستگاری، به خانواده ما رسید من فورا قبول کردم و از خانواده‌ام هم خواستم که پاسخ مثبت بدهند چون طرف را می‌شناختم و از او بدم هم نمی‌آمد؛از جمیع جهات مناسب بود؛ قیافه و تیپ خوبی داشت، از نظر رفتار و اخلاق و شغل و پیشه و خانواده هم مشکلی نداشت اما موقع خواستگاری، با دیدن آن شخص بشدت حیرت زده شدم: چهره اش تغییر کرده بود، قدش هم انگار کمی کوتاه‌تر از قبل به نظر می‌رسید و بدنش چاق‌تر شده بود!

مهم‌تر اینکه دیگر مویی بر سر نداشت و پوست سرش از سفیدی برق می‌زد!

آنقدر شوکه شده بودم که موقع تعارف کردن چای، زل زدم به سفیدی پوست سرش و چشم از آن بر نمی‌داشتم؛ درست مثل یک کویر بی‌آب و علف بود که هیچ گیاهی در آن نروییده ! 

بعد از صرف چای، وقتی بنا شد که در اتاقی دیگر با هم صحبت کنیم خیلی بی‌مقدمه و با عجله به او گفتم شما چقدر تغییر کردید! موهاتون چرا ریخته؟!

لبخندی زد و گفت من البته همیشه کچل بودم اما نه تا این حد و ...»

خلاصه این دوست ما، بیشتر به خاطر موافقتی که قبلاً اعلام کرده و موضوع بین فامیل پخش شده بود، به آن ازدواج تن داد اما در اثنای رفت و آمدهای خانوادگی که قبل از جشن عروسی مرسوم است، متحیرانه با شخص مورد نظر، در خانواده نامزدش مواجه می شود و می‌فهمد که آن شخص برادر نامزدش بوده! همان کسی که حالا بچه‌اش او را عمو صدا می‌زند.

او هم اکنون از ازدواج اشتباهی اش کاملاً راضی است.


ادامه دارد 

شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم

 

«گاهی از خود می‌پرسم چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پر خواهد شد؛ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده‌ام و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت؛ اگر این شاخه‌ی بید خانه‌ ما هم‌اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه‌چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم. دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پی خویش می کشاند، در سیمای سنگ هست، در ابر آسمان هست، میان زباله‌ها هم هست... 

از دوباره دیدن هیچ رنگی خسته نخواهم شد: نگاه را تازه کرده‌ام. من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد ...»


گزیده ای از نامه‌های سهراب سپهری



من آبستن سکوتم


من، روی بالشِ نرمِ شعر

همبستر واژه‌ها شده‌ام

اما آبستنِ سکوتم!

چه اندوهناک است

جنینی که در شکم داری

با تو هم‌زبان نباشد

و تو ناچار باشی 

 هر روز 

با تیغِ تیزِ کلمه 

بر پیکر جنینت 

زخم بزنی

و چه سخت است

زایمانِ سکوت 

در بسترِ زمخت کلمات





رنگین کمان



من طیف رنگینی از نورم 

که در تلاقیِ بغض و باران شکفت

نمی‌دانم مقصد کجاست،

تنها می‌دانم

 که در جاده افق،

از شانه‌ی ابری که می‌گرید،

به ضریح سنگیِ کوهی

دخیل بسته ام